دلم تنگه برایت عشق، در این دوران طولانی
که تنها خاطرت مانده از آغاز پریشانی
چو پژواک صدای رعد به صحرا های بی حاصل
و یا رد سم اسبی که در خاک گشته زندانی
غروب خلوت ماه را که آرام بر فراز کوه
به خاطر آر که در مهتاب شود آیینه نورانی
به روز هایی که سر کردم و شب با خاطرات تو
نرفتی از خیال جانا، به دوران پشیمانی
مگر این را نمی دانی،گرت با دیگری ما نی
که عشق در تار و پود تن، چو سایه گشته پنهانی
نگاهت روبروی من ، به چشم هایم شود خیره
چرا این وهم زیبا را ز چشمم تو نمی رانی
دگر بس کن که این دل را از این بیشتر نرنجانی
شدم آواره و مجنون در این دوران ویرانی
دلم تنگه عزیز دل، برای خاطرم باز آی
که این قلب پر از اندوه، ندارد جز تو درمانی
ناصر – تیر ماه 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر