۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

ماه دگری

ماه دگری
تو که برابرخیال باشب وماه همسفری
گریه کن با دلِ من جای گناه دگری
این عجب نیست که درروشنِ صبح سحری
چشم ها خسته به راه اند تو به راه دگری
لحظه ها رفته زِیادم وَغمِ بی خبری
من زِ آهِ تونخوابم توزِ آه دگری
چشم بازکرده در آیینه ی رویِ توپری
آسمان در دلِ خود کاشته ماه دگری
بی جهت نیست که عمرم شده پایت سپری
تو که درچشمِ تَرَم ماهِ نگاه دگری
شب به صبح می کنم بایادوُخیال وُاثری
ناله از دل فِکَنَم بی تو به چاه دگری
تا سحریاد تودارم تا که برمن نگری
دادازاین شب زنده داری وپگاه دگری
عالم غیب ندانم که تو ای ماه وُپری
خاطرِروی که خواهی به تباه دگری

 ناصر-اردیبهشت/95

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

جان شیفته

جان شیفته
من برای تو خانه می خواهم
خانه ای سبز وُشاعرانه می خواهم
زندگی شعرِبودنِ هستی ست
زندگی باتو عاشقانه می خواهم
چشم هایم به شوق دیدارت
هرزمان شادوُشادمانه می خواهم
غوطه وَرگشته ام به چشمانت
آن دوچشمی که عاجزانه می خواهم
چون ستاره دوچشم توزیباست
من ستاره به این نشانه می خواهم
عاشقم من،مخواه چه می گویم
قلبی عاشق وبی بهانه می خواهم
شادم وُبرلبت ترانه می جویم
عشق لیلی دراین زمانه می خواهم
ترسم از آنکه ازدلَت بروم
عاشقی باش که درفِسانه می خواهم
حرف رفتن نزن که می میرم
بی تو مرگی وبا چغانه می خواهم
ای همه هستی ام بمان بامن
زندگی باتو،جاودانه می خواهم
شادهستم به شوقِ بودن تو
همدمی را به شانه می خواهم
تا به بوی تنَت قرارآرَم
جانِ شیفته دراین کرانه می خواهم

  ناصر-اردیبهشت /95

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

دفتر خاطرات

دفترخاطرات
در دفترخاطره سفر می کردم
اشکی که  زِدیده هابه در می کردم
این حسِ پُراز دردِزمانه برتن
برعمرِگذشته ام گذر می کردم
تصویر خیال ویادها می گذرند
افسوس که جوانی ام هدر می کردم
بر چهر جوانی  که نگاهم بگذشت
ای داد که دیده خیس وُتر می کردم
یاران وُکسانی که زِما کم شده اند
نیستند وُدلی که خون جگر می کردم
آن مِهرِعزیزکه روح اوباشد شاد
لبخند به لبش ندیده قهر می کردم
جایش که خالی شده سال های قدیم
با غصه نگاهی به پدرمی کردم
آن خاطره ی گرم بهاری آنجا
آن سفره ی رنگین نهاری آنجا
هرجا سفری که بی خطر می کردم
با گوشه ی چشم توراخبرمی کردم
آن یاد خوش کنار باهم بودن
آن یادغریب شاد وبا غم بودن
چون پرده ی تصویربه نگاهم رفتند
با رفتن شان به دل شرر می کردم
افسوس ودریغ برآنچه داشتیم رفتند
رفتند و به ماندنم،حذر می کردم
آن صفحه ی خاطرات ببستم با غم
او رفته ...به عکس او نظرمی کردم
آن خاطره ها چه کرده درخاطر من
با خاطرشان به غم گذر می کردم
افسوس و دریغ به آنچه دادیم ازدست
این عقده به سینه کهنه تر می کردم
حسرت به درون جان نهادینه شده
داغی که با جامه به بر می کردم
درعکسی قدیمی که  نگرمی کردم
 بر این دل درمانده سفر می کردم
ای کاش که با خود ببرند خاطره را
تا این غمِ وامانده به در می کردم

ناصر-فروردین/95

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

باید

باید
رنگ می باید گرفتن از رخ گلگون دشت
ناز می باید کشیدن از تنِ سبزِ بهار
راه می باید دویدن تابه منزلگاهِ دوست
گوش می باید شنیدن صوت زیبای سه تار
سرمی باید شکافتن تا رسی برزلف یار
دل می باید شکستن تابه دست آری قرار
سخت می بایدخزیدن تاکه برگیری شتاب
زودمی باید رسیدن یکه تاز وُجان نثار
سهل می باید گذشتن ازهوای این دیار
چشم می بایدگریستن گَر،به پایش رفته خار
لب می بایدگرفتن ازلبان خشکِ رود
جرعه می باید چشیدن ازشرنگِ می گُسار
جان می باید به دادن درهوای کوی یار
نام می باید نشاندن سرفرازوُسربدار
مِهرمی بایدفشاندن تا به اعماق وجود
دل می بایدرهیدن ازحفاظِ هرحصار 
بال می باید پریدن با پرِپروازِ دال (عقاب)

رقص می باید نمودن با طنابِ رویِ دار
بهرِهریک ازمعانی کارمی بایستن سترگ
مرد می بایدشدن درکارزارِروزگار
این نفس بایدبریدن گر نگردد رستگار
مرگ می بایدفرصتی با لحظه هایی درگذار
ناصر-فروردین ماه/95