۱۳۹۲ تیر ۷, جمعه

نگار




رنگین کمان عشق من است ابروی کمان نگار

رنگی به رنگ عشق کی کمانه کند از نگاه نگار

هر بامداد با پرتو نور تو می شوم بیدار

تا بامدادان نظاره کنم پرتو نگاه نگار

در قرص صورت ماهش جمال ماه نگرم

روشن شود شبم از پرتو جمال نگار

دستان خواهشم به آسمان صاف دیار

پرواز خاطرات من است به سوی خیال نگار

هر آرزو که کنم ،آخرش رسد به تو یار

هر التماس به تو هم ، آیا رسد به نگار ؟

عمریست که بوسه زنم بر جای پای نگار

شاید کند نظری بر خاک ، نگاه نگار

در آرزوی وصال ، عمریست که منتظرم

دانم که هیچ نرسم بر گرد پای نگار

تنها امید و امید، رهی راه من است

هر چند که نیمه نگاهی،بر من نرسد ز نگار

ناصر – تیر 92



۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

دلم تنگه




دلم تنگه برایت عشق، در این دوران طولانی

که تنها خاطرت مانده از آغاز پریشانی

چو پژواک صدای رعد به صحرا های بی حاصل

و یا رد سم اسبی که در خاک گشته زندانی

غروب خلوت ماه را که آرام بر فراز کوه

به خاطر آر که در مهتاب شود آیینه نورانی

به روز هایی که سر کردم و شب با خاطرات تو

نرفتی از خیال جانا، به دوران پشیمانی

مگر این را نمی دانی،گرت با دیگری ما نی

که عشق در تار و پود تن، چو سایه گشته پنهانی

نگاهت روبروی من ، به چشم هایم شود خیره

چرا این وهم زیبا را ز چشمم تو نمی رانی

دگر بس کن که این دل را از این بیشتر نرنجانی

شدم آواره و مجنون در این دوران ویرانی

دلم تنگه عزیز دل، برای خاطرم باز آی

که این قلب پر از اندوه، ندارد جز تو درمانی

ناصر – تیر ماه 92

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

آمد و رفت




یاران مددی بهار ز راه آمد و رفت

این فصل دل انگیز و صفا آمد ورفت

بر خیز و ببین که باز بهار آمد و لیک

این تازه عروس، خفته به خواب آمد و رفت

فصلی که نشاط و خرمی در پی اوست

بی شادی و شعف، غمین و زارآمد و رفت

هر یک ز بهار آرزویی داشتیم

ناکرده قبول به کار و زار آمد ورفت

آن سبزی و شوربر تن بی جان زمین

سبز ناشده نیز به شوره زار آمد ورفت

عشاق همه شان گره زدند سبزه ی عشق

اما گره باز به کارشان آمد و رفت

افسوس که این فصل چو سال های پسین

با بازیگر دهر وُ کیش و مات آمد و رفت

گویند بهار فصل دگرسازی هاست

بی رویش سبز و بی هوا آمد ورفت

افسوس زمان رفته را باکه خوریم

دستی به عصا چه بی صدا آمد و رفت ناصر-خرداد92







۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

نقش عشق




چه نقشی می کشی از پیکر خویش

که در یاد ها بماند آنچه بودید

به زیر نور ماه در شب که تابید

کدام نقش را توان از پیکرت چید

توخود زیبا نگین شهر عشقی

مگر نقش را توان از عشق دزدید

چه کس از قامت همچون بلورت

اگر صد سال بیش دیگر نباشی

و یا از آن قد سرو دل آرا

کنند یادی اگر هم زنده باشی؟

بدان، فرهاد که نقش بر کوه می کوفت

همان نیز نقش عشق در قلب می دوخت

و یا لیلی که جام عشق به سنگ کوفت

هم اوخود از درون چون شمع می سوخت

به تنها چیزی که در یاد ها بماند

نه نقش از پیکری، بل عشق ماند

هر آنکس کار نیکو تر به خلق کرد

که نامش جاودان از نقش ماند

مشاهیر شهره اند در نزد مردم

هم آنانی که نقشی از جهانند

فقط آن نام در تاریخ بماند

که عمرش را به راه عشق نشاند

ناصر- خرداد 92









۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

تمامم کردی




تو چنان بخت بدی را به نا مم کردی

زندگی زهر نمودی و به کامم کردی

گر به ظاهر تو خودت را که حلالم کردی

آن طرف فکر تو جا مانده تباهم کردی

آنقدر ظالم وبیرحم شدی، داغم کردی

پیش کس نیز نتوان گفت تو هلاکم کردی

آن همه عشق علاقه که به تو من دارم

این همه عشق و امید را تو عذابم کردی

سال ها چشم به چشمم تو نگاهم کردی

پشت چشم های قشنگت تو خرابم کردی

گر تو عاشق شده بودی به معشوقه ی خود

من که بازیچه نبودم چه حسا بم کردی

آه که دلسوخته ام ، سوخته سراپای وجود

چون ندانسته که تو زنده کبابم کردی

تو چه چیزی به سرت بود که در عرصه ی عشق

نظرت بر دگری بود ،چه خطا بم کردی

آن همه جمله ی زیبا و بیان احساس

توی گوشم تو بخواندی و به خوابم کردی

آه از این قصه بنا لم که به جز مهر و وفا

بد برای تو نخواستم ، لیک تو خامم کردی

من بجز عشق ندانم که به تو عرضه کنم

گر چه با کار خودت کوچک و آبم کردی

بهر خوشبختی تو از دل و دنیا گذرم

هر چه خواهی طلبم کن که تمامم کردی

ناصر – خرداد 92







۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

چادر



چادرِ گل گلی ات گاه به گاه
لیز و لغزیده به روی شانه
آنقدر عشوه نمایی با ناز
ونگاهت که از گوشه ی چشم دزدانه
موی زیبا و لطیفت در باد
می کند رقصی لوند بر شانه
من به پشت سر تو چون هر روز
و تو چون قوی ، روی فتانه
هر زمان می کنی چادر به سرت
باز می لغزد وافتد به روی شانه
گاه ایستاده به اطراف خود می نگری
قلب من بانگ زند در طپشی مستانه
گوشه ی چشم چنان خواباندی
به دمی  سکته زنم جانانه
تو چنان خنده زند چشمانت
دل و دینم ببرند رندانه
چادر گل گلی ات باز به باد
زیر و بالا چو پر پروانه
قد و بالای قشنگت ای ناز
دل و هوشم ببرد شرمانه
ای فدای قدمت ای ماه گل
ای به پایت گل نرگس وگل ریحانه
جرات آنکه بگویم قصدم
لرزه انداخته به تن لرزانه
تو عنایت بنمای، ای گل من
راحتم کن، تو بگو مردانه
بعداز این وقت وزمان های زیاد
نظر تو به من است یا دگری ،بیگانه
گر که میلت به منت نیست نگار
پس چرا چشم به چشمم تو شوی مستانه
گر کس دیگری نیز در نظر است
ای اسف بر من واین زندگی ویرانه
تو بدان عاشق و مجنون توام
هم چو لیلی نشکن پیمانه
به خدا سر به فدایت بکنم
گر کنی تو نظری عشقانه
همه جا عشق تو را جار زنم
هم چومستی به شب میخانه
اگر از من نگیری خبری
حصر کنم خود به درون خانه                                                                       
تو به این عاشق مسکین کن رحم
که جز این واله ام وعاشقم و دیوانه
ناصر- خرداد92


۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

موسم عشق




دلِ آبستن اومی تپد از شوق بهار

دردِ دلدادگی اش لذتی از دیدن یار

سبز گردیده زمین ،بارور از عشق وجود

غرق شادی شده هامون،از این کثرت بار

دشت وصحرا همه از رویش و روییدن وکار

شده خندان بر آن غنچه ی گل در دلِ خار

مرغ وکبک و زغن و بلبل وطوطی با سار

همه شان زندگی بخشند به نوزاد به بهار

زین بهار طرب انگیز چه امسال یا پار

شور بخشد به همه چون گل زیبا بر خار

باز که نقاش طبیعت به تابلوی بهار

بهر زیبایی این فصل شده است دست به کار

کوه و دشت و دمن از چیرگی دست نگار

آبی وسرخ و سفید وهمه رنگ برده به کار

وای از این رقص دل انگیز مرغان هوا

باربد وبربط و چنگ وپنجه ای بر سر تار

هر کجا صوت و نوایی،چه کوه چه دلِ غار

همه جا شوق رسیدن به جفتی به شکار

عاشق اما دلِ غمدیده اش از دست بهار

شده آواره ی عشق ،بر سر هر کوی و دیار

این چه فصلی ست پر از حادثه های بسیار

گاه کند اشک به دیده،یا کند حال تو زار

دلِ مجنون شده اش می تپد از عشق نگار

دلِ چون خون شده اش منتظر دیدن یار

گاه به شوق و طرب و گاه به غم بهر نگار

این که خاصیت عشق است بر او عیب مدار

آب به خاک عشق بورزد به ایام بهار

غمِ درد دلِ عشاق،وصال است ای یار

کشت پاییزه ثمر داده به ایام بهار

آنچه را عشق بهار است ثمرش در دل نار

وه که ایام خوشی ست ،موسم عشق، روز بهار

همه عاشق بِشویم خان طبیعت بسیار

هر چه گویم ز بهار ، دل نماند به قرار

چون فرح بخش وخوش است ،آنچه نشاند ستار

ناصر- خرداد 92

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

اسیر




دوست دارم امشبی را مست مست

سوی دلدارم روم هر جا که هست

باده ام را پر کنم با خود برم

وقت هشیار ی،شوم باز مست مست

دوست دارم از خودم بی خود شوم

تا نترسم آنچه پیش آید به دست

دوست دارم امشبی بی دلهره

آنچه را خواهم بگیرم بی شکست

می گذارم سر به روی سینه اش

با نفس هایش روم بر اوج هم آیم به پست

تا که مهتاب نور افشاند به بام

من ببافم موی زیبایش به دست

یادم آمد بوی عطر تره هاش

مست گرداند مرا ،بی باده مست

امشب اما مست موی و باده ام

بار الها گو چه پیش آید به دست

وقت آن گردیده شوری افکنم

تا کی،در حزن نگاهت پای بست

تا کی،از هجر تو باشم غصه دار

تا کی، از کِبر و غرورت ،خود پرست

بی تو اما مست می و باده ام

ای امان از روز گاری که گسست

امشبی شاید که کارستان کنم

بالعجب قصدی که در جانم نشست

لیک،دانستم که این کار من است

هر شبی در خواب اما مست مست

من اسیرت گشته تا جانی که هست

عاشقت هستم از اول از الست

ناصر- خرداد-92