۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

برد سیلا 4

 اظهار داشتند که صدایی نشنیده اند و من اصرار که کار انجام شده و اگه شما گوش هاتان مشکل داره و یا حس بویایی تان ضعیفه به من ارتباطی نداره، جر و بحث ادامه داشت  از من اصرار و از آنها انکار ، گفتند تو مدعی هستی که صدا هم داشته ، پس چرا کسی نشنیده است و من با عصبانیت فریاد می زدم نکنه شماانتظارشنیدن صدای بمب و یا خمپاره داشته اید همینه که هست می خواهید قبول کنید میخواهید نکنید .به کارشناس باد گفتم تو که مدعی هستی هیچکس تو کلاس نمی تونه از شامه ی قویت فرار کنه چیزی بگو ، گفتم نکنه سر کلاس فیلم بازی می کنی و بچه های بی گناه را رسوا میکنی؟ در حین جدل نمی دونم چه اتفاقی افتاد که متخصص تشخیص که ابتدا منکر شده بود تغییر عقیده داد و گفت بچه ها من مطمین هستم که کار انجام شده و حق با فلانیه . صدای نارضایتی بچه ها از اعلام نظر کارشناس به هوا رفت و صدای خشن و درشت یکنفر چنان قوی و از سر نفرت بود که پشتم را لرزاند .  ا-------- قین سرخ چوپان محله ( علت نام گذاری به او بدین علت بود که هر موقع گوسفندانش را برای استراحت و نوشیدن آب به استهل( استخر) آبی که در گودال جوی آب درست شده بود و محل آب تنی ما بود ، می آورد بدون رعایت اطرافیانش ، بدون هیچ پوششی در گودال آب تنی میکرد و وقتی توی آب پشتک می زد لمبر های پشتش چنان قرمز می شد انگار خون از آنها راه افتاده باشد از این رو ما به او ا----- قین سرخ می گفتیم شوخی های خارج از نزاکتش در آب با چوپان کمکی اش باعث آزار و رنجش روحی همه ی بچه ها می شد و بار ها تصمیم گرفته بودیم یک جو رایی بلا سرش بیاریم ولی از اون هیکل بد قواره و سبیل های شمری و چشم های پر خونش می ترسیدیم . تا موقعی که در آب بودند مجبور بودیم چند ده متر پایینتر و پشت تپه مانندی منتظر می ماندیم تا خسته شوند و از آّب بیرون بیایند گاهی آنقدر توی آب می ماندند که ناچار از آب تنی منصرف می شدیم و به خانه بر می گشتیم) حالا آمده بود و به جر و بحث ما بچه ها گوش می داد چشمانش رنگ خون گرفته بود سبیل های ناتورش را می جوید و با صدایی پر کینه رو به من کرد و گفت تو الف بچه کارت به جایی رسیده که به برد سیلا اهانت بکنی ؟توی کره خر مگه نمی دونی برد سیلا نظر کرده است؟فلان فلان شده اگه برادر فلانی ها نبودی چنان می زدمت که مثل سگ واق واق کنی . می خوای گوش هاتو با دندان هام بکنم و چوب دستی اش را نشان داد و گفت اینو به فلان جایت بکنم . با وجود آنکه سخت ترسیده بودم اما می دانستم جرات آزارم را ندارد اگر آسیبی به من می رساند باید منتظر تلافی سختی از طرف برادر ها و فامیلم می شد . زیر چشمی مواظبش بودم و اهسته به طرف شهر راه افتادم بعضی از بچه ها با من همراه شدند و چند نفری که غریبه تر بودند نزد چوپان ماندند تا داستان های عجیب و غریب برد سیلا را که تعریف می کرد بشنوند در طول راه جر و بحث ادامه داشت از فحوای صحبت بچه ها نتیجه این بود که هیچ کدام کاری که کرده بودم را باور نداشتند و از داستان هایی که شنیده بودند و کسانی که در آن گیر افتاده و طعمه گرگ ها شده بودند تعریف می کردند .هر چند که دوستانم باور نداشتند و باور نکردند ام من باور داشتم و مطمین بودم که برد سیلا آزاری به
کسی نرسانده است .  امسال که برای تعطیلات نوروز به شهرستان رفته بودم هوس دیدن برد سیلا به سرم زده بود صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم کفش های اسپرت را پوشیدم و به راه افتادم از اینکه سال های خیلی زیادی از آن واقعه گذشته بود و سال ها بود که به آن منطقه نرفته بودم هم شوق داشتم و هم دلشوره ، شهر تقریبا بزگ شده و ساختمان ها و بنا ها تا نزدیکی کندلا گسترش یافته است اگر تپه ی یال که در قسمت جنوبی شهر قرار دارد نبود شاید نمی توانستم نشانی از آن محل بیابم گسترش شهر جغرافیای منطقه را تغییر داده است به انتهای تپه ی یال رسیدم تکنولوژی و خدمات شهری پشت یال را بریده و برای ساختن شهر بازی مسطح نموده اند جاده ای با ادوات ماشین های راه سازی ساخته شده و سنک و خاک مازاد به ته دره ریخته شده و تقریبا پر شده است هر چه گشتم اثری از برد سیلا نیافتم . از جهات مختلف خود را به محلی که احتمال می دادم برد سیلا در آن جا باشد می رساندم نقشه ی منطقه را در خاطراتم مرور می کردم اما جز تلی خاک که از ریزش جاده درست شده و حتی چاه مادر چاه را پوشانده ، اثری از برد سیلا نیست که نیست از جوی آب و استخری (گودال) که در آن آب تنی میکردیم چیزی باقی نماندهاست احتمالا برد سیلا زیر هزارها تن خاک و سنگ مدفون شده و یا تیغه دندان بلدوزری آن را از بن کندهو زیرو رو کرده است قسمتی از خاطرات کودکی ام با پیشرفت شهر نشینی محو شده است و داستان برد سیلا در گورستان مشرف به یال مدفون شده است . بغض گلویم را می فشارد . رو بروی تپه ی یال می ایستم و در این صبحدم بهاری ، با صدای بلند و از ته دل فریاد می کشم  ده ها بار فریاد میکشم اندکی از بغضم فرو خفته است به طرف شهر راه می افتم نمی دونم چرا این بیت از ترانه ی زنده یاد دلکش مدام زیر لبم تکرار می شود . خاطرات کودکی بر نگردد عزیزم ..... نم نم باران بهاری با اشک چشمم یکی میشود . تا خانه پدری راهی نماند ه است   . ناصر بهار 90                                                                                                  




هیچ نظری موجود نیست: