۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

چرا خاک به تیه

2- به محض نشستن تزدیک آنها به هر کدام ما یک قرص نان تعارف کردند آنقدر داغ و خوشمزه بود که من در فاصله ی کوتاهی تمامی آنرا خوردم واصلا منتظر نهار نماندم ،تمامی خانمها از دختر بچه ها گرفته تا خانمهای مسن موی هایشان را به همان سبکی که نوشتم بافته بودند تنها اندک تفاوتی که دیده میشد دخترها جلوی صورتشان را چتری زده بودند البته نه همه ی آنها،جالب آن بود که در این خانوار چندین نفره ، عده ای دارای چشمان وموهای سیاه و عده ای موهای قهوه ای و چشمانی متمایل به سبز داشتند . آنقدر به راحتی و آرامی با ما برخورد میکردند که انگار سالهاست با ما آشنایی دارند ،هژیر می گفت مردان خانواده برای کارهای روزمره مثل شخم زمین یا چراندن دام و تهیه علوفه به همراه بعضی از پسرها و زن ها آفتاب نزده بیرون رفته اند و بقیه در خانه کارهای روزانه شان را انجام می دهند هیچکدام از اهل خانه بیکار نبودند حتی پیره زنی که هفتاد به بالا سن داشت مشغول دوک ریسی یعنی تابیدن نخ بود ، سه ،چهار نفر نان می پختند و چند نفر داشتند تپاله درست می کردند تپاله نوعی سوخت فسیلی است که از فضولات دامها تهیه می شود وقتی به اندازه لازم کود جمع آ وری شد آنها را با آب به صورت مخلوطی خمیری در می آورند سپس چند تن از زنان مخلوط را چنگ زده به اندازه توپ فوتبال جدا کرده وبعد قسمت جدا شده را پهن کرده و ردیفی کنار هم می گذارند پس از اتمام کار چند روزی منتظر می شوند تا تپاله ها آب خود را از دست داده و سفت شوند سپس آنها را در محل دیگری که از قبل در نظر گرفته اند برده و می چینند تا کاملا خشک شوند و برای سوخت آماده گردند تا در مواقع لازم از آنها استفاده کنند علاوه بر تپاله که یکی از سوخت های مهم این اهالی است چوب های خشک درختان ،نوعی خار که از بیا بان به شکل بوته سبز میشود واحیانا چند گالن نفت مهم ترین سوخت آنهاست که برای پخت و پز و گرمایش به انها متکی هستند .
از این همه افراد زیر یک سقف و در خانه ای محقر و کو چک تعجب کرده بودم گویی هژیر فکر مرا می خواند چون بدون آنکه ازش سوالی کرده باشم توضیح داد که در روستا اکثر وابستگان به صورت دسته جمعی زندگی می کنند از پدر بزرگ و مادر بزرگ گرفته تا برادر وخواهر . احیانا عمو و خاله وعمه و..... ویا خانه هایشان در مجاورت همدیگره وبه راحتی به همدیگر راه دارند ، هر پسری که زن میگیرد تا موقعی که فرزندانشان بزرگ شوند و آنها هم تشکیل خانواده بدهند همگی در یک اتاق زندگی میکنند و فقط دختر ها بعد از ازدواج به خانه ی شوهر می روند  در این خانوارها همه چیز با کمک همدیگر تولید و تهیه میشود و به اندازه حداقل نیاز هر خانوار مواد و لوازم از طرف بزرگ خانواده  در اختیار آنها قرار می گیرد غذا هم هر چه باشد همگی دور یک سفره از آن استفاده میکنند .زمین خصوصی ندارند،اتاق خصوصی ندارند حمام خصوصی ،دستشویی،آشپزخانه، اتاق استراحت ، خواب، و....... ندارند هژ یر مدام توضیح میداد ولی من در افکارم غرق شده بودم و صدای هژیر شبیه صدای مگسی شده بود که به سرعت دور میشد و بعد از طی مسافتی مجدد بطرفت می آمد و صدای وزوز بال  هایش آزارت میداد ،تازه جلوی چشمهام بازتر میشد تازه یواش یواش فقرو بدبختی این قوم زحمتکش را حس میکردم ابتدا اصلا حواسم به اطراف نبود این سفر را یک نوع وقت گذرانی و اوقات فراغت پس از آن امتحانات سخت ولعنتی فرض کرده بودم حال که با اندکی واقعیت های این مردم به حاشیه مانده آشنا میشدم از نانی که با آن ولع خورده بودم بدم میآمد انگار دهانم تلخ شده بود مثل اینکه زهر خورده باشم .
