۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

چرا خاک به تیه

چرا خاک به تیه  ۱



کلاس چهارم دبستان با همکلاسی ام بچه ی خاک به تیه ،یکی از روستا های شهرمان ،در یک میز می نشستیم. همیشه این برایم سوال بود که چرا اسم روستا باید خاک به تیه یعنی خاک توی چشم باشد.بارها به چشمهای دوستم خیره شده بودم ابدا اثری از گل و لای در انها دیده نمیشد و جز در مواقعی که گوشه ی چشماش به علت نبودن بهداشت وعدم مواظبت درست ، قی جمع میشد باید اعتراف کنم که ان چشمهای عسلی، روشنی خاصی داشت و نشانی از هوش و ذکاوت در ان ها دیده می شد. بارها علت نام روستا را ازش پرسیده بودم ولی پاسخی برای ان نداشت،اثر نگاهش چنان بر دل می نشست که نا خود اگاه شیفته ی او می شدی و حسی عمیق از دوستی و رفاقت را در ادمی بر می انگیخت.و شاید که اکنون هفده ساله شده ام اثر ان نگاه باید باشد که در جستجوی علت نام روستا علاقه مند به یافتن او ذهن و فکرم باز نایستاده وبا انکه در کلاس ششم دبستان بطور ناگهانی با خانواده اش به دیار دیگری کوچ کردند وتا پایان دوره ی متوسطه او را ندیدم واطلاع از احوالش نداشتم ،هر وقت که یادش می افتادم احساس عجیبی بهم دست می داد و تا ان جا پیش رفت که قصد اگاهی از او مرا راهی سفری به خاک به تیه کرد .



اطلاعات اولیه جاده های روستا وچگونگی طی مسیر را از خیلی ها جویا شدم .اواخر خرداد ماه امتحانات دیپلم به پایان رسید ،با دو نفر از دوستانم قرار گذاشتیم که راهی سفر شویم. تا هم استراحتی بعد از کوشش سختی که برای امتحانات کرده وواقعا خسته شده بودیم ، باشد ونیز خود را برای کنکور آماده کنیم . وسایل سفر که عبارت از کوله پشتی ، کیسه خواب ، مقداری غذای کنسروی ووسایلی که میتوانست در یک سفر چند روزه مورد نیاز باشد را آماده کردیم. هر کدام مقداری از وسایل را که قبلا لیست کرده بودیم مهیا نمودیم ،از آنجاییکه با دوستانم عضو تیم بسکتبال شهرمان بودیم و بدنی آماده داشتیم اما چون تا کنون تنها مسافرت نرفته بودم و مسافت زیادی از راه را باید پیاده می رفتیم و احتمالا شب را چنانچه سر پناهی گیر نیاید باید در بیابان بیتوته کنیم اندکی ترس داشتم . یکی از دوستانم که در اصل روستا زاده بود وبا پیچ و خم های جاده، دره ، و کوه آشنایی داشت دلگرممان می کرد و با بیان آسان بودن راه سعی می کرد سختی سفر را آسان نماید .
در سحر گا هان یک روز بهاری که سوز سرما بدن را آزار می داد کوله ها را برداشته ودر گاراژ مینی بوس ها ی محلی ، گرد آمده و منتظر حرکت مینی بوس شدیم . مینی بوس مورد نظر از آن مینی بوس های قدیمی با رنگ و روی رفته ، صندلی های کوچک و به هم نزدیک ، شیشه های کثیف که با پارچه های قرمز رنگ و بد قواره و مندرس پوشیده شده بود وصندلی هایی که اکثر آنها اسفنج نداشته و یا نصف و نیمه کنده شده بود وآن صدای ناهنجار موتور .. پس از ساعتها معطلی ، حدود ساعت ده صبح استارت خورد وبا جان کندن موتور روشن شد و راهی گردید ، جاده آسفالته با گذشت زمان دارای چاله چوله های زیادی شده و تقریبا اثری از آسفالت باقی نمانده بود که آن هم بعد گذشت نیم ساعت پایان یافت و در راهی خاکی و پر دست انداز راه ادامه یافت .



سر نشین های همسفر ما ، اکثرا اهالی روستاهای اطراف بوده که برای مبادله مواد تولیدیشان با وسایل مورد نیاز به شهر آمده و حالا با خریدهایی که کرده بودند باز می گشتند ، بوی روغن محلی ، بوی عرق تن ، بوی پشم گوسفند ، مینی بوس را پر کرده بود حدود سی و پنج نفر در مینی بوس هفده نفره سوار شده بود ،سنگینی هوا ، نفسم را بند آورده بود ولی نمی توانستیم پنجره ای را باز کنیم چرا که اولا بیشتر شان خراب بود وتنها پنجره ای که باز می شد را نمی توانستیم باز کنیم زیرا با اعتراض جملگی مسافرین روبرو شده و مجبور میشدیم آنرا ببندیم ، سوز سرما که با باد سردی داخل می شد طوری بود که هیچ مسافری حاضر نبود گرمای نامطبوعی که از تنفس مسافرین متصاعد می شد را با سرمای بیرون عوض کند و آنقدر راحت و ریلکس بودند که باورم شده بود این بوی خفه کننده ،کوچکترین آزاری به آنها نمی رساند
رفته رفته حالم بد می شد ، سرم سنگین شده بود و حالت سرگیجه و تهوع پیدا کرده بودم .با وساطت شاگرد راننده و اجازه راننده ،صندلی جلویی که دو نفر را در خود جای داده را خالی کرده و به من و یکی از دوستانم دادند . با آن که بوی نامطبوع کاهش نیافته بود ولی هوای سردی که از سوراخ لاستیکی کنار شیشه ها داخل می آمد جانم را تازه می کرد . سرعت آهسته ی مینی بوس ، غرش موتور وصدای ناهنجار اگزوز و سر گیجه ، خواب را به چشمانم آورد . وقتی چشم گشودم که دوستم بیدارم کرد و گفت باید بقیه راه را پیاده بریم ، سیل ناشی از باران چند روز پیش قسمتی از جاده را شسته بود و راهی برای عبور تا چند صد متر وجود نداشت ، گلو لای به وجود آمده عبور هر وسیله ای را غیر ممکن می ساخت، عده ای که وسایل کمتری داشتند آنها را کول کرده و به راه افتادند و عدهای منتظر آمدن تراکتوری که قرار بود بیاید در همان جا ماندند، ما هم کوله ها را به پشت انداخته و راهی شدیم .
سعی می کردیم از قسمت هایی که آفتاب خورده و کمتر گل بود راه خودمان را به جلو پیدا کنیم .جای چرخ های تراکتور و سایر وسایط نقلیه ، جاده را چنان دارای پستی و بلندی کرده بود که فکر می کردم به این زودی ها جاده هموار نخواهد شد . آب باران جای چرخ ماشین ها را پر کرده بود و باتلاق های کوچک و بزرگی را پدید آورده بود تا نگاه می کردی ، دشت بود و زمین هایی که به سبزه نشسته بودند.



زمین سبز تا کیلومترها و تا آنجایی که چشم توانایی دیدن داشت کشیده شده بود در دور دست ها کوه های بلندی که بر روی آنها هنوز برف زمستان جا خوش کرده ، به چشم می خورد آواز پرندگان وحشی ، نوای خاصی به گوش می رساند و بوی خاک باران خورده و نم دار احساس خوش آیندی در انسان به وجود می آورد در بعضی از قسمت های زمین گل های وحشی بهاری به رنگ های مختلف چشم را جلا میداد از دور دستها صدای گنگی به گوش میرسید که ریتم محزون آن حکایت از غم و غصه ی خواننده را نشان می داد .خورشید در آسمان صاف بالای سرمان درخشندگی و زیبایی خو را به رخ می کشید.ابرهایدور دست به اشکال مختلف در گوشه ای از آسمان لمیده بودند آفتاب با آنکه مستقیم می تابید خنکی هوا بیشتر به آن میماند که زمین سرمای زمستان را فراموش نکرده است وگاها بادی سرد از لای لباسها لرزشی خفیف به بدنت می آورد ولی وقتی در قسمتهای پایین جاده راه میرفتی گرمای خورشید جای خود را به خنکی هوا می داد. با آنکه ساعت حدود یک ظهر بود اصلا احساس گرسنگی نمی کردم وحالت سرگیجه و تهوع از تنم رخت بر بسته بود .
حال که با ما در این سفر شما هم همرا ه شده اید پس اجازه می خواهم د وستانم را معرفی کنم.د وست روستا زاده مان که جلو حرکت می کردهژیر نام داشت.هژیر با قامتی بلند واستخوانی ،چهار شانه ،چهره ای آریایی چشمهای سبزصورتی کشیده ومستطیلی که چانه ی پهن وپخ آن بیشتر به چشم می آمد با دماغی کشیده وتقریبا بزرگ واندک مویی که برمحاسنش رویده وموهای نیمه مجعد قهوه ای با لب هایی باریک درکل بزرگتر از هفده ساله ها نشان می داد . شلوار سربازی ،اورکت آلمانی با پوتین هایی که به گفته ی خودش در بازار سید اسماییل تهران ارزان خریده بود در هر قدمی که بر می داشت رد پاهای بزرگش برخاک نرم باران خورده می ماند و من سعی می کردم پاهایم را درست در جای پای او بگذارم ولی به علت قدم های بزگی که بر میداشت نمی توانستم چند ده متری اینکار را دنبال کنم و مجبور می شدم صرفه نظر کنم .
علی اکبر که پشت سر من حرکت می کرد همشهری و هم محله ای خودم بود با قامتی کوتاه ،صورتی گرد وسرخ ، لب های گوشت آلود و گوش هایی که در بچه گی وقتی داشته دور تنور کرسی بازیگوشی می کرده داخل تنور افتاده و تا آمده بودند اونو بیرون بکشند قسمتی از گوش راست ،گونهوکمی از شقیقه هایش سوخته بود و دیگر جای سوختگی بخصوص بالای شقیقه وکمی بالتر از آن مو در نیاورده بود.همیشه نیشش تا بناگوش باز بود ولبخند از چهره اش محو نمی شد . لباس کار پدرش را به تن کرده و زیر آن ژاکتی کت و کلفت پوشیده بود تا از سرما محفوظ بماند کفشهای لاستیکی با جوراب هایی پشمی که تا زیر زانو ،ساق داشت و ساق ها را روی شلوارش کشیده وبا کش آنرا محکم کرده بود .کوله پشتی روی دوشش بزرگ بود وتا انتهای باسنش می آمد و راه رفتن را برایش مشکل کرده بود.



من که در خانواده متوسط و پر جمعیتی به دنیا آمده ام نیز وضع پوششم بهتر از آن دو نبود با این تفاوت که لباس هایم کمی نوتر از بقیه به چشم می آمد . علی اکبر را به زبان برادر بزرگترش که عقب مانده ی ذهنی بود و ابه صداش میکرد ما هم ابه صدا می زدیم و همین اسم تا زمانی که باهاش بر خورد داشتم و او را می دیدم برایش جا افتاده و رسمی شده بود .
هژیر که جلودار بود گاه گاهی بر می گشت واز موقعیت جغرافیا یی محل و چگونگی جاده اطلاعاتی را به ما می داد مثلا توضیح داد که آن موقع که من در مینی بوس خوابیده بودم ازچند روستا مثل جوشانو ززم گذشته ایم و فعلا به طرف روستای برم و شاپور آباد در حرکت هستیم گفتم از شهر تا اینجا مسافت زیادی بوده و او با خنده گفت نه اما چون جاده خیلی خراب بود و حداکثر سرعت مینی بوس ده تا پانزده کیلومتر در ساعت بود به همین دلیل زمان زیادی تلف شد . کوه های دور دست را با انگشت نشان میداد که در سمت چپ جاده کشیده شده بودند و می گفت اسم آن کوه تمندر است و بایستی برای رسیدن به آن از مسیر دیگری برویم تا به قاسم آباد برسیم بعد می تونیم از تمندر بالا بریم ،می گفت اگه از جاده شول آباد بریم به قالیکوه می رسیم که حدود4000 متر تا قله ارتفاع دارد که فکر نمی کنم شما جغله های شهری بتونید از اون بالا بیایید، از روستا های اطراف آگا هی هایی به ما می داد که با گذشت سال ها از آن موقع ،اکثر آنها از خاطرم رفته است وچنانچه در این مقال نام بعضی از روستا ها یا مسیر آنها را اشتباه نوشته ام به بزرگی خودتان خواهید بخشید و امید به راهنمایی و تصحیح دارم. متاسفانه در نقشه ای که در اختیار داشتم نام روستاها و مسیر آن ها نوشته نیست .
اولین روستایی که رسیدیم برم نام داشت که می بایستی از برم جاده ی اصلی را جدا شده و به سمت چپ به طرف ماهی چال وسپس به خاک به تیه برسیم . هژیر تپه ای که در ابتدای روستا قرارداشت را نشان داد و گفت این تپه بقایای تمدنی در زمان ساسانیان و حتی هخا منشیان است که با گذشت زمان تخریب و به تلی از خاک در آمده است ولی به دلیل داشتن آثار تاریخی، دور تپه را با سیم خار دار حصار کشیدهاند تا از خطر دستبرد سارقین در امان بماند اما هر چه نگاه کردم نگهبانی برای محافظت ندیدم و جای جای تپه، به شکلی غیر فنی کنده شده که حکایت از سرقت هایی از این مکان تاریخی و پر ارزش داشت ،هژیر می گفت شاپورآباد که در امتداد جاده ی برم قرار دارد از عهد هخامنشیان تا کنون به همین نام بوده ودین اولیه این قوم ابتدا زردشتی بوده که در قرن هشتم هجری با استیلای اعراب این قوم نیز دین اسلام را پذیرفته اند او میگفت می دونید که کورش هخامنشی ووابستگانش همه لر بوده اند



از اطلاعاتی که هژیر می داد حیرت زده بودیم و چون مطالعه و آگاهی نداشتیم به صحت و سقم گفته هایش نیز ناباورانه می اندیشیدم واز اینکه اینقدر بی سواد بودم خودم را سرزنش می کردم و برای هژیر احترام بیشتری قایل شدم وبه دوستی با او می بالیدم .پیشنهاد شد در روستای برم توقف کنیم و غذایی تهیه کرده وبخوریم با آنکه از شهر برای سفرمان غذای آماده خریده بودیم ولی هژیر می گفت تا زمانیکه می توانیم ،در روستاها غذا تهیه کنیم دست به اندوخته غذایی مان نزنیم چرا که ممکن است سفر به درازا بکشد آنوقت نتوانیم غذا به دست بیاریم همیشه باید آینده نگر باشیم .
به روستا وارد شدیم ،بوی فضولات دامی ،نان تازه با بوی کاهگلی که به دیوارهای خانه ها کشیده بود و هنوز از آنها بخار بر می خواست با هم مخلوط شده بود ،صدای حیوانات خانگی از سگ گرفته تا گاو و گوسفند و ......اهالی روستا به هم آمیخته و تصویری از نمایش نامه وخیال رادرذهن متبادر می کرد.گل و لای کوچه های روستا هنوز خشک نشده و جوی باریکی که از وسط کوچه می گذشت آب و فاضلاب روستا را با خود می برد . روستا یکی دو تا بقالی داشت که در یکی از آنها تعدادی تخم مرغ محلی خریداری کردیم و برای خرید نان، بوی نان تازه را دنبال کرده و هژیر کلون درب یکی از خانه ها را به صدا در آورد .و بدون آنکه منتظر تعارف باشد وارد شد ما جلوی در ماندیم و هژیر اصرار که وارد شویم گفتم صاحب خانه ناراحت می شود هژیر با خنده گفت فرهنگ ناراحتی مال شما شهری هاست و به روستاها فعلا کشیده نشده است .در زمان کوتاهی که با هژیر در مورد داخل شدن یا نشدن بحث می کردیم زنی با لباس محلی ، دامن های گلدار رنگ به رنگ که چند تایی روی هم پوشیده وشلواری به رنگ شاد در زیر دامن ها به پا کرده بود ،با موهای سیاه که از وسط فرق باز کرده و موی بافته شده ی پشت سر تا مهره های انتهایی ستون فقرات کشیده شده بود ،نمایان شد و با صدایی بلند ودلنشین ،مهربانانه تعارف کرد که وارد شویم .با هژیر گرم گفتگو شد و با لهجه ی بختیاری که زبان رسمی روستانشینان این دیار است از اصل ونسب همه، از کدام طایفه اید ، پسر کی هستیم وپدرمان کیست و....



سوال میکرد وقتی متوجه شد هژیر با طایفه شان نسبت دارد مهر و محبت او بیشتر از ابتدای آشنایی شد
زن با علاقه زیاد احوال تمام فامیل هژیر را جویا می شد و هژیر با حوصله به همه ی سوال ها پاسخ میداد و گاهی هژیر از زن سوالاتی میکرد خلاصه در عرض چند دقیقه تمام اطلاعات لازم بین آن دو رد و بدل شد.
چند زن ودختر و چند تا بچه در حیاط کوچک منزل دور تنوری که روی آن را ظرف آهنی قوس داری گذاشته بودند جمع شده و نان می پختند .



هیچ نظری موجود نیست: