چادرِ گل گلی ات گاه به گاه
لیز و لغزیده به روی شانه
آنقدر عشوه نمایی با ناز
ونگاهت که از گوشه ی چشم دزدانه
موی زیبا و لطیفت در باد
می کند رقصی لوند بر شانه
من به پشت سر تو چون هر روز
و تو چون قوی ، روی فتانه
هر زمان می کنی چادر به سرت
باز می لغزد وافتد به روی شانه
گاه ایستاده به اطراف خود می نگری
قلب من بانگ زند در طپشی مستانه
گوشه ی چشم چنان خواباندی
به دمی سکته زنم جانانه
تو چنان خنده زند چشمانت
دل و دینم ببرند رندانه
چادر گل گلی ات باز به باد
زیر و بالا چو پر پروانه
قد و بالای قشنگت ای ناز
دل و هوشم ببرد شرمانه
ای فدای قدمت ای ماه گل
ای به پایت گل نرگس وگل ریحانه
جرات آنکه بگویم قصدم
لرزه انداخته به تن لرزانه
تو عنایت بنمای، ای گل من
راحتم کن، تو بگو مردانه
بعداز این وقت وزمان های زیاد
نظر تو به من است یا دگری ،بیگانه
گر که میلت به منت نیست نگار
پس چرا چشم به چشمم تو شوی مستانه
گر کس دیگری نیز در نظر است
ای اسف بر من واین زندگی ویرانه
تو بدان عاشق و مجنون توام
هم چو لیلی نشکن پیمانه
به خدا سر به فدایت بکنم
گر کنی تو نظری عشقانه
همه جا عشق تو را جار زنم
هم چومستی به شب میخانه
اگر از من نگیری خبری
حصر کنم خود به
درون خانه
تو به این عاشق مسکین کن رحم
که جز این واله ام وعاشقم و دیوانه
ناصر- خرداد92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر