داد
من داد که را بینم حق را ز که بستانم
آن دیده ی گریان را آن اشک یتیمان را
کاشانه ی ویرانه در دیر خرابان را
چون لانه ی غم بینم گو غم به چه من رانم
هیهات در این وادی سر گشته و حیرا نم
چون من ندارم زور ناکرده پشیمانم
من داد که را بینم حق را ز که بستانم
این فقر و فلاکت را از کرده ی خود دانم
تنهایم و دلتنگم افسرده و نالانم
آن جمع به هم مشغول آشفته، پریشانم
گر عاقبت هستی فقر است و فرو دستی
باید که به پا خیزم گرهم بدهم جانم
اما من تنها در روی رخ ظالم
پیروز نخواهم شد چون یکه و لرزانم
جمعی چو من مغموم باید همگان دانند
ظالم نشود ظالم چون جمع گریزانند
گر طالب حق هستی باید که به پا خیزی
دستان همو گیریم با عزم تو می دانم
با همت و یکرنگی باید که بتوانیم
داد همه را بینیم حق همه بستانیم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر