۱۳۹۴ بهمن ۹, جمعه

فاصله

فاصله
آن شب که نگاهم به دروُ پنجره بود
ابری که زِ گریه دیده برخاطره بود
بر من نگریست و خاطرش نیز ندید
آن خاطره ام چرا به غم زُل زده بود
در ظلمت شب که عمق شب دلهره بود
در بارش یکریز، صدایِ شُره بود
اوهام سیاهی که به شب چیره شدند
تصویرِخیال وُسایه ی شب پره بود
در پرتو لرزانِ چراغی کم سو
گاه چشم سیاهت به لب پنجره بود
گاه محو شدی وقطره های باران
شکلی زِ خیالِ تو،به شیشه زده بود
انگشت تَوَهُم که به مغزم نرسید
آهسته به فکر دیدنِ آینه بود
دستی به خیال به شیشه یِ یاد زدم
در یاد وُخیال ما،چرا فاصله بود
ناصر-بهمن ماه/94

۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

ایخا بخور ..نی خا نخور-------داستان کوتاه

ایخا بخور،نیخا نخور
بالاخره بعد ازچندین سال از ،ازدواجم که موفق نشده بودم یه مسافرت کوچیک حتی به اسم ماه عسل همسرم را ببرم،امسال که بچه مان سه ساله شده بود ،توفیق سفرحاصل شد.
دانش آموزان اصرار روی اصرار که آقا امسال تعطیلات نوروزی کجا رفتید؟ می شه برامون خلاصه ای و یا خاطره ای از مسافرتتون بگید ؟و وادار شدم برای خالی نبودن عریضه و شادی خواست بچه ها یه چیزی بگم.
راستش با قصد سفربه بندرعباس چمدانمون را بستیم با ماشین قرضی برادر خانمم، البته اولش قرار بود اونم باما بیاد اما به دلیل کاری نتونست و شانس با من یار شد که هم مسافرت بریم و هم با ماشین شخصی بریم.نزدیکای شهر بابک (شهر بابک در مسیر جاده نبودو کیلومتر ها باید جاده ای فرعی را رفت تا رسید و برای ما مقرون به صرفه نبودبرای تهیه غذا این مسافت را بریم و برگردیم) ،حدود ساعت سه ونیم عصر جلوی رستورانی ایستادم ،هر سه تامون شدیدا احساس گرسنگی می کردیم ،صبحانه را هول هولکی ساعت 4 صبح خورده و زده بودیم بیرون و یک ساعتی بود عیال رو دست خودش زده که میوه ها و شامی کبابی که برای بین راه آماده کرده را تو یخچال خونه جا گذاشته ، ..... تا در رستوران را باز کردم که داخل بشیم ،کارگری که کف سالن را تمیز می کرد داد زد غذا تموم شده و چیزی نداریم.دور یکی از میزها نشستیم و گفتم آقا هرچی مونده بیارین می خوریم ،بچه خیلی گرسنه شه، همون کارگره اومد نزدیک تر و گفت فقط نون و ماست داریم ،گفتم عیبی نداره ،چاره ای نیست.دوباره گفت ،قیمتش هم برابر یه پرس چلوکبابه ،بیارم؟ نگاهی به عیال کردم ،ابروشو بالا انداخت ،یعنی نه.. اما رخسار پسر سه ساله ام حکایت دیگه ای داشت گفتم داداش بیار.چه می شه کرد.
رفت ،....و اومدنش به درازا کشید ،صبر بچه ها تموم شده بود .کجاست ؟نکنه داره ماست را می سازه؟ گفتم احتمالا دنبال بزشونن ،تا گیرش بیاره و بدوشه وبعد ماست درست کنه خوب زمان می بره.و...بیست دقیقه بیشتر شده بود که کارگره با یه کاسه ماست و مقداری نون بیات و خشک اومد و روی میز گذاشت.گفتم اینا برابری می کنه با چلوکباب، دو دستی انداخت رو میز که غذا رو برداره و تو همین حالت گفت ایخا بخور ،نی خا نخور.....پا همینم مشتری خوابیده.دستش را گرفتم و گفتم می خوریم.همسرم زیر لبی گفت آخه؟ آخه ماخه نداره .چون انتخاب دیگه ای نداریم و آدمی گاهی برای اون چیزی که انتخاب خودش نیست و حتی اونو دوست نداره باید هزینه بپردازه و گاهی بیشتر از ارزشش باید هزینه کنه ،زود باشید همین را اگه پس بدیم معلوم نیست بعدش چی سرمون میاد .آش کشک خاله ست دیگه.....
دانش آموزان هرکدوم تیکه ای برای مزاح می پروندن.آقا مطمئنی ماست گاو و یا گوسفند بوده؟ آقا یارو که دیر کرده بود نکنه رفته نون خشکی ها را جمع کرده آورده واستون؟آقا......و......خلاصه اینکه بچه ها مزاح و شوخی کردند و زنگ خورد.
دو سه روز بعد این ماجرای کلاس، از طرف اداره امنیت منو خواستند. شما به دستور اعلیحضرت بی احترامی می کنید؟ توی کلاس به جای درس دادن، یگانه حزب رسمی و مترقی رستاخیز را به بازی و مضحکه می گیرید؟ با طرح داستانی دروغی به دانش آموزان غیر مستقیم القا می کنی که حزبی را که پدر مملکت بانی و حامی آن است کشک خاله است و به تمسخر و لودگی گفته اید همینه که هست ایخا بخا .نمی خا نخا،....مردک تو بیشتر می فهمی یا شخص اول مملکت و.... هر چی می گفتم بابا ،والا بالا این داستان برام اتفاق افتاده، من چه کاری به حزب دارم ،و... اما گوشی بدهکار نبود ،شما نه تنها مغز دانش آموزان را شستشو می دی و اونا را از دوست داشتن پدر خودشون ،دور و ناراضی می کنی بلکه رو در روی خودمون می گی به حزب چکار دارم .مگه می شه تو این کشور باشی و به حزب بی تفاوت باشی؟ ....عجب گیری افتادم ، آقای محترم شما کوتاه بیاین ،آدم گاهی حرفی می زنه که خواسته اش نیست یعنی نمی خواسته حرفی بزنه که طرف مقابل را برنجونه ولی پیش میاد ،باور کنید از نقل این داستان هیچ منظوری نداشته ام و فقط خواستم بچه ها چند دقیقه ای خوشجال باشن ، همش که نمی شه فرمول کرد تو مخشون، به کمی استراحت هم نیاز دارن ، بعدش این اتفاق واسم افتاده ،باورتون نمی شه از همسرم بپرسید .یقین دارم اونم عین همین روایت را می گه .... چند ساعتی خدمت آقایان بودم و بعد اینکه از همسرم پی جو شدند مرخص شدم .گفته بودم گاهی برای چیزی که انتخاب خودت نیست باید هزینه سنگینی بپردازی......ایخا بخا  نیخا...نخا.......یکی دوسال به بازنشستگی ام مانده و امسال بازم دانش آموزای این نسل ازم میخوان واسشون خاطره ای تعریف کنم ....مدام تو ذهنم می گردم کدوم خاطره را بگم ؟ راستش بعضی چیزا ،انتخاب خودمونه وهزینه هاش هم زیادن ...ایخا بخواه .......

                                                  ناصر-بهمن ماه 94

۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

آلپ ایران

آلپ ایران
کوه با نامِ تو آغاز کنم
قصه ی الفت دل را به زبان باز کنم
می روم تا به فراز قله ای ازشتران
بر سرِ قله بیاسوده وَ پروازکنم
وه عجب منظره ای،قله به قله درکوه
عزمِ آغوش نگارم به گَهَرساز کنم
من که بربامِ جهانم تومرانم از عشق
هیچ دانی که چرا،غبطه برآن رندِنظربازکنم
این همه خلقت حسُن وُاین همه نقش وُنگار
از چه رو شکل بدیعی زِ تواغماز کنم
این کِلوسِ دمِ برف وُآبی روی سما
سردی آب گوارا به لب آواز کنم
ای بلند رشته ی زاگرس،ای بلند قله ی کوه
کوهنوردم به توعاشق،با توپاباز کنم
هم چوشهبازاز این بامِ بلند درپیِ تو
از فرازچون نگرم،حسرتِ آن بازکنم
آلپ ایران به نشسته به تماشایِ جهان
قطره ای وصف تو گفتم،سخن ایجازکنم
بیش ازاینم نتوانم که زبان قاصر ازاوست
به وقارش چومنی، کرنش وُ اعجازکنم
 ناصر-بهمن ماه/94
کلوس دم برف=کرفس سر زده ازبرف

پاباز=رقص ،پای کوبان

۱۳۹۴ دی ۲۹, سه‌شنبه

شترانکوه

شترانکوه
رسمِ عاشق کُشی ات ای دل دیوانه چه بود
می کِشی یار در آغوش به هوایِ یاری
عاشقِ قامتِ ماهت شده جان می بخشد
جان گرفتی تو زِاو،آه که چه بد رفتاری
هرزمان وعده نمودی زِسرِشوق وُبه مهر
سوی آغوشِ تو شداز سرِعشق،کوهیاری
بفریفتی دل عاشق زِسرِ غمخواری
تا گرفتار کنی قامتِ سرو را باری
ای ستبرسینه وای قله یِ پوشیده زِبرف
عاشقان سوی تواَند، چیست که دل آزاری
توچراخشم کنی بردل وُدلداده یِ خود
او که درمهرِبه تودل دهد از دلداری
شتران نام بلندت،سن بُران قله ی تو

کول جنوقله ای دیگر،وه عجب اقماری
این بدان ای شترانکوهِ بلندآوازه
قله ات فتح کند شیر رها پنداری
عزم وُاندیشه وُهمت،منش کوهیارست
نهراسد دل پاکش زِتلِ آواری
گرچه درراهِ توداده گلِ گلخانه یِ عشق
رسم عاشق نه جز این ست،هُداکرداری
کوهنورد،جان به کف آرَد به هوایِ یاری
تاکه از دست ندهد حرمت عشق را، آری

ناصر-دیماه /94

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

قرار تو

قرار تو
سر شو تا دمِ صوب،ویرم قِرار تو گِره
مو حواسم به تو بید،تا که ویارِ تو گِرِه
هوسِ دیدن تو،تش به جونم وینه اَیَر
مو بَوینم روزی که ،شید به کنارِتو گِرِه
اُو تیایِ میشی اِت اِز دل مو، برده قرار
ئی مونِم مست تیاتم،تیم خُمار تو گِرِه
مین ایل تی نا تونی،یکه سِوارِدست نشون
کُلِ عاشقا همه پی هفت و چارِتو گِرِه
دخترِلچک به سر،گیساتِ باد نشونه کِرد
هرطرف می تِه که شُوند،جونی نثارِتوگِرِه
وا دامنِ چین چینِت،وقتی که تو قِرِ خوری
اُو رونای اِسفیدت،هوش زِ تبارِ تو گِرِه
موج ِرقصِ طره هات،اِزخُردوُپیربرده قرار
پَه مو چی سی توگُووِم،دل به شِرارِتوگِرِه
اِزجمالت ننویسم که زِوصفِ نازِ تو
کُلِ عالم وام بَسُوزن که به نارِ توگِرِه
ناصر-دی ماه/94
گره=گرفت/  ویر=خیال / وینه =می اندازد  / بوینم = ببینم  /تیام =چشم هایم / تیم =چشمم /شوند= انداخت

طره=موی /قِر=چرخ / تی نا =تنها