۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

باران


 باران
 آن جنان اين آسمان غمباره است
 اشك به چشمانش زِ غم همواره است
 آب لبريز گشته در چشمان او
 هم چو سيلاب مي رود از چشم تا دامانِ او
 نا توان است ابر و باد از غرش طوفانِ او
نا گزير است نيز زمين از بار ش بارانِ او
 اشك درگير سقوط است در سراي تشنگان
 ماه شرمگين از حيا است پشتِ ابر غمگنان
 غرش طوفان و باران مي زند بر بام ها
 آب چون نهري گران، جاري به سويِ خانه ها
 غرق گشته خانه ها در سيل و آبِ پُر بها
 در بلندي خانه ها بالاتر از سيلاب ها
 باز هم سهم من از غمگيني اين آسمان
 خانه ي ويران و سيلاب بر فرازِ خانه مان
 باز هم اشك و غمِ ما مردمان زير دست
 بيشتر گرديده از ،اشك هاي شوقِ مردمِ بالا نشست
 آسمان غمگين مباش ،گر اين چنين  سقفت شكست
خانه مان ويران شود از بارشِ ابر هاي مست
         ناصر نوروز 93 / اليگودرز

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

مردمان ناشناس

مردمان ناشناس
مردماني ناشناس در اين ديار
چهره هايي درب و داغون و نزار
ژنده پوش و نااميد و بي خيال
زنده هايي مرده اند ،ني در مزار
هر كدام از ديگري ژوليده تر
پير گشته خُرد وكوچك با پدر
قامتِ ايستاده شان گرديده دال
صورتِ چون زهرشان بدشكل و كال
هر لباسي بر تنش ، نافرم و زار
گريه مي افتد لباس ها بر تنِ بدشكل و خوار
مويِ ها بر صورتي گرديده تيز
ريشِ انبوه دگر ، چون خارِ ريز
آن يكي مويِ سرش از بيخ زده
وان دگر چون قاره هايِ يخ زده
دست ها آويخته تا زانويِ پا
مي كشند چون كوه خود را تا به تا
كفش ها را مي كشند بر رويِ خاك
بدقواره گشته كفش ، نافرم و ُچاك
بوي گند، بويِ عرق در هيكلش
مي گريزد هر كس از بويِ بدش
در عذابند هر كه با او دم خور است
در سرابند آنكه با او هم خور است
بيشتر اين مردمان هم چون وي اند
لا ابالي ، بي سواد وُ عامي اند
لحن به طعنه، كينه توز ي رسم شان
هيچ كسي ايمن نبود از زخمشان
آن چنان آسان زنندت اتهام
هتك حرمت، بد دلي دارند تمام
كينه جو و كينه ورز وُ شاكي اند
گفتماني زشت دارند بر زبان، تا باقي اند
هيچ ادب بر گِرد اين مردم نگشت
كارزاري ست پَست در قومِ پَلَشت
آن چنان در جهل وُ وهم هستند اسير
در خرافه پيشرو اند اين قومِ ،گير
واي بر هر كس كه چون اينان نبود
در مرام هم دينِ نو كيشان نبود
گر كه در انديشه نيز با اين و آن همسو نبود
يا كه اوضاع را به ديد خود، تفسير مي نمود
هم به ظاهر ،خوش لباس و صورتي پيراسته
در درون ،زيبا سيَر با فكرتي آراسته
حركت و رفتار او با روز بود
از خرافه رسته و بر اهرمن پيروز بود
واي اگر ريشش تراشيده و يا آراسته بود
خط به شلوارش فتاده، مويِ سر پيراسته بود
انگ بر وي مي زدند اين مردمانِ ناشناس
زخم بر وي مي زدند ، ديگر نگردد نا سپاس
داستان مي ساختند از او و اهلِ خانه اش
شايعه مي ساختند ،از زندگي و خانه اش
با نگاهي پُر زِ خشم بر صورتش مي تاختند
روبه رويش با تواضع قافيه مي باختند
پشتِ سر پچ پچ كنان، تحقير بود
گر كه قدرت داشتند حكم نيز بر تكفبر بود
آن قدَر آزار رسانندتا كه جان آيد به لب
مهر را بخشي بدانان تا كني جان را طلب
اهل قانون نيستند،خود مجري و ُ خود قاضي اند
فوق قانونند واز كردار خويشتن راضي اند
در دورويي بي حريفند مردمان ِبي نشان
كشت ِمكر وُ حيله و تزوير هست در كارشان
بي ادب، مردم ستيز ، با شيله و با پيله اند
در اهانت يكه تاز و ُ در فريب پُر حيله اند
جمله اربابند و هيچكس در ديار رعيت نيست
اين ديار حرفي به جز ،حرف هاي بي دقت نيست
در ديار ناشناس كاري به جز غيبت نيست
جز سياهي و تباهي، رنگي از بركت نيست
رنج و بدبختي ميان مردمان ،رحمت نيست
در رهايي از مصيبت ، راهي جز عزت نيست
دور سازند هر خرافه، دور سازند مكر و حيل
در رسايِ مردمان كاري به جز رافت نيست
مردمانِ ناشناس در اين ديار بازيچه اند
در رهايي از دغل ،كورند و هم بي ريشه اند
تا توانيد دور گرديد از گزند اين تبار
زندگي زيباست اگر آريد از اينان نيز دمار
ناصر – نوروز 93 - اليگودرز

۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

دفتر خاطرات


                         دفتر خاطرات
 عزيزم دفترِ عشقت چه زيباست
تمامِ خاطراتت عشق وُ  رؤياست
 به برگ برگِ كتابِ خاطراتت
 دلي شوريده وُ عاشق هويداست
 به رنگِ عشق، نقشِ بي نظيري
 به قلبِ عاشقش زخمِ خطيري
 دلي را خون چكان،با رَدِ تيري
  خدايا، عاشقان از هم نگيري
 كنارِ قلبِ مجروح، شاخه اي گُل
نشسته در كنارش ،مرغ وُ بلبل
 به شمعي كز دلِ معشوق بسوزد
 پرِ پروانه آخر ، بر فروزد
 سراسر خاطراتت بوي ياس است
 اميدي روشن از فردايِ باز است
 رهايي در كلامت موج دارد
 چو آهنگي زِ شوق بر اوج دارد
 مروري كرده ام بر خاطراتت
 گهي حيرا نم وُ گه با تو راحت
زِ تنها بودنت ، تنها نشستم
زِ عشقت نامروت ، دل شكستِم
 از اين دردِ جگر سوزت بسوزم
 زِ هجران تا ابد ،تنها بسوزم
 تمام خاطراتت ،عشق و راز است
 كلامِ دل ربايت مهر وُ ناز است
 ولي آنچه كه پيداست بي وفايي ست
 ز‍ معشوقي كه دايم در جدايي ست
 تو چون ماهي، كه اطرافت ستاره ست
 و او ابري كه دايم در فرار ست
 سر انجام كتابت درد وُ رنج است
 فقط اين خاطراتت، دّر وُ گنج است
تمام عاشقان آخر بسوزند
 اگر حتي پَر وُ بالش بدوزند
       ناصر نوروز 93 - اليگودرز





۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

باز ياد تو را


      ياد تو را
 باز هم يادِ تو را مي ديدم
 باز در خاطره ها غلتيدم
 باز هم ردِ نگاه هايِ تو را
 روي چشم هاي خودم مي ديدم
گر چه سال هاست به روي قلبم
 پا نهادي و اسف مي چيدم
 ليك بدان سخت به يادت بودم
 هر زمان با تو چه ها مي چيدم
 بعدِ سال ها ،گذر مي كردم
كوچه اي را،كه تو را مي ديدم
 گر چه بيگانه شده آن كوچه
 بوي يادِ تنِ تو بوييدم
 اشك در پشتِ نگاهم بشكست
اي اسف، واي چه من مي ديدم
 شكلِ رخسارِ قشنگت ، اما
 رنگ گيسويِ چو برف مي ديدم
خم شده قامت وُ گردِ پيري
 بر سر وُ روي تو من ، مي ديدم
 لرزه بر پاي وُ تنم مي لرزيد
 مات و مبهوت ، چه من مي ديدم
 لحظه اي اشك و تاثر در چشم
 بعدِ آن هيچ نه من مي ديدم
 تنگي ِسختِ تنفس با بغض
 قلب به آهنگِ بدي كوبيدم
 رفته بودي و بماندم تنها
 خاطراتي كه به غم مي چيدم
 كوچه ي خاطره هامان خالي
 باز در ياد تو مي پيچيدم
 اي اسف باز گلم را ديدم
 محو بوي گلِ ياس گرديدم
      ناصر فروردين 93 .اليگودرز

۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

نو گشته زمین

نو گشته زمین
این نو عروسی که وصالش به دلِ ماست
عشقش به بهاران ،به اندازه ِی دریاست
سیمین وش وُ حوری تن وُ عالی وچه زیباست
رویایِ خیالش، به بهشت در پی ِ ابر هاست
حیران شده مهتاب ،زِ چشمانِ سیاهش
شب گشته پُر از نور به مهتابِ نگاهش
خورشید چو نظر کرد به هامون وُ هوایش
مات گشته وُ مبهوت به چشمانِ چوماهش
پوشیده لباس برتن وُ هنگام ِ زمستان
توری به سپیدی، ردایی چو عروسان
گرم گشته زمین از نفسِ گرمِ بهاران
زیبا شده گیتی از این عشقِ چوجانان
آبستنِ عشق است زمین باز وُ دو باره
خاک می تپد از شوق به چشمانِ ستاره
چون عاشق وُ مست اند به غوغایِ زمانه
تولیدگرِ عشق است به تعدادِ جوانه
سبز گشته زمین،پوست عوض کرده درختان
زیبا شده صحرا، به نرگس و به ریحان
بر هر سرِ شاخسار ،دو چند جفتِ هزاران
سر داده نوایی ، وجفتی پیِ آنان
بر هر سرِ شاخه ، زِ عشق داده جوانه
بر دشت وُ بیابان زِ نو کرده نشانه
این جانِ زمین است به تغییرِ زمانه
نو گشته زمین باز ، زِ زاییدنِ دانه
مست گشته زمین باز، زِ آبستن بوستان
سبز گشته جوانه ، زِ باریدنِ باران
برکاکلِ خورشید ،گلِ یاس،گلِ ریحان
لبخند بزند خاک ، به تابیدن وُ تابان
این جانِ زمین است به تغییرِ زمستان
سرزنده و شاد است طبیعت زِ دل و جان
ناصر – اسفند 92 – شبِ چهارشنبه سوری

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

بی تو هیچم


     بی تو هیچم
 اخم بر رویم نکن ای هستی ِدنیایی ام
با من از عشق بگو، ای حاصلِ تنهایی ام
 خوب دانستی به پایت زندگی را باختم
باختنِ این زندگی بود حاصلِ شیدایی ام
 آن همه مهر ومحبت آن همه لطف و صفا
 لاجرم بر من چه کردی آی گلِ مینایی ام
 سال ها در بین ما شمع و گُل و ُپروانه بود
سوختی بالم به آتش، ای همه دارایی ام
 من چه کردم در پی ات اینگونه سوختم در قفا
هم چوماهی می گریزی از دل ِ دریایی ام
 کاش دانستی چه قدر در حسرت ِ چشمانِ تو
کهکشان را می شمارم هر شب از تنهایی ام
 خنده بر لب های سردَم ،یخ زد از رفتار تو
چهره بگشای ،خنده کن،بر این سرِ سودایی ام
 قِسمتم از روزگار جز عشقِ تو چیزی نبود
روی نگردان از من و این خانه ی ِ رویایی ام
تاب ایستادن ندارد قاصدک از خشمِ تو
آسمانی بی ستاره ست هر شبِ مهتابی ام
گر نخواهی می کنم فریاد از دستِ زمان
این مخواه بر من نشانند انگی بر رسوایی ام
هر چه خواهی کن ،ولی برمن نبند آن قلبِ خود
عشقِ من طوفان نشو ،بر قاصدِ صحرایی ام
کن ترحم بر من ای گل،ای همه زیبایی ام
گر نباشی بی تو هیچم ، پُر کن این تنهایی ام
        ناصر اسفند 92