۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

ان الحق

انالحق


آن زیستن وُ آن بودن وُ ، دیدن

در روزگاری این چنین نامرد ،خندیدن

با کوله بارِ نامرادی ها سفر کردن

از دستِ یاری بی وفا باز هم گُلی چیدن

در انتظارِ مهربانی ها به خواب رفتن

از مرگِ ماه های بهار بر خود پیچیدن

از زیر وُ روی خاطرات،چون ریشه پوسیدن

از گفتن ِ حرفی حساب از ترس لرزیدن

معنای فصل ها رفته اند از یاد وُ چرخیدن

ماه ِ زمستان جای ِ خود را در بهار دیدن

گیج از صدای ِ هرزه ای بر پشت ِ بام ِ شهر

بانگ ِ ان الحق گفتن ِ منصور نشنیدن

این هِمهمه ، این گیر وُ دار ،از هم هراسیدن

سنگ فرش ِ کوچه گشته است رنگین زِ حق دیدن

بر پیکر ِ لُخت زمین، آن سایه های شوم

قلاده و زنجیر ، به پای عشق،پوشیدن

روز را به جایِ شب و بعد خاکستری دیدن

چون ذات ِ مردار خوار ِ پیر ،بر لاشه رقصیدن

هیهات از این روزی که هر فصلش عزا پوش است

هم در عزای ِ گُل ، و هم در خون غلطیدن

ناصر _ دیماه - 92





۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

معنای انسان

معنا ی ِ انسان


هم چو شاهینی به اوج ِ آسمان

آن پر ِ پرواز به جولان داده ای

از فراز ِ آسمان چشمان ِ خود

سوی ِ دلداری به حِرمان داده ای

در گذارت از ورای ِ آسمان

گر بیافتی لاجرم جان داده ای

مرگ را با جان معنا کرده ای

باوری از عشق به انسان داده ای

زیرِ پایت سایه های ِ ریز ِ ابر

ریزتر از سایه، بیا بان داده ای

خُرد خُرد گردیده این ملکِ جهان

رنگ هایی چشم نواز،بر باغ و بستان داده ای

در فرازوُ در بلندی ریزه اند در پای تو

هیبتِ آن مردمانی را که سامان داده ای

این همه نامردمی،مکر وُ ریا از بهر ِ چیست

ریزه هایی را که بر آن نام ِانسان داده ای

هیچ آید در نگاهت آ د می؟

هیچ نخواهد از تو با آنکس که تو جان داده ای

در فراخنای ِزمین چشمان ِ خود جانا ببند

جُست نیابی آنکه را معنای ِ انسان داده ای

ناصر – آ ذر - 92









۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

الگو

الگو


در حریم عشق ، من پیرایه ی ِ موی توام

عاشقم من ، عاشق ِ جعدی به گیسوی توام

در مرام و ُ دوستی خاکستر ِ کوی توام

همنشین ِ روی ماه ، چون خال ِ ابروی توام

در میان ِ دوستان ،نزدیکتر از خوی ِ توام

هم به باغ و بوستان، چون گل ِ شب بوی توام

من بسان ِ قمری در پی وُ همسوی ِ توام

هم چو پروانه به گِرد ِ شمع، ثنا گوی ِ توام

هر چه خواهی باش، جانا من دعا گوی توام

عاشقم من ، عاشق و ُ مست ُو غزل گوی توام

در قمار ِ زندگی ،بازنده ی ِ روی توام

باورت باشد فدای ِ چشم وُ ابروی توام

چون ستاره در پی ِ ماهش ، منم سوی ِ توام

لیک نیافتم، چون تو دریایی و من قوی ِ توام

با من از مهر بگو ، تو چشمه من جوی ِ توام

هم چونهر باش ،که من پیرو ِ الگوی ِ توام

ناصر – آ ذر - 92





۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

لیونل مسی عزیز

لیونل مسی عزیز ص-1


راستش تا قبل از قرعه کشی جام جهانی فوتبال ، اطلاعات دقیقی از شما نداشتم به جز دیدن چند بازی در بارسلونا و یا از زبان بعضی از فوتبالدوستان که از دریبل های نابت و یا استارت های بی نقصت گفتگو می کردند و اینکه چگونه گل می زنی . چیز بیشتری نمی دونستم . تا اینکه کامنت های تعدادی از هموطنان در پروفایلت را ملاحظه کردم و از این همه اظهار لطف آنان در شگفت شدم و شناختم به شما بیشتر شد.

من از اینکه اسمت لیو نل است و معنی آن چیست می گذرم که با آن کاری نیست ، آنچه برای ما اهمیت دارد فامیل شماست ( مسی) ، چرا که تابستان های کودکی مان با نامت عجین است.

ماراستش برامون فوتبالیست شدن و هنرپییشه شدن از آرزوهای مهم و دیرینه مان است و تمام سعی مان در گذشته این بود که هنرپیشه شویم و امروز هم ، اما این روز ها فوتبالیست شدن و ستاره و لیگی شدن آرزوی هر جوان هم وطن است . اگر نتونستیم به آرزویمان برسیم که نمی رسیم . اما حمایت از بازیکن ها تو رگ و پوستمونه ، علی الخصوص که بازیکن باشگاه مورد علاقه مون باشه، واقعا در دفاع از این بازیکنان از جان مایه می گذاریم. ما به دو سه دسته رنگی تقسیم شده ایم و در هر موقعیتی این رنگ برای اون رنگ کرکری می خونه و با حرف های نیشدار چنان همو آزار می دیم که انگار هزار ساله با هم پدر کشتگی داریم.برامون لنگ حمام نشانه ی تحقیرمان هست و رنگ لنگ توفیری در تحقیر هم ندارد. برای ما فوتبال از نان شب واجب تر است مصدوم و مجروح شدن هر بازیکن دغده ی اصلی مونه .سر نماز دست به دامن پروردگار می شیم تا زودتر بهبود پیدا کنه و بتونه تیم مورد علاقه مون را در مقابل تیم حریف همراهی کنه .تو تیم ما ستاره حرف اول رو می زنه . اگه باعث آزارش بشن که قهر کنه ، زمین و آسمان را به هم می بافیم ، اگه فلان بازیکن با مربی و بازیکن تیم حریف در گیری لفظی پیدا کنه و بالعکس ، تمام روز و شبمون دنبال سوژه ایم که اون چی می گه این چی میگه ، ما همه مون داوریم و قاضی و به خصوص با تمام بی سوادی مون هر برخوردی را به سیایت ربط می دیم و تجزیه وتحلیل می کنیم چندین ساعت از وقت شبکه های تلویزیونی به موضوع لفاظی های آنها تلف می شه .ما خودمون در هر زمینه ای کارشناسیم واگه مطابق نظرمون ، نظری داده بشه ، بلافاصله متوسل به شیر سماور می شیم اونم از جنس مسی اش. ما اونقدر بازیکنانمان را دوست داریم که براشون سر و دست می شکنیم وبه همین دلیله که اگر همین بازیکن به دلیلی بره توتیم دیگه بازی کنه شیر سماور که سهله .....

برادر عزیزم لیو. گفتن اسم فامیلت ما را به دور دست ها می برد دور دست هایی که فوتبال هنوز تو بورس نیافتاده بود و هنرپیشه گی آرزو بود . و برای رفتن به سینما و دیدن هنرپیشه مورد علاقه مون چه کار ها که نمی کردیم .چه سختی های برای تهیه بلیط نمی کشیدیم . همین سختی هایی که امروز برای رفتن به استادیوم می کشیم.از کارگری ساختمانی تا کارگری کوره پز خانه، وقتی مدارس تعطیل می شد اولین کارمون تهیه بلیط سینما بود و در گرمای شدید تابستان و آفتاب سوزان که طاقت از ما نوجوانان 10-11 ساله می گرفت جان می کندیم وپس از یک هفته کار جان فرسا ، صاحب کار، پولی برای پرداخت نداشت و به جای دستمزد چای و نخود و لوبیا که قبلا انبار کرده بود به جای دستمزد می داد و در مقابل اعتراض ما ، اولین اقدامش ،اخراجمان بود .چرا که در شهری که فقط چند تا کوره پزخانه داشت و از کارخانه و تولید خبری نبود و نیست . تا دلت بخواد کار گر فراونه و منتظر .....

ص-2

کالاهای دریافتی را کسی نمی خرید و یا بسیار ارزان می خریدند . بهتر آن بود که خانه ببریم و حداقل چند روزی از مهر پدر بهره ببریم .

سه نفری که با هم دوست بودیم و دلمون برای دیدن فردین و بیک ،غژ می رفت تصمیم گرفتیم که از راه دیگری پول بلیط ها را به دست آوریم. و اون راه پیدا کردن ظروف و سیم مسی بود؟..

لیو جان : نمی دونم تو در بچگی پول بلیط سینما را چگونه تهیه می کردی . احتمالا بابات مس فروش بوده چون توی بازار حاج آقایی که از ما مس می خرید ( حاج عبدل مس فروش بود) که ما اونو حاجی مسی صدا می کردیم. راستی می دونی پِشک چیه؟ نوعی قرعه کشی است و بدین صورته که یکی از ماها، به تعداد نفرات چوب کبریت برداشته و به اندازه های متفاوت از کوتا ه به بلند می شکنیم و لای انگشتان دست قرار می دیم ، هر کسی کوتاهترین را کشید نفر اول ، بلندتره نفر دوم و............ که در پشک خوشبختانه من نفر آخر شدم.

دوستام نمی دونم چطور و چگونه موفق شدند مس پیدا کنند و پول بلیط ها را در آورند . اما من با آنکه سه هفته وقت داشتم در روز دهم ، هنوز یک گرم مس پیدا نکرده بودم . به هر طریقی متوسل می شدم به نتیجه نمی رسیدم . اینکه سیم برق گیر بیارم و یا از رو دکل برق ببُرم . یا آفتابه مسی که بعضی از همشهری ها دارن را یک جوری کش برم و ........ نشد که نشد اصلا چنین دل و جراتی نداشتم .وقت مثل برق و باد می گذشت و فشار دوستان به اینکه پس کی پول بلیط را میاری ؟ آخه فیلم جدید رو پرده ست .... کلافه ام کرده بود .

آنروز عصر . که ساعتی قبل از خونه مون زده بودم بیرون ، به خونه برگشتم . مادرم مثل همیشه با زنان همسایه در سایه دیوار توی کوچه نشسته و وقت می گذراندند. از دیوار حیاط به طوریکه کسی منو نبینه ، بالا رفتم . خوشبختانه کسی در خانه نبود . تنها کتری و قوری چای( اونم روی ، نه مس ) را درون گونی که از قبل آماده کرده بودم گذاشتم و از راه اومده به کوچه زدم ، پس از آنکه از خانه های شهر دور شدم با سنگی بزرگ آنقدر بر کتری و قوری کوبیدم که شکلشون را از دست دادند.

با التماس و سماجت ،کتری و قوری له و لورده شده را فروختم به حاجی مسی ، به دو تومن. بلافاصله دنبال دوستام دویدم و راهی سینما شدیم . رسم این بود اگه فیلم شروع بشه دربان با دو تومن و گاهی با پانزده ریال سه نفرمون را راه می داد که اونروز هم وقتی نیم ساعتی از شروع گذشته بود داخل شده و به دیدن بقیه فیلم مشغول شدیم . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و کلی از صحنه های فیلم را نفهمیدم .

آن شب زودتر از همیشه سرم را زیر لحاف کردم و از ترس خودمو به خواب زدم . مادر بیچاره ام هر چه گشت نه از کتری خبری بود و نه از قوری. پدر ، دعوای سختی با مادر از همه جا بی خبرم کرد. زیر لحاف از ترس می لرزیدم و برای مادر بسیار ناراحت بودم . از کاری که کرده بودم پشیمان بودم ، در فکر سرنوشت کتری و قوری به خواب رفتم . در خواب پسری را می دیدم که در یک خانواده ی فقیر بزرگ شده و شاگرد مکانیک بود اما به سبب جوانمردی و لوطی گری اش با دختری پروتمند ازدواج کرده و صاحب کارخانه شده بود عجیب آنکه کارخانه کتری و قوری تولید می کرد.



ص-3

فردای آنروز لو رفتم وچنان کتکی از پدر خوردم که از هرچه مس و مسی بود حالم به هم می خورد . دوستانم هم وضعی بهتر از من نداشتند . خیلی از بچه ها هم همین وضع را داشتند .و حالا باید بفهمی ما چرا از کلمه ی مس بدمون میاد،حالا متوجه شدی دوست عزیز که مس چه قدر برای ما مشکل آفرینه؟

کامنت های هم وطنان فوتبال دوستم ، نه به خاطرکینه شخصی با تو ست بلکه اونا با مس و مسی مخالفند و هر کی اسم مس را بیاره همین برخورد را می کنند. تو این زمان دراز یاد گرفتیم که برای اونکه حال کسی را بگیریم این کلمه ی لعنتی را بکار ببریم . مثلا اگه داریم طلا حمل می کنیم ، بگیم داریم مس حمل می کنیم . از اینکه خون جماعت فوتبالدوست را به جوش بیاریم هم ابایی نداریم . رو همین اصله که عادت کردیم در محیط فرهنگی ؟ ورزشی ، فحش های فرهنگی را با صدای بلند و با شعر و شعار بدیم و برامون مهم نیست که از رسانه های جمعی پخش می شه.اصلا برامون اهمیت نداره که دیگران راجع به ما چی فکر می کنن ، مهم نیست شما سفیر صلح و دوستی هستید و یا خیر و خدمتگذار ، مهم نیست باشگاه شما و شخص شما در زلزله ی بم به ما چقدر کمک کرده اید و.... آنچه برای ما مهمه مسه ، مس اونم از نوع مرغوب و ستاره ای اش ، ببخشید اشتباه شد آنچه مهمه، فوتبالیست هان و برای بُرد تیم محبوبمان، حاضریم خواهر و مادر ..........................و ........................ را در هر رسانه ی جمعی به چار میخ بکشیم ، فیس بوک که عددی نیست ، تازه خیلی هامون اینترنت نداریم ، کامپیوتر بلد نیستیم ونمی تونیم فیلترینگ را دور بزنیم و.... وگرنه 3000 کامنت برای ما کسر شان داره.

ناصر- آذر- 92

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

مرام لاله

مرام لاله


آن نسیم صبحگاهی بر فراز کوهسار

می دمد بر کوه وُ دره،می گریزد از دیار

گاه در پشت ابری ،گاه نیز بر شاخسار

گاه بر بال های مرغی،گاه کنارِ چشمه سار

اوپریشان ست و غمگین از پیام ِ شهسوار

طاقت ماندن ندارد باد ، از چشم ِ نگار

ابر ها آهسته می گریند وُ گاهی تُند وُ زار

دشت سرخ است از شقایق در کنارش سبزه زار

گشته تاریک آن ستاره، آسمان گردیده تار

اندک اندک باز خورشید ،چشم گُشایَد بر نِسار

خسته آید باز خورشید،خاک از بوی بهار

قد کِشند باز هم جوانه در میانِ لاله زار

گر یکی اُفتد به خاک،آن دیگری آید به بار

این مرامِ لاله است ،از یک بگردد صد هزار

رنگ های زرد و قرمز،چیده ام تا در بهار

بی نصیب هیچ کس نماند از کبوتر تا هزار

در فرا سو دوخته است چشمی سراسر انتظار

مادرِخاک چشم به راه، با داشتنِ حالی نزار

چهره بگشا مادرم، ای خاک ،ای دارنده بار

این همه زخم بر تنت ، هستی چو دّرِ شاهوار

1- نسار= کرکس

2- هزلر=بلبل

ناصر – آذر - 92