فقیر عشق
وقتی تو، غمزه کنی منم که ناز تو کشم
هر چه قدر عشوه کنی منم به ساز تو خوشم
سخت در عجبم که هر چه ناز تو کشم
باز ناز کنی و من به ناز تو خوشم
با هر نفسی که عطر و بوی تو کشم
با هر نگهی که چشم به سوی تو کشم
با آنکه دو چشمم سرای تن توست
گر پا بنهی یقین که منزلگه توست
ترسم که به دیده ام که جای تو کشم
با نوک مژه چو خار به پای تو کشم
آن رنگ رخت که چون گل نیلوفر است
هم در دل آب و هم به باد همسفر است
چشمان سیاهت که الماس شب است
یاقوت لبانت که چو گرمای تب است
آن سینه ی مرمرین که مهتاب تن است
آن خال سیاهت که دّر عدن است
با این همه زیبایی و نازت چه کنم؟
از چشم رقیبان بیم ناکم چه کنم؟
در ظلمت شب نفس به بوی تو کشم
خاک را به هوایت به سر و سینه کشم
من گیسوی مشک فام تو را شانه کنم
دستی به سر و به عشق تو چامه کنم
من ناز تو می کشم تو باز عشوه کنی
برعشق گرانم ز چه رو طفره کنی
اندوه دلم را به که آواز کنی
تو عشق مرا چرا ز سر باز کنی
عاشق کشی، در سوگ سیاوش چه کنی
خون در دل من کرده به آتش، چه کنی
آن عاشق مستی که به آتش زد و رفت
عاشق شد و از عشق سیاوش زد و رفت
اما تو بدان ، مرید جود تو شوم
در هر دو جهان اسیر خوی تو شوم
هر جا که روی منم به سوی تو شوم
تا جان به تن است فدای روی تو شوم
این قدر به فقیر عشق خود عشوه نکن
بر هر که کنی ناز، به من غمزه نکن
من عشق تو را کشم به پستوی دلم
از عشوه و غمزه ی تو گاهی کِسِلم
دستان مرا بگیر و از غم برهان
این عاشقِ دل شکسته را لایق دان
هر دم به هوای عشق تو می میرم
با هر نفست دو باره جان می گیرم
من عاشقم و مخواه جدای از تو شوم
بر من بنگر، که خاک پای تو شوم
ناصر – تیر ماه 92