۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

دوست دارم

دوست دارم


دوست دارم هر شبی را گاه به گاه

دست در دستان تو، آرام گیرم تا پگاه

دوست دارم آن نگاهِ گرم تو بر چهره ام

روشنی سازد چوخورشید در نگاهش روی ماه

دوست دارم رخ به رخ ،سینه به سینه با نگاه

تا نفس هایت نشاند عطر یاس بر بوسه ها

گرمی حس ِ وجودت،داغ هم چون کوره ها

خیس گرداند تنم در التهاب ِ لحظه ها

یورش تند ِتنفس بر گلو بر گونه ها

شرم بر گیرد نگاهم در تماس ِ دیده ها

سر کشد با شیطنت از پشت ابر هر لحظه ماه

روشنی بخشد به ساحل، زو کُنَد بر روی ما

چشم پوشند از خجالت پشتِ ابرافتاده ها

ابر ها در حرکتند تا رو کنند این ماجرا

طاقت دیدن ندارند،این گُنه ناکرده ها

از تماس ِ دست هامان لرزه افتد بر سما

موج می کوبد به ساحل،نرم و ُ آهسته به ما

ماسه ها سُر می خورند از حرکت دَوار ِ ما

چشم در چشم ِ ستاره،دست در موهای ِ خیس

تاپُ تاپِ قلب ِ ما خاموش سازند هر صدا

ناصر- آذر ماه- 92







۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

ساقی

ساقی


آنک مَزَن بر فَرق ِ خود آهن

آنجا که دل با غصه های تو هم آواز است

پُر کن درونِ معده ات را از شرابی تلخ

این قصه ی تلخی ست که از غم قصه پرداز است

اینک مَکن این سینه را شرحه

از خونِ سرخی که درونِ رگ به پرواز است

با خود مَکن اینگونه رنجش ها

داغی که بر پیشانی ات سال ها اثر ساز است

داد و فغا نت را مَده از این گلو بیرون

سال ها گلوی ِ پاره ات با نیزه آغاز است

لب ها اگر هم تشنه اند با آب ِ شط ترَ کن

این آب ِ رودِ دجله ی ِ انباشته از راز است

تو اَل عطش گویی ولیکن آب می نوشی

آبی که با عطرِ لبانش زندگی ساز است

این سفره ی ِ رنگین که هر رنگش به صد راز است

خون ِ هزاران عاشق ِ میدان و جانباز است

این مُرده ریگ ِدرد و رنج با ما که همباز است

ارث ِ همانا حاکم ِ جهل و دغل باز است

پُر کن شراب ِ ناب تا بار دگر نوشیم

این مستی از دُردی کِش ِ ساقی ِ سرباز است

ناصر – آبان 92 - عاشورا









۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

نخواسته

افتو درومدوقتی که اور ره به کنار
افتو که زدو سایه خزید زیر چنار
از خو وریساد دختر  هومسامون
چون تیشک افتو زده از درز چگار
زد مین تیاش و کرده بیدش آزار
مجبور شد و از خو وریساد ناچار
شرجی هوا حواسشه منگ کرده
شاید مین خو وا دیری جنگ کرده
از بس خو وای عجیب دیده مین خو
سخت کرده عرق لباساشه تر کرده
چسبیده بیدن لباسای خیس به تنش
گویی که کنه سفت گرفته بدنش
دیسیده میاش با عرق شور به سرش
از دست ای اوضا اومد جون به لبش
یه حوض پر اوو مین حیاط زیر چنار
چشمک زنه به دختره پا ور دار
او عرصه بهش تنگ بیدو شد ناچار
از دست گرما دیده بید سخت آزار
دختر که ندید چاره جز این راه فرار
زد شیرجه به اوو بی پیرهن و بی شولار
چشمان حریص کر عاموش از لو بون
می خورد به ولع پستون و اسپیدی رون
هر غلتی که زد دختره لخت و عریون
قلب کورکه داشت درومد ز زبون
اندام دختر تو نگو حور بهشت
گویی که خدا خود به طرح او نشست
انقد تراش بدنش یکه و ناب
ناخواسته چو بینی خودش عین صواب
دختر مین اوو چوماهی دریا بید
از بسکه قشنگ و خوشگل و زیبا بید
کر ناشت دیه طاقت و افتاد از بون
گشت فرق سرش چاک و بداد دردم جون
دختر که افتادن و خینانه دید
از ترس زهوش رفت و مین اوو غلتید
اور ره به کنار  دو واره افتو سر زد
بر روی مزار دو جوون بیشتر زد
آن ها نخواسته نزد هم خفتیدن
شاید به جهان گذرا خندیدن

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

به آینه

به آینه


از آینه پرسید چه بینی در خود

گفت:آنچه توبینی ، جز این نیست ونبود

تو هر چه ببینی ، در آن می بینم

نه قامت خود را که جز آن می بینم

نه آنچه تو بینی که نه آن می بینم

آنچه شود آشکار ، همان می بینم

ناصر- آبان 92

سر درد

برای منوچهر دوست بسیار عزیزم . دعا می کنم هر چه زودتر سر دردت رفع بشه




سر درد

امان از این سَرَم از این که باری

به مغزم می دهد دایم فشاری

زِ دردش دایماَ گردیده ام خُرد

نگردی بر چنین دردی سَواری

شقیقه با دو دیده پُر زِ دردند

که نیشتر می زَنَد بر چشم وُ کاری

خدایا درد امانم را بریده

تو بر من می نهی راهِ فراری؟

زِ بس قرص خورده ام گردیده عادت

و با درد سر وُ این بی قراری

با این وضعیت ام ،چون مرده گشتم

از این کمبود قرص ، یا از خُماری

زِ دردِ سر گرفتارم و ناچار

امان از دردِ قرص ، گشتم به خواری

ندارم پول قرص، تا بلکه آزاد

بگیرم چند عدد قرص را به زاری

امان وُاِی امان از پولِ دکتر

فغان وُ اِی فغان از این نَداری

خدایا مرگ را نزدیکترم کن

ندارم طاقت ِ درد با نَداری

ناصر – آبان 92







۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دل دریایی


خنده بر لب های سرخ وُ گونه ی ِ سرخابی ات

غنچه ها بِشکفت به لبخند از نشاط و شادی ات

غُنچه غُنچه گل درخشید از رخ وُ زیبایی ات

بوی عطرت باز پیچید در سرای خالی ات

رقص ِ نرم شاپرک ها بر حریر ِ برگ ِ گُل

نغمه و آوای ِ بلبل یر دل ِ تنهایی ات

رقص ِ موزون ِ درختان با نسیم بر شاخه ها

ریزش ِ فواره ی ِ آب بر تن چون ماهی ات

آن تن ِ نرم وُ بلورین ،قطره های ریز آب

قطره قطره می چکند بر سینه ی ِ مهتابی ات

بوسه می گیرد لبانت را ،عطش از ردِ آب

می تراود رنگ مهتاب بر دو چشم ِ آبی ات

باز برای دیدنت رنگین کمان قد می کشد

می درخشد قطره ها از نور چون آفتابی ات

چشمهایم می دوند تا قامتت معنا کنند

تا که باز عاشق شوم بر آن دل ِ دریایی ات

دست های خواهشم را گیر، بر دستان خود

تا که من آرام شوم از بیمِ این بی تابی ات

گر تو بر من بنگری ، دیگر ندارم خواهشی

آرزویم عشق ِ توست ،محتاجم از همراهی ات

ناصر – آبان 92