۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

فاصله

فاصله
این آسمانِ گرفته ، لبریز حادثه است
این آسمان،عجیب ، غمگینِ فاجعه است
در ابر تیره و تار اشکی نمانده به چشم
خشکیده چشمه ی اشکش از بس که واقعه است
حتی کبوتران زِ بام ها گذر نخواهند کرد
ترس از کمین گربه نیست،هر جا که سانحه است
در گیر و دار زمینی، از عشق گلایه نکن
دردا که روزگار غریب،خالی زِ عاطفه است
در کار خود بماندیم آنجا که رابطه است
آن خواسته های به حق،گویند که باطله است
آن مردگانِ خیا بان زیبا ترین بشرند
از زندگی بگذشتند ، چون نفع جامعه است
اماچِسان گذر می کند ، این روزگار سیاه
آنجا که مرگِ ستاره در یاد و خاطره است
ای آسمان تو ببار ، شاید که تازه شود
آن رنگِ خون شقایق ، با آنکه فاصله است
ناصر- مرداد 92


۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

هنر خالق

هنر خالق
رنگ چشمان تو چون جنگل گیلان من است
رنگ زرد موی تو چون گل مینای من است
گرمی دست نوازشگرت ، تیمار من است
قد و بالای تو چون سرو و سپیدار من است
گودی گونه ی تو ضعف و تمنای من است
آن نگاه نمکین ،گنبد مینای  من است
همچوطاووس خرامید نت دنیای من است
نرمی و نرمش تو موی چلیپای من است
زنگ و آوای صدات،لالایی خواب من است
چون حریر بوسه ات،هدیه ی نایاب من است
رقص موهایت به باد، پرتو آفتاب من است
صورت قرص چوماهت ،مثل مهتاب من است
منش و طینت تو، درس و معمای من است
آن همه مهر و صفا در تو ، مصفای من است
ماه مبهوت ز حُسن مَهِ زیبای من است
گریه ات قطره ای از سرشک شب های من است
عزمِ راسخ به صعود، ماُمن و ماُ وای من است
وقت سختی دل تو ،جای و پناهگاه من است
آن چنان قوت قلب در تو و خوبان من است
وقت ریزش سپر و مانع ی خُسران من است
این همه حُسن و جمال در تو که بی تای من است
آفرین ، چون هنر خالق یکتای من است
  ناصر مرداد  92

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

وعده



وعده
چرا امشب زمان دیرتر سِپر شد
چنان دیر میگذرد صبرم به سر شد
بدان،خوابم نخواهد برد که تا صبح
به شوق دیدنت چشمم به در شد
به دیده خواب نیاید شب به چشمم
سرم از این نخوابیدن چو طبل شد
سرم باد کرد وچشم هایم شرر شد
چو فکرم با خیالت هم سفر شد
خدایا کی شود روز، تا که آید
که امشب بهر من صد شب گذر شد
درونِ رختِ خواب صد غوطه خوردم
گهی بالش به زیر ،گاه روی سر شد
گهی با خنده هات من ریسه رفتم
ز گریه چشم و چارم خیس و تر شد
ز شوقت گاه به دندان لب گزیدم
به اخمت هر چه کاشتم بی ثمر شد
چنان در فکر و حالت غوطه خوردم
ندانستم چه وقت شب رفت،سحر شد
سر وعده بماندم چشم به راهت
وفا ناکردی باز،دل خون جگر شد
هزاران بار دیگر گر نیایی
به میعاد گاه روم،گر عمر هدر شد
فقط این را بدان جا نا به عشقت
خوشم هر شب به یادت تا سحر شد
ناصر تیر 92


۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

فقیر عشق

فقیر عشق
وقتی تو، غمزه کنی منم که ناز تو کشم
هر چه قدر عشوه کنی منم به ساز تو خوشم
سخت در عجبم که هر چه ناز تو کشم
باز ناز کنی و من به ناز تو خوشم
با هر نفسی که عطر و بوی تو کشم
با هر نگهی که چشم به سوی تو کشم
با آنکه دو چشمم سرای تن توست
گر پا بنهی یقین که منزلگه توست
ترسم که به دیده ام که جای تو کشم
با نوک مژه چو خار به پای تو کشم
آن رنگ رخت که چون گل نیلوفر است
هم در دل آب و هم به باد همسفر است
چشمان سیاهت که الماس شب است
یاقوت لبانت که چو گرمای تب است
آن سینه ی مرمرین که مهتاب تن است
آن خال سیاهت که دّر  عدن است
با این همه زیبایی و نازت چه کنم؟
از چشم رقیبان بیم ناکم چه کنم؟
در ظلمت شب نفس به بوی تو کشم
خاک را به هوایت به سر و سینه کشم
من گیسوی مشک فام تو را شانه کنم
دستی به سر و به عشق تو چامه کنم
من ناز تو می کشم تو باز عشوه کنی
برعشق گرانم ز چه رو طفره کنی
اندوه دلم را به که آواز کنی
تو عشق مرا چرا ز سر باز کنی
عاشق کشی، در سوگ سیاوش چه کنی
خون در دل من کرده به آتش، چه کنی
آن عاشق مستی که به آتش زد و رفت
عاشق شد و از عشق سیاوش زد و رفت
اما تو بدان ، مرید جود تو شوم
در هر دو جهان اسیر خوی تو شوم
هر جا که روی منم به سوی تو شوم
تا جان به تن است فدای روی تو شوم
این قدر به فقیر عشق خود عشوه نکن
بر هر که کنی ناز، به من غمزه نکن
من عشق تو را کشم به پستوی دلم
از عشوه و غمزه ی تو گاهی کِسِلم
دستان مرا بگیر و از غم برهان
این عاشقِ دل شکسته را لایق دان
هر دم به هوای عشق تو می میرم
با هر نفست دو باره جان می گیرم
من عاشقم و مخواه جدای از تو شوم
بر من بنگر، که خاک پای تو شوم
ناصر تیر ماه 92




رسم عاشقی

رسم عاشقی
من نگاه از عمق چشمهایت گهی پنهان کنم
پرسشی در عمق چشم های تو بینم آن کنم
بر لبانت نیست تبسم یا که رنگی از وفا
توی رفتارت جوابی ست یا که من پرسان کنم
انتظار در پاسخت ، چنگ می زند بر قلب من
خود به گفتن راضی ام تا انتظار پایان کنم
لیک اگر از آن لبت پایان دوستی بشنوم
بی درنگ آرام شوم تا ترک جسم از جان کنم
این چه دنیایی ست که عشق بازیچه ی رندان شود
گو که عشق بازیچه نیست تا قلب خود درمان کنم
کا ر دنیا بین  و این مجنون بی لیلی ببین
لیلی ام شو تا به عشقت هر چه گویی آن کنم
می دهم سر را به راهت تا به رسم عاشقی
هم چوشمع سوزم به پایت یا که خود قربان کنم
در سرای عشق و دوستی من دلیری ها کنم
گر تو هم با من بمانی دلبری آسان کنم
گر تو بر من عاشقی، واگو که چون مستان کنم
سر نهم بر زانوان با گریه دست افشان کنم
آن قَدَر رقصم که نایی نیز نماند در تنم
شرح این دلدادگی بر هر کسی عریان کنم
 ناصر تیر 92


۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

دور سازیم ناروایی

دور سازیم ناروایی
در هوا پیچیده است فریاد واویلای ما
 پر شده از نارویی این دل شیدای ما
در عبث کوشیده ایم تا رنج خود پنهان کنیم
 گر چه با سیلی نگرددسرخ نیز سیمای ما
زخم های کهنه را در هر که دیدم گشته نو
آتشی از کینه نیز بنشسته بر دل های ما
چشمها با دلهره دو دو زند در کاسه ی چشم های ما
بر لبان خشک مادر،کو نشان از بوسه بر لب های ما
 هر کجا را بنگری ، فقرست و درد و احتیاج
رنج و سوز مردمان، دود گشته بر چشم های ما
 رنگ زردِچهره ها بانگی ست به بی دردانِ درد
سر زند آتش ز چشم،از خشم ناپیدای ما
 زندگی با شوربختی،جز ملال و درد نیست
 دور سازیم ناروایی،شاد شود دل های ما
دست در دستان هم باید که در روزهای تار
ظلم و جور را بَر کنیم از خانه ی زیبای ما
 ناصر – تیر ماه 92

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

آسوده

آسوده


و من از نگاه شب پرسم

آن چه چیزی ست که برده است جانم

تا به عمق سیاه و تاریکی

چشمی از دور ببرده ایما نم

پرده ی سیاه شب بردار

گر چه با نور صبح روم بر دار

تا ببینم به روشنای سحر

روی ماهی به عشق جانانم

پیرهنم ز شرجی و گرما

خیس و لخته به جسم بی جانم

بی تو من رها نخواهم شد

گر چه آسوده گشته وجدانم

ناصر – تیر ماه 92

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

گوش شنوا

گوش شنوا


وای عجب صبری به من داده خدا

ورنه بایست لِه شوم در زیر پا

زیر بار محنتم با رنج و آه

نیز گرفتارِ غم و با درد گشتم مبتلا

زندگی هیچوقت برایم نیست به راه

خسته گشتم از تفاوت و دورنگی ای خدا

سال ها جان کنده ام اما نمی دانم چرا

روز به روز بیچاره تر گردیده ام در این سرا

هیچ نگردد در به روی پاشنه اش از بهر ما

این چه لطفی ست مرحمت فرموده ای بر بنده ها

بار الها این برای بنده ات زیبنده نیست

از تضاد هایی که اعمال کرده ای بر بنده ها

گر چه گویند هر چه بینی مصلحت از بهر ماست

پس چرا این مصلحت بر عکس نمی گردد خدا

من زبانم الکن است اما در این دار فنا

جز گرفتاری و درد نامی ندیدم آشنا

لا اقل یک بار شده فریاد مظلومان شنو

گر که گوشی باز باشد بهر فریاد های ما

باورت باشد که ما این مردمان بینوا

در همه حالی بخوانیم بهر تو حمد وثنا

ما بخوانیم بهر تو هر روز و شب حی و فلاح (حی علی الفلاح)

گرچه با پول می خرند نیز جنتت را اغنیا

ناصر-تیر 92