از فکر کردن به اینکه دخترها و پسرها تا زمان بلوغ و بیشتر باید در اتاقی بخوابند که هم آشپزخانه است و هم اتاق خواب والدین و... تنم داغ می شود خودم را جای یکی از آنها می گذارم سالها شنیدن و نشنیدن سالها دیدن و ندیدن ،سالها حس بلوغ را در خود کشتن ودم بر نیاوردن ، عرق شرمت را چگونه پنهان می کنی  غریزه ی بلوغت را چگونه آر ام می سازی ، با برادرت که از درد بلوغ در خود می پیچد یا با خواهرت که زودتر از تو آگاه شده است چگونه کنار میایی ایا میتوانی مشکلت را با کسی در میان بگذاری؟. اصولا درد درد غرایز است؟ کی پیر شده ای ؟ کی دوران خوش کودکی را گذراندی؟ چرا در کودکی عروس شده ای؟ این دست های ترک خورده را که با پینه های سفت شده به چند سالگان میماند به کدامین مجنون نشان خواهی داد ،پاهای ترک خورده که به شکاف برش تیغ جراحی دهان باز کرده اند را با چه مرحمی درمان میکنی ؟ اه لباسهایت ، موهای بلند بافته شده ات با آن رنگ قهوه ای که ماه ها شسته نشده اند کدام فرهادی را به وجد می آورد ؟ خواهرم عزیزم ، دلبندم، می دانی عشق یعنی چه؟ صدای هوار گونه ی هژیر از رویا بیرونم میکشد ، هی کجایی ؟ چرا هرچه صدات میکنم محل نمی گذاری مگه کر شده ای ؟ با بی حوصلگی جوابش را میدم مگه چی شده ؟ میگه مثل اینکه طلبکار هم هستی ؟ مدتی میشه خواب رفتی .اونم چه خواب سنگینی ، گفت پاشو زن صاحب خانه می خواد یکی از این مرغ های زبان بسته را سر ببره ، من و ابه حریف نشدیم تو هم پا در میانی کن که مانع اینکار بشیم
با اصرار خیلی خیلی زیاد وتعارف بسیار که واقعا خسته کننده بود بلاخره راضی شدند تخم مرغهایی که ابه دوباره رفته بود و به تعداد جمع حاضر خریده بود رانیمرو کنند من که اصلا میل به غذا نداشتم و هنوز احساس میکردم دهانم تلخ است ولی وقتی که کدبانوی منزل سفره را چید علاوه بر تخم مرغ های
نیمرو شده ،ماست محلی ،کره، پنیر، عسل، دوغ ونان تازه امانم را برید نتوانستم جلوی خودم را بگیرم
شاید باور نکنید نان تازه با ماستی که آنروز خوردم دیگه هیچ وقت مزه ی آن تکرار نشد.
معمولا در روستا از ساعت برای دانستن وقت خیلی کم استفاده می شود و آفتاب و نشانه های سایه آن گذر زمان را مشخص میسازد ،حدود ساعت 3 عصر بود که با هزار یا علی مدد و تعارفات خسته کننده راه افتادیم و از دست مهربان و بی ریای صاحب خانه رها یی یافتیم و به سوی ماهی چال حرکت کردیم
و قول دادیم اگر در بر گشت از این مسیر گذشتیم سری به آنها بزنیم در طول راه زحمت و سخت کوشی واحساس گرم و دوستانه ی روستاییان ذهنم را مشغول کرده بود .با همه ی سخت کوشی و زحمات طاقت فرسایی که متحمل میشدند زندگی شان بهبود نیافته و وضع خوبی نداشتند ظاهر فقیرانه، خانه های گلی بدقواره رو به زوال، دستشویی های غیر بهداشتی ، نداشتن آب سالم ، نبود برق، جاده و....نداشتن گرمابه وحداقل امکانات زندگی برای بشر اواخر قرن بیستم ، برایم سوال شده بود . پس اینها به چه دل بسته اند ؟و برای چه چیزی در این وادی عقب افتاده زندگی می کنند .
شوخی های ابه که اصلا کم نمی شد مرا از فکر کردن رهانید .ابه با وجود آنکه در خانواده ای تقریبا فقیر شهری و پر جمعیت زندگی میکرد یک آن خنده از روی لبانش محو نمی شد و مدام ورجه ورجه میکرد می دوید، می پرید، شوخی می کرد وگاه و بیگاه سر به سر من و هژیر می گذاشت.

هیچ نظری موجود نیست: