۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

شانه هایت

شانه هایت
پُر زِبغض روزگار سردر رهِ میخانه ام
رنج وُاندوهم فزون درآرزویِ شانه ام
سرگذارم روی شانه ،اشک ریزم تا به صبح
شانه هایت راببوسم از لبِ پیمانه ام
ابربا من می گریست از این همه اندوه وُآه
من به روی شانه هایت اوبه بامِ خانه ام
جام دردستم تهی،بی می در میخانه ها
مستم از رویِ حزین، باگریه یِ مستانه ام
روزگاربرمن چنان زخمی نهاد از عشق تو
با دلی ریش درپی ات، چون کولیِ دیوانه ام
طاقت ماندن ندارد این دل ازهجران یار
رحم کن براین دلم ،براین دلِ ویرانه ام
تا به کی چشم دررهت حیران وُدیده پُرزِاشک
تا به کی غمگین چوجفتی،درفراق لانه ام
درد درونِ سینه ام پُرگشته از رفتار تو
تا به کی چشم بر تو دوزم دزدکی دردانه ام
ماه هم چون عاشقان نالد به هنگامِ سحر
اشک هایش شبنمی ست بربال هر پروانه ام
همچو باران عاشقم با تو به هنگام سفر
اشک می ریزم مدام درپایِ تو فتانه ام
من رفیق وُیارِ ایامِ خوش آهنگ توام
دورنکن یادمرا، درعاشقی افسانه ام
آنچنان گریم که دل سیرگردد ازهیهایِ من
گوش واکن،وایِ من بشنو،مگوی بیگانه ام
بیش از اینم نیست یارایِ جدایی نازنین
سینه بگشای تادرآغوشت کشم جانانه ام
گرم آغوشت کنم،تا جان گیرد خانه ام
غرق دنیایت شوم آرام ،به روی شانه ام
چشم هایت را مپوشان،برنگاهم نازنین
تا که بینم درنگاهت ،عاشقی دیوانه ام
ناصر-دی ماه/94


۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

چه کنم

چه کنم
بی وفا با تو وَبا جورِ زمانه چه کنم
حاسدان،باغزل وُضرب وُچَغانه چه کنم
سال ها مانده دلم درگروِ خلوتِ یار
با سگِ پرده درِ گرگِ زمانه چه کنم
من به پایِ قدمت خون نخواهم ریختن
با دوصد جاهل وُنادان به میانه چه کنم
چون بنالم به وصالت، گلِ یکدانه یِ من
این بهاربا گلِ حسرت وَ ترانه چه کنم
این همه زهد وُریا مصلحتی نیست مرا
چاره ای جزگذر از رنگِ شبانه چه کنم
آه که این مدعیان،مانعِ دیدار تواند
گر زِکویت گذرم با سگِ خانه چه کنم
فاسدِ عربده جوی دشمن ِخویِ بشری ست
برده آبروی توبا هتک وُفِسانه چه کنم
بی جهت نیست که دربندوُحصارت کردند
بند بگشای که دراین،عُسرتِ خانه چه کنم
درد دارد به دلم،وای ازین خدعه گری
برحذر دارکه با حدس وُگمانه چه کنم
بی تواز این دلِ عاشق مَبَرآرام وُقرار
عشق جان ست ودلم کرده بهانه چه کنم
عشق شادست وجهان دردل عشاق زیباست
عشقِ تو جانِ من است نیستی به خانه چه کنم
ناصر-دیماه/94

    

