راستیاش من خودم عمری سر کار بودم و هنوزم فکر میکنم هستم داستان از این قرار بود که در ولایت ما محلی وجود داره به نام کندلا که در قسمت شرقی شهر واقع شده، و در آن محل ابتدای قنات جلال آباد هم بود من و بچه های محل برای خلاصی از گرمای تابستان در هفته حداقل 3 تا 4 روز به آنجا میرفتیم تا تن داغ خود را با آب سرد چاه مادر چاه خنک کنیم درست ذر بالای چاه و در ضلع مقابل ،طبیعت طی سالیلن دراز دست بکار شده و سنگی را چنان سوراخ کرده بود که به تونل کوچکی میمانست .و عبور از این تونل کوچک برای جثه ی آن موقع من آسان و برای بچه های چند سال بزرگ تر از من مشکل، اما داستان نوع شکل گیری و تراش هنرمندانه ی سنگ نبود بل داستانی داشت بدین صورت که هر کس از این برد(سنگ) بگذرد و در حین عبور ...(ببخشید) بادی از او بیرون رود سنگ سفت شود و چنان سخت عابر را در بر گیرد که به هیچ عنوان راه به خلاصی نیابد و تلف میشود آنقدر این داستان روی من تاثیر گذاشته بود که هر موقع برای آب تنی به آنجا میرفتم بدون اغراق حداقل ساعتی دور این سنگ میگشتم و تمام جوانب آن را بر رسی می کردم و هوس عبور از این سنگ آدم کش لحظه ای مرا رها نمی کرد ......... کجا بودم ؟ آها هوس عبور از این سنگ آدم کش ضد باد چنان بر سرم افتاده بود که حتی موقع خواب دست از سرم بر نمیداشت اما هر وقت به محل مورد نظر میرفتم از ترس گیر افتادن و فشرده شدن عزم راسخم دود میشد و جای آنرا هزاران سوال جور واجور میگرفت دایی جان این جان ناقابل نمی دونم چرا اینقدر عزیزه که حتی برای بزرگترین عشق و آرمانت هم نمی تونی از اون بگذری چه برسه به هوسی کوتاه و زود گذر و آن هم گذر از برد سیلا!!! اما امان از این شیطان نسنانس که مدام منو تحریک به گذر و عبور قهرمانانه از اون میکرد . سرتون رو درد نیارم کشمکش بین من و سنگ حدود یکماهی ادامه داشت مدتی قصد کردم که دیگه برای آبتنی نرم شاید فکرش از سرم بیرون بره اما مثل خوره تو وجودم لونه کرده بود و مدام نهیبم میزد که بروم .تازه بچه های محل دست بردار نبودند و مثل عجل معلق هر روز دم خونه منتظرم میماندند تا با هم باشیم و بالطبع در آن شهر کوچک فقیر ، بهترین تفریح همان آب تنی بود وساعتی بازی و شوخی در آب ، بلاخره تصمیمم رو گرفتم و در یکی از روزهای گرم شهریور ماه با بچه ها راه افتادیم و من تصمیم خودم رو برای اونا گفتم همه بدون استثنا منو از این کار بر حذر داشتند اما در رای من بی تاثیر بود . اولا که نقل بر این بود که اگر در موقع گذر ،بادی رها شود سنگ سفت می شود و من با این لقمه نانی که ناهارم بود ته دلم هم پر نمیشد چه برسد باد هم تولید کند بر فرض تولید از کجا معلومه آِین باد نا خاسته در همان موقع اظهار وجود کند.
اما در درون خودم رفته رفته با ترساندنم توسط دوستان داشت یاس و نومیدی بر من مستولی میشد اما آن (من) مقرور ، منو به ادامه کار تشویق میکرد تو دلم مدام موضوع انشا دبیر ادبیات را زمزمه می کردم که کار نیکو کردن از پر کردن است در بین راه چند نفری هم از محله ی سر راه به ما پیوستند و وجود آن همه تماشاچی دیگر شکی برایم باقی نذاشت که راه رفتنی را باید رفت . به بر دسیلا رسیدیم همه چشم ها به من و منتظر ، و من راستیاش تا مدتی جلوی چشمام تار شده بود و خوب نمی تونستم سوراخ سنگ را تشخیص دهم اما از بسکه متلک شنیدم دیگه ایندفعه عزمم را جزم نمودم دستی به کش تنبان برده و3تا صلوات برای رماندن شیطان خناث فرستادم و با چنان سرعتی از سوراخ گذشتم گویی تیری از کمان گذشته باشد بعضی از بچه ها که اصلا ندیدند چون زمان عبور چنان برق آسا بود که حتی خودم احساس اینکه بدنم به سنگ خورده باشه را هم نداشتم فقط موقع بیرون آمدن کمی کف دستها یم زخم شده بود.یکی دو تا از بچه ها جلو آمدند و با نیش خند گفتند نکنه فکر میکنی خیلی دلاوری ،اینجوری که همه می تونن از سنگ عبور کنند سنگ که کارشون نداره ، فقط اگه توی سنگ بادی ازت جدا بشه اونوقت سنگ بسته میشه و بعد خودشون از سنگ و به آرامی گذشتند . دیدن صحنه و تمسخر بچه ها چنان بر من گران آمد که حرفی را که نباید بزنم زدم ، و با صدای بلند گفتم باشه من پس فردا اینجام و از سنگ میگذرم و آنقدر درون آن می مانم تا رها شود آنچه حکایت است .به خانه برگشتم و در حال تمرین ، رهاندن باد، ولی مگه میشه ، آدم وقتی چیزی رو نمی خواد و بدون آنکه بخواد به سراغش میاد چه بسا باعث آبرو ریزی می شه ولی وقتی نیاز داری دریغ از یک باد ناقابل ، حتی بیصدا، بچه ها گفته بودندند باید صدا داشته باشد و گرنه ما چطوری بفهمیم راست میگی یا نه، .
شاید باورتان نشه ولی غلطی کرده و توش مونده بودم هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم که آخه نفهم این چه چیزیه که تو همیشه باید جلو دار باشی. حتما داستان راسته وگرنه مردم مگه بیکارند براش قصه بسازند و تازه براشون حکم یه نوع چطوری بگم تقدس یا چیزی شبیه به اینو پیدا کرده بود در طول روز هزار بار پشیمان شدم ولی از ترس حرف دوستان و جماعتی که جلوشون قو مپوز در کرده بودم خودم را راضی میکردم که کاری ست که شده هرچه با دا باد .و خودم را قانع میکردم بر فرض آنکه آن کار خطا انجام شد و گیر کردم حتما دوستان و فامیل به کمکم میان و سنگ رو می شکنند سرتون رو درد نیارم آنقدر پشیمان شدم و بعدش خودم رو قانع کردم که سرم به دوران افتاده بود تازه مشکل یکجا دو جا نبود گیر کردن در برد سیلا یکطرف و قبح عملی که قرار بود جلوی تعدادی دوست و دشمن انجام بشه از اونم بدتر . تو شهر ما فقط کافی بود کسی خطایی بکنه ویا موردی داشته باشه بلافاصله این جماعت بیکار خوش ذوق اسمی روش میزاشتن که بنده ی خدا بایستی تا آخر عمر اون اسم رو یدک بکشه و اصولا بدون اون لقب کسی نمی شناختش مثلا بنده خدایی که کود و خاکستر توالت های بیرون منزل را برای کاری بار خرش کرده بود تا امروز هم بهش میگن اس... گی دزد یا بنده خدایی مویش را حنا گذاشته تا یادمه بهش میگفتن نص....حنایی و یا حس....سرقشنک ویا سمه رو و.......نوشتن القاب و علت نامگذاری خود مقوله ای دیگر است هدف از یاد آوری اندکی از آنها بدلیل کار خودم بود خوب اگه جلوی اون جماعت آن کار را می کردم و تازه به سلامت بیرون می آمدم به احتمال قوی بایستی لقب ناصر گو...... را عمری یدک بکشم و اگر انجام نمی دادم بایستی لقب ناصر ترسو یا لاف و.... یا هر اسمی که این جماعت میگذاشت به فامیلم اضافه کنم .یاد یکی از داستان های حضرت مولوی می افتم داستان پشه و باد را عرض میکنم انجام دادن و ندادن قولی که داده بودم هردوش به ضرر من بود حداقل ای کاش با این جماعت بیکار ، شرط می بستم تا در مقابل این ریسک بزرگ ، اگر موفق میشدم تلافی این همه ثب و لرز را می کرد از اینکه همیشه کلاه سرم می رفت خودم را سرزنش بسیار کردم ولی جه کنم که هیچ چاره ای جز کاری که گردن گرفته بودم نداشتم .
