۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

دلم گرفته

براي سارا
----------------------
دلم گرفته
دلم اندازه يِ ابرا گرفته
به بغضي در دلم تنها گرفته
هواي ديدنش باز در سرم بود
چو ابر تيره اي بر ماه گرفته
به زير ابر تيره در تقلاست
كه يابد روزني ، دعوا گرفته
ببار اي ابر تيره بيش از اين ها
نمانده طاقتم ، دنيا گرفته
به چشمانم نشسته قطره اي اشك
به بحري در پيِ دريا گرفته
خدايا درد وُ رنجم را تو كم كن
كه اشك بر ديده هايم راه گرفته
دلم جانا برايِ ماه گرفته
به وقتِ ديدنِ رؤيا گرفته
خبر آمد كه ديدار تازه گردد
درون اين دلم غوغا گرفته
اگر آمد نديدم رويِ ماهش
از اين بد شانسي ام بارها گرفته
زمين وُهور وُ ابر وُ ماه گزفته
دلم از چشمه تا دريا گرفته
ببار اي ابر كه يارم جا گرفته
هم آنجايي كه دل ماوا گرفته
چوخورشيد سر كشد از زير ابرها
دلم تا روشنِ فردا گرفته
ببار اي ابر ، دلم اينجا گرفته
دلم همچون دلِ سارا گرفته
ناصر –ارديبهشت /93

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

دلواپس


دلواپس
دلواپسم، از چرخه يِ ايام چه گويم
هر روزاز اين بار گران من نگرانم
سال هاست كه عادت شده اين وصله يِ ناجور
از خشم وجودش مدام در هيجانم
هر وقتِ سحر، چشم به خورشيد كنم باز
دلواپسِ آن روز، مدام دل نگرانم
اين ديوِ گراني چنان سايه فكندست
از بارِ گرانش چو موج در نوسانم
اين مزدِ حقيرم چنان مايه يِ شرم است
كز فرط خجالت ، نبينم دل وُ  جانم
عمرم بگذشت، ليك نديدم خبري خوش
در خرجي خانه ، بريدم ، نتوانم
بگذشت جواني وُ مدام دغدغه ام بود
اين زندگيِ سخت كه وامانده در آنم
خرجم به هشت است وُ درآمد به پشيزي
دلوا پس فرزند ُو زن وُ مسكن وُ نانم
دلواپسم وُ مضطرب وُ دل نگرانم
چون كوليِ ولگرد پيِ لقمه يِ نانم
دلواپسِ ايام هدر رفته ندانم
در فهم فِلاگت ،چو فيلسوفِ خرانم
اي واي بر اين عمرِ تلف  گشته ومحروم
يك روز نبود راحت وُ آسوده ، چه دانم
پس كي شود ايام ، در كام من وُ تو
شايد دو سه صد سال ،اگر زنده بمانم
   ناصر ارديبهشت/93



۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

درد عشق


   درد عشق
قامتم از درد وُ رنجي گشته تا
پنجه بر رويم كِشد آن بي وفا
دردِ بي مهري ، قلبم را بسوخت
سوخته ام از هجر اودر ناكجا
با نگاهش آتشي بر دل فِكند
از لبانش گشته بودم بي نوا
روز وُ شب هايم چنان در يادِ او
غرق گشتم در وجودش ناروا
 اوچو شمعي بود وُ من پروانه سا
گِردِ انوارِ وجودش مي نمودم خود فدا
هم چوخورشيد نور مي افشاند به ما
او برايم زندگي بود وُ بقا
ليك، آن عشقم، وجودم ،بي هوا
چشم در چشمم به شد از من جدا
آن همه زيبايي وُ مهر وُ صفا
لحظه اي آوار شد بر چشم ما
خشم شد دنياي زيبايم، خُدا
گشته ام بيمار ، به عشقش مبتلا
او مرا بگذاشت وُ با او در خفا
عشقمان آلوده گرديد از گناه
عشق چون بازيچه اي ست در كار ما
در ميان باد وُ طوفان است و او هم ناخدا
مي بَرَد هر جا كه او باشد سزا
عشق من هيچ ست برايش ،بي حيا
زندگي زهر ست و ُعشقِ او دوا
او خودِ درد است وُ مرگ باشد روا
ليك من از دردِ هجرش مبتلا
عاشقش هستم ولي آخر نمي دانم چرا
   ناصر- ارديبهشت/93

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

چرا مي گذرد


چرا مي گذرد
عطر خوش بوي تو از كوچه يِ ما مي گذرد
چو نسيمي به سحر از رخ ما  مي گذرد
همگان مست شده اند از نفس بويِ خوشت
اين چه بويي ست كه با عشوه به ما مي گذرد
دل سودايي تو، كز همه جايي گذرد
بي صدا هم گذرد، از دل ِ ما مي گذرد
رَدِ اين رايحه ثبت است به پيشاني تو
چون تو هر جا بِرَوي ، عشق و صفا مي گذرد
با گذشتن زِ بهار ، بيشتر گُل ها به رَوَند
آنچه مانَد زِ بهار، چون تو به ما مي گذرد
رقصِ زيبايِ گُل وُ چَهچَهِ  شيرين دهنان
سر به هم داده كه دل بي تو چه ها مي گذرد
همه كس عاشق توست ،من به فداي قدمت
اين غم وُ غصه چرا بر دلِ ما مي گذرد
نظري كن به من وُ عاشق بيچاره ي خود
كين جهان گذرا، بي تو چرا  مي گذرد
   ناصر ارديبهشت/93

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

خاك در خانه


خاك در خانه منم
در اين خانه گُشا ، سرخوش و ُ ديوانه منم
تو مرنجان دلِ من، عاشق وُ مستانه منم
در تو بُگشاي وُ ببين،خاكِ درِ خانه منم
عاشقم بر تو بُتا ، ساكنِ بتخانه منم
مُردم از دست تو گُل ،خار وُخسِ خانه منم
بي سبب نيست كه در ،آتشِ گرمخانه منم
توگُلي، ياسَمَني،خوشگل وُ سيمين بدني
قسمت است من چه كنم گر، گِلِ خمخانه منم
گرچه اين گِل همان است كه استاد به سِرِشت
ليك عجب آنكه،كز آن خشتي به ويرانه منم
پيكرِ نازِ تو را ،حوري زيبا به سِرِشت
آنچه ماند از گِلِ خام، زشت وُ كريحانه منم
هم چو مجنونم وُ آواره وُ دلداده منم
چشم باز كن بنگر، آنكه غريبانه منم
رُخ تو بنما و ببين، خالق افسانه منم
وامقم ، خسرو و فرهادِ غزلخانه منم
هم چو مرغي به چمن، در پيِ همخانه منم
عندليبم به فراخواني جفتش، ونه بيگانه منم
سايلم من به نگاهت، به نوانخانه منم
گر كني بذل و كرم ، پايِ گداخانه منم
مرحمت كن تو به من، ساقي ميخانه منم
تو بدان در قدمت، خاكِ درِ خانه منم
  ناصر ارديبهشت /93