۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

سیل

سیل
آمد آن سیل به پایِ همه زد
خانه ها ویران کرد
راز را با خود برد،ساز را با خودبرد
آن همه عشق وُنیاز راباخودبرد،شوق را باخودبرد
من اسف می خورم ازروزی که.........
گل سرخم پژمرد، سرونازم را برد
ریشه ی باور انسانیِ خاک را آزرد
سیلِ طغیانگرِ وحشی به زمین چنگ نواخت
زیر وُرو کرد همه هستی ِ خاک
آب را باخودبرد،خاک راباخودبرد
سروِ راست قامتِ ایستاده را....
چه حقیرانه شمرد
دیگر این خاک نخواهد بالید
بارشی برسراین خاک نخواهد بارید
خاک  نفرین  شده  است.
دستِ اهریمنِ بنیاد کنِ سیل
به شقاوت آمیخت
مهر راباخودبرد،مهربانی را برد
دلِ پاکِ ساده ،غزلی آماده
آبیِ پاک و زلال، ارغوانی رابرد
هرچه خوبی به جا ی مانده دراین خاکِ کهن
با دهانش بلعید
آنچه جای ماند از اجداد وُکسان
روفت وُ جاروب نمود
دیگراین خاک نخواهد بالید
بارشی برسرِاین خاک نخواهد بارید
سبزه ای در دلِ این خاک نخواهد رویید
ماه وُآفتاب نخواهد تابید
چه جهانی اسف انگیز به ما هدیه نمود
دستِ طغیانگرِ سیل
آنچه ماندست ، بقایایِ به جای مانده یِ اوست
همه جا ویرانی
گُلِ یاس وُ سوسن،....زنبق وُشمعدانی
همه شان..............زندانی
چه پریشان حالیم
همه افسرده و بد احوالیم
و....پشیمان که نبستیم سدی
برسرراهِ آن سیلِ دژم...
چه پشیمانیم ما
که نبودیم ....به فکرِ فردا

  ناصر-آبان ماه/94

هیچ نظری موجود نیست: