۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه

شاه رجب

وقت آن است که شاه شویم
گر نشد فکر کودتا شویم
جمعه ی تازه گذشته ،تادیر وقت در افکارم غرق و از تصور این حقیقت غیرقابل انکار،خواب از چشمانم در رفته بود و از ظلمی که بر من روا گردیده.............خیلی فکریدم....نامم ناصر است که یدی طولا در تاریخ و فرهنگ وادب این سرزمین و جهان دارم.
از ناصر خسرو و پادشاهی ساسانیان تا ناصر بالله حاکم طبرستان وناصرالدین شاه ظل السلطان گرفته تا اخلاق ناصری  که در جای خودش محفوظ و علی الخصوص ناصر شاه افشار که بدلیل نوک زبان بودن مردمان تحت امر نادر شاه نام گرفته ام.زمانی در مصر حکمروایی داشته ام و زمانی بر قوم نصرانی ، زمانی بر قسمت اعظم جهان به نام ناصر جون بپا پات که دیلماج ها به ایتال ناپلئون بناپارت گفته اند .
اگر خوب بیاندیشید حکیم ابواناصر فردوسی را ابواقاسم نوشته اند اما نتوانسته اند در سفرنامه ناصری دست یازند .از خواجه نصیرالدین و ملا ناصرالدین و بقیه قضایا بدلیل ضیق وقت می گذرم و الخ.....
تا آنجا که در تاریخ سراغ دارم به جز رحب ضدحال که آن هم بر قسمتی از جمهور ترک وآن هم چند صباح حکومتش در هیج کجا شاه رجب نامی نه دیده و نه شنیده ام البت رجب علی یاغی نامی در بلاد الیگودرز لرستان اندکی راه  زنی پیشه کرده بود.

حال چگونه است رجب نامی در سرزمین شلم خود را شاه بنامد و اینجانب که حکما،رسما،اصلا و شرعا شاه هستم به ناحق منصب ام غصب گردد.باری بدینوسیله از دیکتاتوری رجب آقا خلع ید می فرمایم و از این لحظه شاه شلم بنده هستم .باشد که درظل الطاف ملوکانه ام منبعد،سرزمین شلم روی آرامش ببیند................ امضا.. ناصر شاه

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

بی قرار تونه

بی قرار تونَه
هِستِم هنیم وُ دلم بی قرارتونَه
به کیچه هایِ قدیمی ، به انتظار تونَه
زیبا تر اِزتیایِ توهیچ ستاره ای نی
خورشید  ستاره ای به دورِمدارِتونَه
ئی واژه های غزل به تُر وقطارِ تونَه
عاشق بووَن به باهار هرکه با باهارِ تونه
بخشم به راحتی سروُجانِم به پایِ تو یار
شاید که بونَه نیاری کی یَه که کنارِ تونه
تو سرنوشت مونی ،ای دلیلِ بیدنِ مو
جز آرمو نِ تو نیستا به دلِی که دچارِتونه
ئی بوی عطر نجیب که  اِزمیایِ تو ناز
مستم کُنَه به میات وسری که نثارِتونه
اِمشو زِگُرده یِ یال،تیام به دیارِتونَه
اونجِه که پشتِ قلا، هونه وا تَبارِ تونه
ئی های وُهویِ دلم مدام به ویار تونه
به ویرِ تُندِ نفس هام،سفیرِ سوارِ تونه
 هوا به هوایِ تونو ،اُوتیایِ خُمارِ تونه
درپشت یال ،همه دلداده های پُر شمارِ تونه
باز هم سحر زِدوُاِز یال به تو نظر کِردِم
جز مو نوینی عاشق وُزاری که سربدارِ تونه
وا مو بَمون به خلوتِ یال ،ای ویروُیادِ قشنگ
هردَم به خاکِ یال بوسه زِنِم،که یادگارِ تونه
   ناصر-آذرماه/94
یال=تپه ای در ضلع جنوبی شهر
تُر= رد واثر
قلا=حیاط

هنیم=هنوز

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

سیل

سیل
آمد آن سیل به پایِ همه زد
خانه ها ویران کرد
راز را با خود برد،ساز را با خودبرد
آن همه عشق وُنیاز راباخودبرد،شوق را باخودبرد
من اسف می خورم ازروزی که.........
گل سرخم پژمرد، سرونازم را برد
ریشه ی باور انسانیِ خاک را آزرد
سیلِ طغیانگرِ وحشی به زمین چنگ نواخت
زیر وُرو کرد همه هستی ِ خاک
آب را باخودبرد،خاک راباخودبرد
سروِ راست قامتِ ایستاده را....
چه حقیرانه شمرد
دیگر این خاک نخواهد بالید
بارشی برسراین خاک نخواهد بارید
خاک  نفرین  شده  است.
دستِ اهریمنِ بنیاد کنِ سیل
به شقاوت آمیخت
مهر راباخودبرد،مهربانی را برد
دلِ پاکِ ساده ،غزلی آماده
آبیِ پاک و زلال، ارغوانی رابرد
هرچه خوبی به جا ی مانده دراین خاکِ کهن
با دهانش بلعید
آنچه جای ماند از اجداد وُکسان
روفت وُ جاروب نمود
دیگراین خاک نخواهد بالید
بارشی برسرِاین خاک نخواهد بارید
سبزه ای در دلِ این خاک نخواهد رویید
ماه وُآفتاب نخواهد تابید
چه جهانی اسف انگیز به ما هدیه نمود
دستِ طغیانگرِ سیل
آنچه ماندست ، بقایایِ به جای مانده یِ اوست
همه جا ویرانی
گُلِ یاس وُ سوسن،....زنبق وُشمعدانی
همه شان..............زندانی
چه پریشان حالیم
همه افسرده و بد احوالیم
و....پشیمان که نبستیم سدی
برسرراهِ آن سیلِ دژم...
چه پشیمانیم ما
که نبودیم ....به فکرِ فردا

  ناصر-آبان ماه/94

۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

انتظارواهی

انتظار واهی
سال هاست که درهوایت این جانِ من فدایی ست
هرشب بدان به یادت این حالِ من هوایی ست
این های هوی مستی درقلب وُجانِ مستم
کز آن نگاهِ مستت درخاطرم تداعی ست
دانی که وقتی رفتی بال وُ پَرَم شکسته
هرشب به گریه خُفتم وایَم ازاین جدایی ست
امشب عجب هوایی ست ازغم گرفته باران
این سینه ام پُرازدرد با دردِ بینوایی ست
در زیرِ لب بخوانم آوایِ عشقِ دیرین
ای بهتر ازترانه این ناله از چرایی ست
دانم نبینمت هیچ ،این آرزو محال است
اما خوشم به این حال،گرانتظارِواهی ست

     ناصر-آبان ماه/94

۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

یاد قدیمی

یاد قدیمی
دیشب دل هواتاصبح تپیده بود
درحال گریه بود لب راگزیده بود
تاقعرآسمان غمگین وُتیره بود
حتی ستاره هم رنگ اش پریده بود
ابرهای آسمان درهم تنیده بود
قیرگون به چشم ما،دلگیر زِدیده بود
درزیرپای ابرآن عابرِغریب
شبگردبه کوچه ها ازخودبریده بود
چشمان آسمان گریان وُخسته دل
حتی زبان قهرازبُن چمیده بود
اینجا غمی غریب درشب لمیده بود
گویی که غنچه را ازشاخه چیده بود
این های هایِ دل ناجورفغان کند
زیرا زِبی کسی درخودخزیده بود
باریده ابرغم دیشب به زیرپا
خالی نموده غم ابری که تیره بود
بازهم به کوچه بودآن خاطرِقدیم
هرچند زِپنجره سر را کشیده بود
آی یادگارعمر ازخاطرم نرو
تنها به یادتوجانم به سینه بود
اینجا تمام شهربامن غریبه بود
حتی هوای شهرازمن رمیده بود
یادم نمی رود درآن غروب تنگ
درپیچ کوچه تان چشمم ندیده بود
احساس بوسه ات برروی گونه ها
چون داغ ِآتشی دل را گزیده بود
آن شب که چهره ات مهتابِ دیده بود
شب بال خودکه بست رنگ سپیده بود
هرچندگذارعمر پیرم نموده است
شادم که بویِ تو برمن دمیده بود
دیشب دل هوا ازغم دریده بود
باقطره های اشک ازچشم چکیده بود
دلگیرم از زمان از دست روزگار
رفتی وعشق تو ازمن رهیده بود
جزبوی یادتودرشهر چه مانده است
این هم اگرنبود مرگم رسیده بود

  ناصر-آبان ماه/94

۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

سگ خودباش

سگ خود باش
سگی درعلفزار علف می چرید
علف را جویده چوخرمی چرید
سگ همجوارش چواین را به دید
لبش ازتعجب به دندان گزید
بدوگفت که هستی سگ با وفا
تو کز یوغ وُافسار ، گشته رها
بگو تابدانم که این شیرکیست
که امیال دنیابراوچیره نیست
سرش را هوا کرد و ُگفتا کی اَم؟(کی یَم)
سگِ خان اَم وُ خاکِ پایِ وی اَم
نگهبانم وُ پاسبانی کنم
شب وُروز برایش شبانی کنم
به جزخان برهیچ من ننگرَم
که فرمان پذیرم وَفرمان بَرَم
سگ همجوار تا که این را شنید
به گفتار وُکِردارِسگ برجهید
بگفتا اگر استخوانت به داد
ویا لقمه نانی جلویت فتاد
بشاید که نامش برتونهاد
به امرش شوی بابت آنچه داد
 تونانِ خودت را خوری اوکه است
نیازی نداری به اربابِ پست
اگر سگ شدی بِه سگِ خود شوی
نه آنکه سگِ بدتراز خود شوی

ناصر-آبان ماه/94

۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

خواب رویا

خواب رویا
از سرِشب تا سحردرخوابِ رویای توام
روشنایِ صبح صادق غرقِ دنیای توام
چشم ها رامی گشایم نیمه روزبا یاد تو
با شعف درخواب مانم تاکه دررایِ توام
گرکنی برمن نظرای ماه زیبای تمام
چشم نگشایم دگرتا گیرچشم های توام
داستان سازم به رویا ازدوچشم مست تو
گر تو آهویم شوی من خارصحرای توام
چشم خودبرمن نبندازدیده ام پنهان مشوی
روی واکن،چهره بگشا،من دلارای توام
گوچرادرچشم من هردم گریزی درخیال
کم بکن برمن عتاب،شبگرد شب های توام
برسریرتخت شاهی گرنشینی ماه من
من همان دریای نورم،کوه ودریای توام
گرکه بردارم کشندازفرط این دلدادگی
من چلیپا گشته ی عشقم،مسیحای توام
سال هاست دریادتوبازندگی بیگانه ام
من اسیروُگیرِعشقم،چون که شیدای توام
سوخته ام درداغ تو،بامن نکن دیوانگی
دردِعشق راچون کنم،هرچندفریبایِ توام
درمیان کوی و برزن،داستان عشق ماست
روی نتاب بردیده ام،عمری شکیبای توام

  ناصر-آبان ماه/94