ماه دگری
تو که برابرخیال باشب
وماه همسفری
گریه کن با دلِ من
جای گناه دگری
این عجب نیست که
درروشنِ صبح سحری
چشم ها خسته به راه
اند تو به راه دگری
لحظه ها رفته زِیادم
وَغمِ بی خبری
من زِ آهِ تونخوابم
توزِ آه دگری
چشم بازکرده در آیینه
ی رویِ توپری
آسمان در دلِ خود
کاشته ماه دگری
بی جهت نیست که عمرم
شده پایت سپری
تو که درچشمِ تَرَم
ماهِ نگاه دگری
شب به صبح می کنم
بایادوُخیال وُاثری
ناله از دل فِکَنَم
بی تو به چاه دگری
تا سحریاد تودارم تا
که برمن نگری
دادازاین شب زنده
داری وپگاه دگری
عالم غیب ندانم که تو
ای ماه وُپری
خاطرِروی که خواهی به
تباه دگری
ناصر-اردیبهشت/95