اما در درون خودم رفته رفته با ترساندنم توسط دوستان داشت یاس و نومیدی بر من مستولی میشد اما آن (من) مقرور ، منو به ادامه کار تشویق میکرد تو دلم مدام موضوع انشا دبیر ادبیات را زمزمه می کردم که کار نیکو کردن از پر کردن است در بین راه چند نفری هم از محله ی سر راه به ما پیوستند و وجود آن همه تماشاچی دیگر شکی برایم باقی نذاشت که راه رفتنی را باید رفت . به بر دسیلا رسیدیم همه چشم ها به من و منتظر ، و من راستیاش تا مدتی جلوی چشمام تار شده بود و خوب نمی تونستم سوراخ سنگ را تشخیص دهم اما از بسکه متلک شنیدم دیگه ایندفعه عزمم را جزم نمودم دستی به کش تنبان برده و3تا صلوات برای رماندن شیطان خناث فرستادم و با چنان سرعتی از سوراخ گذشتم گویی تیری از کمان گذشته باشد بعضی از بچه ها که اصلا ندیدند چون زمان عبور چنان برق آسا بود که حتی خودم احساس اینکه بدنم به سنگ خورده باشه را هم نداشتم فقط موقع بیرون آمدن کمی کف دستها یم زخم شده بود.یکی دو تا از بچه ها جلو آمدند و با نیش خند گفتند نکنه فکر میکنی خیلی دلاوری ،اینجوری که همه می تونن از سنگ عبور کنند سنگ که کارشون نداره ، فقط اگه توی سنگ بادی ازت جدا بشه اونوقت سنگ بسته میشه و بعد خودشون از سنگ و به آرامی گذشتند . دیدن صحنه و تمسخر بچه ها چنان بر من گران آمد که حرفی را که نباید بزنم زدم ، و با صدای بلند گفتم باشه من پس فردا اینجام و از سنگ میگذرم و آنقدر درون آن می مانم تا رها شود آنچه حکایت است .به خانه برگشتم و در حال تمرین ، رهاندن باد، ولی مگه میشه ، آدم وقتی چیزی رو نمی خواد و بدون آنکه بخواد به سراغش میاد چه بسا باعث آبرو ریزی می شه ولی وقتی نیاز داری دریغ از یک باد ناقابل ، حتی بیصدا، بچه ها گفته بودندند باید صدا داشته باشد و گرنه ما چطوری بفهمیم راست میگی یا نه، .
شاید باورتان نشه ولی غلطی کرده و توش مونده بودم هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم که آخه نفهم این چه چیزیه که تو همیشه باید جلو دار باشی. حتما داستان راسته وگرنه مردم مگه بیکارند براش قصه بسازند و تازه براشون حکم یه نوع چطوری بگم تقدس یا چیزی شبیه به اینو پیدا کرده بود در طول روز هزار بار پشیمان شدم ولی از ترس حرف دوستان و جماعتی که جلوشون قو مپوز در کرده بودم خودم را راضی میکردم که کاری ست که شده هرچه با دا باد .و خودم را قانع میکردم بر فرض آنکه آن کار خطا انجام شد و گیر کردم حتما دوستان و فامیل به کمکم میان و سنگ رو می شکنند سرتون رو درد نیارم آنقدر پشیمان شدم و بعدش خودم رو قانع کردم که سرم به دوران افتاده بود تازه مشکل یکجا دو جا نبود گیر کردن در برد سیلا یکطرف و قبح عملی که قرار بود جلوی تعدادی دوست و دشمن انجام بشه از اونم بدتر . تو شهر ما فقط کافی بود کسی خطایی بکنه ویا موردی داشته باشه بلافاصله این جماعت بیکار خوش ذوق اسمی روش میزاشتن که بنده ی خدا بایستی تا آخر عمر اون اسم رو یدک بکشه و اصولا بدون اون لقب کسی نمی شناختش مثلا بنده خدایی که کود و خاکستر توالت های بیرون منزل را برای کاری بار خرش کرده بود تا امروز هم بهش میگن اس... گی دزد یا بنده خدایی مویش را حنا گذاشته تا یادمه بهش میگفتن نص....حنایی و یا حس....سرقشنک ویا سمه رو و.......نوشتن القاب و علت نامگذاری خود مقوله ای دیگر است هدف از یاد آوری اندکی از آنها بدلیل کار خودم بود خوب اگه جلوی اون جماعت آن کار را می کردم و تازه به سلامت بیرون می آمدم به احتمال قوی بایستی لقب ناصر گو...... را عمری یدک بکشم و اگر انجام نمی دادم بایستی لقب ناصر ترسو یا لاف و.... یا هر اسمی که این جماعت میگذاشت به فامیلم اضافه کنم .یاد یکی از داستان های حضرت مولوی می افتم داستان پشه و باد را عرض میکنم انجام دادن و ندادن قولی که داده بودم هردوش به ضرر من بود حداقل ای کاش با این جماعت بیکار ، شرط می بستم تا در مقابل این ریسک بزرگ ، اگر موفق میشدم تلافی این همه ثب و لرز را می کرد از اینکه همیشه کلاه سرم می رفت خودم را سرزنش بسیار کردم ولی جه کنم که هیچ چاره ای جز کاری که گردن گرفته بودم نداشتم .