۱۳۹۴ آذر ۲۹, یکشنبه

شب های عاشقانه

شب های عاشقانه
برآسمان شهرم امشب ستاره دیدم
بربام خانه امشب مشت مشت ستاره چیدم
درخواب نازبودم با بوسه ای پریدم
آن لعل سرخ لب را ناگه به بوسه چیدم
امشب به چشم مستم چشمک زَنَد ستاره
خندان به چشم هایش عشقی دوباره دیدم
سال ها به قهر وُاینک در قلبِ آسمانم
شادگشته اندوُمسرور،لب ها به خنده دیدم
لبخندِ دُبِ اکبر،سیروس آنطرف تر
هرگوشه شکل هایی با هرستاره چیدم
ماه درمیانِ آن ها ،پُرنورتر از همیشه
لبخندِ آسمان هم ،زیبا به آینه دیدم
"برروی دست هایم سررا نهاده آرام
چشمش به آسمان وُ بوی تنِ دلارام
بَه بَه ،به این نسیم وُ این بامِ خانه امشب
گرم گشته چشمِ مستم با این ترانه امشب
ای عاشقان نگیرید از همدگر بهانه
شاید دگرندیدی شب های عاشقانه"
هرلحظه را به دنیا باعشق زندگی کن
از دست نده هرآنچه باعشق بدان رسیدم

   ناصر-آذرماه/94

۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

غربت دنیا

برای مصدق یاراحمدی
غربت دنیا
دیرزمانی ست که تنها شده ام
بعد تویکه ترین غربت دنیا شده ام
این بیابان وُسکوت سهم من است
هم نفس باگوَن وُقاصدِ صحرا شده ام
هیچ کسی حال مرا نیزنداشت
این چه حالی ست که درشورش وُغوغا شده ام
هرپگاه درعطش دیدن تو،چشم به راه
قویی تنهاشده وُخیره به دریاشده ام
غرق گشتم دراین عالم پروائیدن
گرکه خاکم به کنند رفته وُمنها شده ام
بی خبربازدلت ازدلِ من بی خبراست
پس چه فرقی ست که درنزد تو یا دوربه دنیا شده ام
و دراین رنجشِ تب دار و پُرآشوب زمین
تو که نیستی و من آنم که دریغا شده ام
آه دراین خانه دلی خون شده دارم به حصار

عاقبت کار من این بود که یغما شده ام

    ناصر-آذر/94

۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

آنجلا جولی

آنجلا جولی
دوش دیدم در همین سیمایِ ما
میزگردست با رشیدپور خانِ من
گفته بودش آنجلایِ با حجاب
رفته بود در کشورافغان من
یکنفر آهسته ناگه زین میان
گفت توهم بودی عزیزِجان من
ناگهان چرخنده ام آشفته شد
با تشر گفتا نه من، مامان من
(دیشب از مامان به پرسیدم،چرا؟
تهمت است مادر،به این قران من
آنجلا جولی ندیدم من به عمر
اونموده بازی با ایمان من)
گفت "درین فیلم آنچه من گفتم نبود
آنچه آن بود ،حجت وُ برهان من
گفته بود این را به ناموسم قسم
هم به ناموس هم امیرشایان من
من زِجد بختیاری بوده ام
تاحمایت گرکنند لران من.....
"گفته ام این شعررا،اما اِلی
برحذرکن گارد ازجنبان من
ما لران مهمان نوازیم الاسف
لیک برائت از توهم ،خواهان من
تا زمانی قوم من بازیچه است
من نخواهم رسم هم کیشان من
باورت باشد که فردی ناشی ام
گردرافتم باتوای جانان من
بیش ازین هم مشکل آید درمیان

گرادب دورگردداز مامان من                            /ناصر/

۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه

شاه رجب

وقت آن است که شاه شویم
گر نشد فکر کودتا شویم
جمعه ی تازه گذشته ،تادیر وقت در افکارم غرق و از تصور این حقیقت غیرقابل انکار،خواب از چشمانم در رفته بود و از ظلمی که بر من روا گردیده.............خیلی فکریدم....نامم ناصر است که یدی طولا در تاریخ و فرهنگ وادب این سرزمین و جهان دارم.
از ناصر خسرو و پادشاهی ساسانیان تا ناصر بالله حاکم طبرستان وناصرالدین شاه ظل السلطان گرفته تا اخلاق ناصری  که در جای خودش محفوظ و علی الخصوص ناصر شاه افشار که بدلیل نوک زبان بودن مردمان تحت امر نادر شاه نام گرفته ام.زمانی در مصر حکمروایی داشته ام و زمانی بر قوم نصرانی ، زمانی بر قسمت اعظم جهان به نام ناصر جون بپا پات که دیلماج ها به ایتال ناپلئون بناپارت گفته اند .
اگر خوب بیاندیشید حکیم ابواناصر فردوسی را ابواقاسم نوشته اند اما نتوانسته اند در سفرنامه ناصری دست یازند .از خواجه نصیرالدین و ملا ناصرالدین و بقیه قضایا بدلیل ضیق وقت می گذرم و الخ.....
تا آنجا که در تاریخ سراغ دارم به جز رحب ضدحال که آن هم بر قسمتی از جمهور ترک وآن هم چند صباح حکومتش در هیج کجا شاه رجب نامی نه دیده و نه شنیده ام البت رجب علی یاغی نامی در بلاد الیگودرز لرستان اندکی راه  زنی پیشه کرده بود.

حال چگونه است رجب نامی در سرزمین شلم خود را شاه بنامد و اینجانب که حکما،رسما،اصلا و شرعا شاه هستم به ناحق منصب ام غصب گردد.باری بدینوسیله از دیکتاتوری رجب آقا خلع ید می فرمایم و از این لحظه شاه شلم بنده هستم .باشد که درظل الطاف ملوکانه ام منبعد،سرزمین شلم روی آرامش ببیند................ امضا.. ناصر شاه

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

بی قرار تونه

بی قرار تونَه
هِستِم هنیم وُ دلم بی قرارتونَه
به کیچه هایِ قدیمی ، به انتظار تونَه
زیبا تر اِزتیایِ توهیچ ستاره ای نی
خورشید  ستاره ای به دورِمدارِتونَه
ئی واژه های غزل به تُر وقطارِ تونَه
عاشق بووَن به باهار هرکه با باهارِ تونه
بخشم به راحتی سروُجانِم به پایِ تو یار
شاید که بونَه نیاری کی یَه که کنارِ تونه
تو سرنوشت مونی ،ای دلیلِ بیدنِ مو
جز آرمو نِ تو نیستا به دلِی که دچارِتونه
ئی بوی عطر نجیب که  اِزمیایِ تو ناز
مستم کُنَه به میات وسری که نثارِتونه
اِمشو زِگُرده یِ یال،تیام به دیارِتونَه
اونجِه که پشتِ قلا، هونه وا تَبارِ تونه
ئی های وُهویِ دلم مدام به ویار تونه
به ویرِ تُندِ نفس هام،سفیرِ سوارِ تونه
 هوا به هوایِ تونو ،اُوتیایِ خُمارِ تونه
درپشت یال ،همه دلداده های پُر شمارِ تونه
باز هم سحر زِدوُاِز یال به تو نظر کِردِم
جز مو نوینی عاشق وُزاری که سربدارِ تونه
وا مو بَمون به خلوتِ یال ،ای ویروُیادِ قشنگ
هردَم به خاکِ یال بوسه زِنِم،که یادگارِ تونه
   ناصر-آذرماه/94
یال=تپه ای در ضلع جنوبی شهر
تُر= رد واثر
قلا=حیاط

هنیم=هنوز

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

سیل

سیل
آمد آن سیل به پایِ همه زد
خانه ها ویران کرد
راز را با خود برد،ساز را با خودبرد
آن همه عشق وُنیاز راباخودبرد،شوق را باخودبرد
من اسف می خورم ازروزی که.........
گل سرخم پژمرد، سرونازم را برد
ریشه ی باور انسانیِ خاک را آزرد
سیلِ طغیانگرِ وحشی به زمین چنگ نواخت
زیر وُرو کرد همه هستی ِ خاک
آب را باخودبرد،خاک راباخودبرد
سروِ راست قامتِ ایستاده را....
چه حقیرانه شمرد
دیگر این خاک نخواهد بالید
بارشی برسراین خاک نخواهد بارید
خاک  نفرین  شده  است.
دستِ اهریمنِ بنیاد کنِ سیل
به شقاوت آمیخت
مهر راباخودبرد،مهربانی را برد
دلِ پاکِ ساده ،غزلی آماده
آبیِ پاک و زلال، ارغوانی رابرد
هرچه خوبی به جا ی مانده دراین خاکِ کهن
با دهانش بلعید
آنچه جای ماند از اجداد وُکسان
روفت وُ جاروب نمود
دیگراین خاک نخواهد بالید
بارشی برسرِاین خاک نخواهد بارید
سبزه ای در دلِ این خاک نخواهد رویید
ماه وُآفتاب نخواهد تابید
چه جهانی اسف انگیز به ما هدیه نمود
دستِ طغیانگرِ سیل
آنچه ماندست ، بقایایِ به جای مانده یِ اوست
همه جا ویرانی
گُلِ یاس وُ سوسن،....زنبق وُشمعدانی
همه شان..............زندانی
چه پریشان حالیم
همه افسرده و بد احوالیم
و....پشیمان که نبستیم سدی
برسرراهِ آن سیلِ دژم...
چه پشیمانیم ما
که نبودیم ....به فکرِ فردا

  ناصر-آبان ماه/94

۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

انتظارواهی

انتظار واهی
سال هاست که درهوایت این جانِ من فدایی ست
هرشب بدان به یادت این حالِ من هوایی ست
این های هوی مستی درقلب وُجانِ مستم
کز آن نگاهِ مستت درخاطرم تداعی ست
دانی که وقتی رفتی بال وُ پَرَم شکسته
هرشب به گریه خُفتم وایَم ازاین جدایی ست
امشب عجب هوایی ست ازغم گرفته باران
این سینه ام پُرازدرد با دردِ بینوایی ست
در زیرِ لب بخوانم آوایِ عشقِ دیرین
ای بهتر ازترانه این ناله از چرایی ست
دانم نبینمت هیچ ،این آرزو محال است
اما خوشم به این حال،گرانتظارِواهی ست

     ناصر-آبان ماه/94

۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

یاد قدیمی

یاد قدیمی
دیشب دل هواتاصبح تپیده بود
درحال گریه بود لب راگزیده بود
تاقعرآسمان غمگین وُتیره بود
حتی ستاره هم رنگ اش پریده بود
ابرهای آسمان درهم تنیده بود
قیرگون به چشم ما،دلگیر زِدیده بود
درزیرپای ابرآن عابرِغریب
شبگردبه کوچه ها ازخودبریده بود
چشمان آسمان گریان وُخسته دل
حتی زبان قهرازبُن چمیده بود
اینجا غمی غریب درشب لمیده بود
گویی که غنچه را ازشاخه چیده بود
این های هایِ دل ناجورفغان کند
زیرا زِبی کسی درخودخزیده بود
باریده ابرغم دیشب به زیرپا
خالی نموده غم ابری که تیره بود
بازهم به کوچه بودآن خاطرِقدیم
هرچند زِپنجره سر را کشیده بود
آی یادگارعمر ازخاطرم نرو
تنها به یادتوجانم به سینه بود
اینجا تمام شهربامن غریبه بود
حتی هوای شهرازمن رمیده بود
یادم نمی رود درآن غروب تنگ
درپیچ کوچه تان چشمم ندیده بود
احساس بوسه ات برروی گونه ها
چون داغ ِآتشی دل را گزیده بود
آن شب که چهره ات مهتابِ دیده بود
شب بال خودکه بست رنگ سپیده بود
هرچندگذارعمر پیرم نموده است
شادم که بویِ تو برمن دمیده بود
دیشب دل هوا ازغم دریده بود
باقطره های اشک ازچشم چکیده بود
دلگیرم از زمان از دست روزگار
رفتی وعشق تو ازمن رهیده بود
جزبوی یادتودرشهر چه مانده است
این هم اگرنبود مرگم رسیده بود

  ناصر-آبان ماه/94