۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

موش




سوار شانه ام گردیده بود دوش

بگفتا پیش به سوی صید چند موش

به چنگی بر سر و صورت که بینی

من نادان به گربه داده ام گوش

وگرنه گر حواست را کنی جمع

نمی خواهد بگردی جست چند موش

چرا که گِرد ماست دیوار بسیار

و هر دیوار که دارد موش با گوش

ملوسم،گربه ام،سالهاست که دانی

که مردم گشته اند از ترس خاموش

هر آنکس جمله ای از درد بگوید

چنان دردش دهند تا گشته مدهوش

اگر بیشتر ز حدت گفته باشی

دهانت را بدوزند هم به زر جوش

چنان سخت برتو گیرندیا دهند فحش

برایت مثنوی سازند و پاپوش

امان از این در و دیوار پر موش

سرت را می خورند یک آب هم روش

از این دیوار و این موش ها حذر کن

تو هرچه دیده ای را کن فراموش

اگر خواهی که آسیبی نبینی

صلاح آنست که گردی لال و خاموش

اگر از غم فغان در دل تو داری

به ظاهر داد بزن آی من خوشم،خوش

سر گربه ز خجلت گشته است خم

اسف بر ما،که گربه گشته است موش

ناصر- خرداد-92

۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

عفو کن




رفتی و با رفتنت دلها همه اخگر گرفت

جای خالیت پر نگردید سایه ات گستر گرفت

هر کجا را بنگرم نقش تو را بینم بر آن

قلب عاشق کی تواند عاشقی از سر گرفت

لحظه های با تو بودن خاطراتی ماندنی ست

دل به یادت تشنه وجامی که از ساغر گرفت

مست و مخمور نگاه پر زمعنای توام

هر نگاهی را که دیدم یاد تو نودر گرفت

کی توانم یاد وجایت را کنم از دل برون

سایه ات بر لحظه های بودنم بیشتر گرفت

شب تو رابینم به خواب ،روز با تو می گردد تمام

ای تمام هستی ام بر گرد که جان اخگر گرفت

بی مروت این چه رسمی ست در مرام عاشقی

سوختم در هجر تو، جسمم که خاکستر گرفت

تا که جانی در بدن دارم بدان با یاد تو

مرده می گردم و هر بار زندگی از سر گرفت

هیچ کس جز عشق تو در قلب من راهی نداشت

راه این خانه هم آنجایی ست که عشقم پر گرفت

کن تو پرواز و دوباره بر دلم سکنی گزین

عفو کن چون مهر تو ،بر کرده ام جوهر گرفت

ناصر –خرداد-92





۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

دستانمان




دستانمان از هر سوی آویخته است

آنقدر که دست آویز تو گشته ایم

با آنکه نیازمند توایم

توان تمنا نداریم

تا کی ما را می چرخانی ؟

با تحقیر دست انداختنمان..

سر گیجه می رویم ، سر گیجه

دستانمان به هوا نخواهد رفت

حتی به نشانه ی تسلیم....

ما دست آویز تو گشته ایم

ناصر- اردیبهشت-92

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

گذشتم




دو چشم سبز وگیرایت عزیزم

هر آندم دیدم و از خود گذشتم

چنان برق نگاهت بر دلم زد

چو تیری بر غزال بی جان گشتم

به موهای طلاییت تاج زرین

چو گندم زار دشت از آن گذشتم

ز شوق پیکر چون قرص ماهت

درون پیله نیز چون شعله گشتم

شمیم بوی خوش و عنبرینت

به هر سویم کشید من هم گذشتم

تبسم بر لبان لعل فامت

به قلبم چون نشست من شعله گشتم

بسوختم در غم بی مهری تو

چو پروانه به راه شمع گذشتم

دل آرامی دل آرام دل من

به یاد عشق تو دیوانه گشتم

تو را با آن رقیب در خانه دیدم

ز غم سوختم به عشقم دیده بستم

الهی خیر نبیند دشمن تو

برای خاطرت از خود گذشتم

تو در قلبم همیشه ماندگاری

جوانی رفت و بد بود سر گذشتم

بدان با آنکه از عشقم گذشتی

قسم برعشق ،به یادت زنده گشتم

ناصر- اردیبهشت-92









۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پیمان




به قصد دوستی در زیر کاغذ

سر انگشتی نشاندیم و نشستیم

ندا آمد ز آنسوتر ، رفیقان

که با خون بایدت پیمان ببستیم

ز رنگ خون ،رنگم زرد می شد

عجب کاری به خود دادم دو دستی

بگفتم جان من پیمان دوستی

درون قلب هر کس بود و هستیم

وگرنه تیغ ودشنه ، خون و خونگیر

قدیمی بود و از عهدش گذشتیم

بگفتا ، جان من این دوستی تو

نمایان کی کند باطن چه هستی

هر آنکس خون نداد در راه دوستی

به روز واقعه ، پیمان شکستی

ناصر- اردیبهشت-92



۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

ای ناز




تو سرا پای وجودت همه ناز

من تمنای وجودم همه با دست نیاز

تو گلی،یاسمنی، با من وقلبم همباز

تو شریکی به محبت و من از روی نیاز

تو بسان فلقی، سرخ به هنگام فراز

تو که خورشید منی،من به فدایت سرباز

تو همه عمر منی گر که کنم هر دم آز

من حسودم به تو ای عشق،تو هستی دلباز

بلبل از شوق جمالت چه باعشوه و ناز

سر به هم داده اند جمع هزاران آواز

ای که گسترده به سجاده ی عشق بوی نماز

تو همه شوق و امیدی با ترانه با ساز

تو به آن گوشه ی چشم،چو ناوکی تیر انداز

تو به قلبم زده ای تیر مژگان به فراز

تو به پایم زده ای قفل و به قلبم، هم باز

من که پابست توام ،ای که دو چشمت طناز

تو همان واژه ی عشقی ،و به قلبم همراز

بس عجب، از گل رویت ندیدم جز راز

تو به من مرحمتی،گر شوی با من همساز

من به شوق اوج بگیرم و به سویت پرواز

این همه جهد من اینست به سر حد نیاز

که به وصل تو رسم گر بشوی تو شهباز

جز تو من هیچ نخواهم نه ندارم که نیاز

بل که محتاج توام ای همه بودم ای ناز

ناصر – اردیبهشت - 92