۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

برد سیلا

راستیاش من خودم عمری سر کار بودم و هنوزم فکر میکنم هستم داستان از این قرار بود که در ولایت ما محلی وجود داره به نام کندلا که در قسمت شرقی شهر واقع شده، و در آن محل ابتدای قنات جلال آباد هم بود من و بچه های محل برای خلاصی از گرمای تابستان در هفته حداقل 3 تا 4 روز به آنجا میرفتیم تا تن داغ خود را با آب سرد چاه مادر چاه خنک کنیم درست ذر بالای چاه و در ضلع مقابل ،طبیعت طی سالیلن دراز دست بکار شده و سنگی را چنان سوراخ کرده بود که به تونل کوچکی میمانست .و عبور از این تونل کوچک برای جثه ی آن موقع من آسان و برای بچه های چند سال بزرگ تر از من مشکل، اما داستان نوع شکل گیری و تراش هنرمندانه ی سنگ نبود بل داستانی داشت بدین صورت که هر کس از این برد(سنگ) بگذرد و در حین عبور ...(ببخشید) بادی از او بیرون رود سنگ سفت شود و چنان سخت عابر را در بر گیرد که به هیچ عنوان راه به خلاصی نیابد و تلف میشود آنقدر این داستان روی من تاثیر گذاشته بود که هر موقع برای آب تنی به آنجا میرفتم بدون اغراق حداقل ساعتی دور این سنگ میگشتم و تمام جوانب آن را بر رسی می کردم و هوس عبور از این سنگ آدم کش لحظه ای مرا رها نمی کرد .........             کجا بودم ؟ آها هوس عبور از این سنگ آدم کش ضد باد چنان بر سرم افتاده بود که حتی موقع خواب دست از سرم بر نمیداشت اما هر وقت به محل مورد نظر میرفتم از ترس گیر افتادن و فشرده شدن عزم راسخم دود میشد و جای آنرا هزاران سوال جور واجور میگرفت دایی جان این جان ناقابل نمی دونم چرا اینقدر عزیزه که حتی برای بزرگترین عشق و آرمانت هم نمی تونی از اون بگذری چه برسه به هوسی کوتاه و زود گذر و آن هم گذر از برد سیلا!!! اما امان از این شیطان نسنانس که مدام منو تحریک به گذر و عبور قهرمانانه از اون میکرد . سرتون رو درد نیارم کشمکش بین من و سنگ حدود یکماهی ادامه داشت مدتی قصد کردم که دیگه برای آبتنی نرم شاید فکرش از سرم بیرون بره اما مثل خوره تو وجودم لونه کرده بود و مدام نهیبم میزد که بروم .تازه بچه های محل دست بردار نبودند و مثل عجل معلق هر روز دم خونه منتظرم میماندند تا با هم باشیم و بالطبع در آن شهر کوچک فقیر ، بهترین تفریح همان آب تنی بود وساعتی بازی و شوخی در آب ، بلاخره تصمیمم رو گرفتم و در یکی از روزهای گرم شهریور ماه با بچه ها راه افتادیم و من تصمیم خودم رو برای اونا گفتم همه بدون استثنا منو از این کار بر حذر داشتند اما در رای من بی تاثیر بود . اولا که نقل بر این بود که اگر در موقع گذر ،بادی رها شود سنگ سفت می شود و من با این لقمه نانی که ناهارم بود ته دلم هم پر نمیشد چه برسد باد هم تولید کند بر فرض تولید از کجا معلومه آِین باد نا خاسته در همان موقع اظهار وجود کند.
اما در درون خودم رفته رفته با ترساندنم توسط دوستان داشت یاس و نومیدی بر من مستولی میشد اما آن (من) مقرور ، منو به ادامه کار تشویق میکرد تو دلم مدام موضوع انشا دبیر ادبیات را زمزمه می کردم که کار نیکو کردن از پر کردن است در بین راه چند نفری هم از محله ی سر راه به ما پیوستند و وجود آن همه تماشاچی دیگر شکی برایم باقی نذاشت که راه رفتنی را باید رفت . به بر دسیلا رسیدیم همه چشم ها به من و منتظر ، و من راستیاش تا مدتی جلوی چشمام تار شده بود و خوب نمی تونستم سوراخ سنگ را تشخیص دهم اما از بسکه متلک شنیدم دیگه ایندفعه عزمم را جزم نمودم دستی به کش تنبان برده و3تا صلوات برای رماندن شیطان خناث فرستادم و با چنان سرعتی از سوراخ گذشتم گویی تیری از کمان گذشته باشد بعضی از بچه ها که اصلا ندیدند چون زمان عبور چنان برق آسا بود که حتی خودم احساس اینکه بدنم به سنگ خورده باشه را هم نداشتم فقط موقع بیرون آمدن کمی کف دستها یم زخم شده بود.یکی دو تا از بچه ها جلو آمدند و با نیش خند گفتند نکنه فکر میکنی خیلی دلاوری ،اینجوری که همه می تونن از سنگ عبور کنند سنگ که کارشون نداره ، فقط اگه توی سنگ بادی ازت جدا بشه اونوقت سنگ بسته میشه و بعد خودشون از سنگ و به آرامی گذشتند . دیدن صحنه و تمسخر بچه ها چنان بر من گران آمد که حرفی را که نباید بزنم زدم ، و با صدای بلند گفتم باشه من پس فردا اینجام و از سنگ میگذرم و آنقدر درون آن می مانم تا رها شود آنچه حکایت است .به خانه برگشتم و در حال تمرین ، رهاندن باد، ولی مگه میشه ، آدم وقتی چیزی رو نمی خواد و بدون آنکه بخواد به سراغش میاد چه بسا باعث آبرو ریزی می شه ولی وقتی نیاز داری دریغ از یک باد ناقابل ، حتی بیصدا، بچه ها گفته بودندند باید صدا داشته باشد و گرنه ما چطوری بفهمیم راست میگی یا نه، .
شاید باورتان نشه ولی غلطی کرده و توش مونده بودم هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم که آخه نفهم این چه چیزیه که تو همیشه باید جلو دار باشی. حتما داستان راسته وگرنه مردم مگه بیکارند براش قصه بسازند و تازه براشون حکم یه نوع چطوری بگم تقدس یا چیزی شبیه به اینو پیدا کرده بود در طول روز هزار بار پشیمان شدم ولی از ترس حرف دوستان و جماعتی که جلوشون قو مپوز در کرده بودم خودم را راضی میکردم که کاری ست که شده هرچه با دا باد .و خودم را قانع میکردم بر فرض آنکه آن کار خطا انجام شد و گیر کردم حتما دوستان و فامیل به کمکم میان و سنگ رو می شکنند سرتون رو درد نیارم آنقدر پشیمان شدم و بعدش خودم رو قانع کردم که سرم به دوران افتاده بود تازه مشکل یکجا دو جا نبود گیر کردن در برد سیلا یکطرف و قبح عملی که قرار بود جلوی تعدادی دوست و دشمن انجام بشه از اونم بدتر . تو شهر ما فقط کافی بود کسی خطایی بکنه ویا موردی داشته باشه بلافاصله این جماعت بیکار خوش ذوق اسمی روش میزاشتن که بنده ی خدا بایستی تا آخر عمر اون اسم رو یدک بکشه و اصولا بدون اون لقب کسی نمی شناختش مثلا بنده خدایی که کود و خاکستر توالت های بیرون منزل را برای کاری بار خرش کرده بود تا امروز هم بهش میگن اس... گی دزد یا بنده خدایی مویش را حنا گذاشته تا یادمه بهش میگفتن نص....حنایی و یا حس....سرقشنک ویا سمه رو و.......نوشتن القاب و علت نامگذاری خود مقوله ای دیگر است هدف از یاد آوری اندکی از آنها بدلیل کار خودم بود خوب اگه جلوی اون جماعت آن کار را می کردم و تازه به سلامت بیرون می آمدم به احتمال قوی بایستی لقب ناصر گو...... را عمری یدک بکشم و اگر انجام نمی دادم بایستی لقب ناصر ترسو یا لاف و.... یا هر اسمی که این جماعت میگذاشت به فامیلم اضافه کنم .یاد یکی از داستان های حضرت مولوی می افتم داستان پشه و باد را عرض میکنم انجام دادن و ندادن قولی که داده بودم هردوش به ضرر من بود حداقل ای کاش با این جماعت بیکار ، شرط می بستم تا در مقابل این ریسک بزرگ ، اگر موفق میشدم تلافی این همه ثب و لرز را می کرد از اینکه همیشه کلاه سرم می رفت خودم را سرزنش بسیار کردم ولی جه کنم که هیچ چاره ای جز کاری که گردن گرفته بودم نداشتم .





برد سیلا 1







یک روز تا وفای به عهد مانده و ترس گیر افتادن درون سنگ ، کابوسی رها نشدنی برایم شده است و هزاران سوال بی جواب،اما چه میشود کرد ،حرفی زده شده،یا عمل باید کرد و یا تا آخر عمر خجالت فرار از قولی که داده ای را باید به دوش بکشی،پس از کلنجار بسیار بالاخره تصمیم برای انجام ، گرفته شدوحال باید به فکر تولید باد بود.ناشیانه از مادرم که داشت رختخواب ها رو جمع می کرد پرسیدم، اگه آدم بخواد بگوزه چی باید بخوره ؟ انگار به مادرم شوک وارد شده باشد چنان نا باورانه به من نگاه می کرد مثل آنکه تا کنون چنان آدم عجیب و غریبی را ندیده است و این موجود از سرزمین عجایب جلوش ظاهر شده ،کم مانده بود مادرم پس بیافتد رنگ صورتش کامل پریده بود و چشمهایش از حدقه بیرون زده و چند دقیقه ای سعی میکرد چیزی بگوید اما صدایش در نمی آمد ،ناگهان با آنچه در توان داشت شروع به داد و فریاد کرد و مسلسل وار هرچه فحش در طول زندگی یاد گرفته بود نثارم کرد ..ای بی هوند( با کثر ه یعنی بی هویت ، بی شخصیت ) حو نمی کنی ( حیا نمی کنی) ری تخته بفتی ( بمی ری) آنقدر ری تیه کنده شده ای ( بی چشم و رو) که هر چه از دهنت در میاد می گی و با لنگه دم پایی ، کله ام را نشانه گرفت و چقدر در انداختنش مهارت داشت ( فکر میکنم اگه نیازبه کسی برای انداختن دمپایی،لنگه کفش و....باشه حتما از مادرم استفاده شود که هرگز خطا ندارد) راهی جز فرار نبود هما نطوریکه از درد ضربه به دماغ و گوشه لبم می نالیدم برای پرسش تهیه ..... نقشه می کشیدم سرتون رو درد نیارم از چند تا دوست و همسایه ، غیر مستقیم سوال کردم و دیگه بی گدار به آب نزدم مثلا پرسیدم اینا که بی هوا صدا میدن مگه چی می خورن ؟ تقریبا بیشترشان می گفتند نخود و لوبیا مخصوصا غله کره ( نخود فرنگی ) چند تایی هم گفتند مورچه ، پس از گرفتن اطلاعات لازم ، مانده بودم چطوری می شه مادر را راضی کنم اول از جسارتی که کرده بودم چشم بپوشد و دوم غذای مورد نظر را آماده کند ؟ مثل بچه های خطا کار و تنبل که جلوی معلمشان مانده باشد جلوی مادرم ماندم و عذر خواهی کردم از نگاه مهر بانانه اش فهمیدم که بخشیده است جرات به خود داده و گفتم می شه برای فردا ناهار آش نخود و لوبیا درست کنی ؟نه تنها اعتراضی نکرد بلکه بلند شد و مواد مورد نیاز، برای پختن غذای در خواستی را جلوی دستش گذاشت و شروع به جدا کردن حبوبات از سنگ و چیز های دیگری که داخل داشت شد .شاید به این دلیل رضایت داد که باد گوشه لبم و سیاهی زیر چشمم باعث شد دلش بسوزدو از سر تقصیرم بگذرد... نمی دونم .با خوشحالی از خانه خارج شدم و برای گرفتن چند تا مورچه راهی باغ همسایه شدم گرفتن مورچه ها وقت زیادی نگرفت آنها را در جعبه کبریت کردم و برای دسر بعد از ناهار در جیبم گذاشتم .مادر غذا را روی اجاق گذاشته بود و راستش برای شام هم همین غذا را تدارک دیده بود. بوی خوبی داشت گفتم اسمش چیه مادرم با تعجب گفت مگه بار اولته که این غذا رو می خوری اسمش هولر دونه است . گفتم خورده ام اما تا حالا برام اینقدر مهم نبوده ،(البته با خودم گفتم ) غذا را که مخلوطی از نخود ،نخود فرنگی، لوبیا و رب گوجه و ادویه بود را با ولع زیادی خوردم و خیلی بیشتر از ظرفیتم و مقداری را برای ناهار فردا برداشته و قایم کردم چون ممکن بود تمام شود .آنقدر معده ام پر بود که شب خوابم نمی برد و دل درد امانم را بریده بود چقدر بعضی از شبها طولانی است و انگار خورشید دلش نمی خواهد به ما سر بزند ، حالم بد بود اما آنچه بیشتر عذابم میداد گیر افتادن در سنگ و دندان های تیز گرگ ها بود که تکه تکه ام می کردند.تا چشمها یم گرم می شد کابوس سنگ سیلا ، خواب از چشمم می ربود .آن شب تا طلوع خورشید هزار شب بر من گذشت













برد سیلا 2



به هر جان کندنی شب را به صبح رساندم ،هرلحظه که به ساعت موعود نزدیکتر میشدم طپش قلبم نیز سرعت بیشتری می گرفت.وقت ناهار دو کاسه از آش دیشب مانده را با وجود دل درد،جویده و نجویده به خندق بلا سرازیر کردم،تصمیمی که گرفته بودم کمی خلاف حرف هایم بود وآن اینکه قصدبرآن شد خودم قبل از رسیدن بچه ها به برد سیلا بروم ودرغیاب دوستان کار را به نهایت برسانم و بر فرض آنکه گیر افتادم بچه ها که ساعتی بعدازمن می آیندسعی در نجاتم می کنند و اگر گیر نیفتادم خوب فبه المراد،به مادر گفتم اگه فلانی و فلانی اومدند دنبالم ،بگو رفت کندلا(منطقه ای در غرب شهر و علت نام گذاری کندن قنات در آن منطقه و ابتدای ان چاه مادر چاه نام داشت و برد سیلا چند ده متر در روبروی چاه قرار داشت) راه افتادم ،خوشبختی گاهی در آن بود که به علت تکثر جمعیت خانواده و تعداد زیاد برادر و خواهر ،مادر حوصله ی پی جویی رفتار های همه اهل خانه را نداشت و در کار ما ریز نمی شد ،بدون آنکه ممانعتی بکند و یا پاسخ مثبتی بدهد ، راهی شدم .در طول راه ، گلاب به روی تان به علت سنگینی معده،چند بار شکوفه زدم ( بالا آوردم) و این باعث شد اندکی سر دلم سبک شود وآن دل درد کشنده پس از ساعت ها شکنجه دست از سرم بردارد . با رسیدن به اولین چاه قنات که آب از آن در جوی جاری می شد ،مورچه ها را از جعبه کبریت بیرون آورده و در دهان گذاشتم و با آب سرد قنات آن ها را زنده زنده فرو دادم . هیبت سرد و سخت برد سیلا در آن سکوت داغ شهریور ماه چنان در من اثر گذاشته بود که احساس سرما و لرزش شدید به من دست داده بود ، اما راهی که انتخاب شده را باید رفت هر چه باداباد . با تعلل و دست پاچگی وارد سوراخ شدم چند بار پشیمان شدم و با عجله بیرون آمدم اما کله شقی و غرور کاذبم مدام نهیبم می زد برو و انجامش بده ،هر چه باشه آخر عمر انسان مردنه ،خودم را دلداری می دادم که آدمی یکبار به وجود می آید و یک بار از دنیا می رود دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد .مجدد داخل سوراخ می شدم ، دندان هایم را به هم فشردم و با تمام توان بر معده ام فشار آوردم . یکبار ، دو بار، چندبارو بالاخره ........شد .دست و پایم بی حس شده بود سرم سیاهی می رفت سنگ چنان مرا در خود می فشرد که احساس خفگی به من دست داده بود تا مدتی که زمان آن را نمی دانستم ،قدرت فکر کردن را از من گرفته بود چنان ترسیده بودم که چیزی نمانده غالب تهی کنم ،عرق سردی از شقیقه هایم حرکت می کرد و به دهانم وارد می شد و چقدر شور و بد مزه بود سعی کردم دست و پا هایم را آزاد کنم اما حس حرکت نداشتم قفسه سینه ام از درد داشت خورد می شد و قلبم چنان می نواخت که صدای ضربان آن چون صدای دهل به گوشم می رسید دهانم خشک و زبانم لال شده بود با همه ی این احوال از یک چیز مطمین بودم که هنوز زنده ام و نفس می کشم.پس از گذشت زمانی دراز ،رفته رفته ماهیچه هایم که سفت شده بود رها شدند احساس اینکه سنگ رهایم کرده است حال خوشی به من می داد چشم هایم را باز کردم و به نرمی پر قو ،سبک و آزاد ،از سوراخ سنگ بیرون آمدم ترس و لرزو طپش قلبم همه از درونم گریختند یله و آزاد به پشت خوابیدم ،دستها و پاهایم را به طرفین گشودم و تن سردم را به خورشید داغ سپردم . صدای همهمه ی بچه ها خواب از چشمم ربود




















برد سیلا 3

بالای سرم 14 تا 15 نفر از بچه های قدونیم قداز دوستان وهم محله ای ها جمع شده و با تغیر اعتراض میکردند که چرا خانه نمانده ام و تصورشان این بود که قایم شده و زیر قولم زده ام . گفتم قرار ما برد سیلا بوده و من هم اینجام ، حالا چرا شلوغش میکنید یکی از بچه ها که از نظر سنی از ما بزرگتر و عاقلتر بود وسط معرکه پرید و گفت ،راست می گه ،فرقی نداره که قرار کجا بوده ، مهم اینه اینجاست و بایستی به قولش عمل کنه .از جایم بلند شدم دست هایم را مثل قهرما نان زیبایی اندام از بدن تکیده ام باز کرده،سینه ی استخوانی ام را جلو داده و با غرور، هم چون قهرمانی که بر سکوی افتخار ایستاده باشد بالای بلندی رفتم و اعلام کردم من از بردسیلا عبور کردم و کاری که قرار بود را انجام دادم ، جز کمی زحمت و فشار سنگ که زیاد طولانی نبود به آسانی بیرون آمدم .همگی نگا هی تمسخر آمیز به من کردند و فریاد می زدند ،کی ،کجا؟ چه کسی شاهدت بوده ؟ اصلا قرار ما این نبوده ، تو که جرات نداری چرا دروغ بهم می بافی . هر چه خدا را شاهد گرفتم و به همه ی مقدسات قسم خوردم هیچکی گوشش بدهکار نبود و هر کدام لیچاری بارم می کردند ، آخر اینکه گفتند ما تا به چشم خود نبینیم باور نمی کنیم و بی خود قسم دروغ نخور،باز گفتم خدا شاهد ا.... نگذاشتند حرفم تمام شود ،و جملگی خواهان گذشتن از سوراخ و در جلوی چشمشان شدند.چاره ای نبود قبول کردم وگفتم باشه ولی وقتی داخل شدم دبه در نیارید که بادی در نشده، اصلا چطوری می خواهید صحت و سقم موضوع را تایید کنید . بعضی اعتقاد داشتند که باید با صدا باشه و در پی اعتراض من که مدعی بودم تولید صدادار بودن و یا بدون صدا که دست من نیست ، این چه درخواستی است که میکنید یکی از بچه ها وسط پرید و گفت مانعی ندارد من متخصص تشخیص بادم ، هر دانش آموزی که تو کلاس بادی رها کنه این منم که تو سه سوت پیداش میکنم و چند نفر از بچه ها را برای درستی ادعایش به شهادت گرفت و آنها هم تایید کردند .بیشتر آنها رضایت دادند ولی گفتند اگه صدا دار بشه خیلی بهتره من گفتم سعی خودم را میکنم تا ببینم چی پیش میاد. علاوه بر کارشناس تشخیص باد دو نفر دیگه هم ماموریت یافتند که به کارشناس کمک کنند،داخل سوراخ خزیدم با آنکه ساعتی پیش از آن به سلامت گذشته بودم ولی باز هم دلهره داشتم و بدنم نا خاسته به لرزه افتاده بود،دو نفر از داورها در یک طرف سوراخ و یکی دوتا هم در در دیگر سرا پا گوش ایستاده بودند از بقیه بچه ها صدایی شنیده نمی شد و سکوتی کامل بر محیط حاکم بود مدتی بر شکم و معده ام فشار می دادم مثل اینکه غذا و مورچه ها اثری نداشتند صورتم داغ شده و شکمم درد گرفته بود . اما چاره ای نبود مجدد ادامه دادم شد .. بی صدا ، بی صدا و با صدا ... سنگ هیچ واکنشی نشان نداد حتی از دفعه اول که شخصا خودم بودم و خودم ،آسانتر بود هیچ فشاری به من نیامد . داد زدم شنیدید؟
دیدید طوری نشد و از سوراخ بیرون خزیدم داوران وکارشناس به یکدیگر نگاه می کردند و پس از تعامل و سکوتی که حاکم شده بود ،...






















.

برد سیلا 4

 اظهار داشتند که صدایی نشنیده اند و من اصرار که کار انجام شده و اگه شما گوش هاتان مشکل داره و یا حس بویایی تان ضعیفه به من ارتباطی نداره، جر و بحث ادامه داشت  از من اصرار و از آنها انکار ، گفتند تو مدعی هستی که صدا هم داشته ، پس چرا کسی نشنیده است و من با عصبانیت فریاد می زدم نکنه شماانتظارشنیدن صدای بمب و یا خمپاره داشته اید همینه که هست می خواهید قبول کنید میخواهید نکنید .به کارشناس باد گفتم تو که مدعی هستی هیچکس تو کلاس نمی تونه از شامه ی قویت فرار کنه چیزی بگو ، گفتم نکنه سر کلاس فیلم بازی می کنی و بچه های بی گناه را رسوا میکنی؟ در حین جدل نمی دونم چه اتفاقی افتاد که متخصص تشخیص که ابتدا منکر شده بود تغییر عقیده داد و گفت بچه ها من مطمین هستم که کار انجام شده و حق با فلانیه . صدای نارضایتی بچه ها از اعلام نظر کارشناس به هوا رفت و صدای خشن و درشت یکنفر چنان قوی و از سر نفرت بود که پشتم را لرزاند .  ا-------- قین سرخ چوپان محله ( علت نام گذاری به او بدین علت بود که هر موقع گوسفندانش را برای استراحت و نوشیدن آب به استهل( استخر) آبی که در گودال جوی آب درست شده بود و محل آب تنی ما بود ، می آورد بدون رعایت اطرافیانش ، بدون هیچ پوششی در گودال آب تنی میکرد و وقتی توی آب پشتک می زد لمبر های پشتش چنان قرمز می شد انگار خون از آنها راه افتاده باشد از این رو ما به او ا----- قین سرخ می گفتیم شوخی های خارج از نزاکتش در آب با چوپان کمکی اش باعث آزار و رنجش روحی همه ی بچه ها می شد و بار ها تصمیم گرفته بودیم یک جو رایی بلا سرش بیاریم ولی از اون هیکل بد قواره و سبیل های شمری و چشم های پر خونش می ترسیدیم . تا موقعی که در آب بودند مجبور بودیم چند ده متر پایینتر و پشت تپه مانندی منتظر می ماندیم تا خسته شوند و از آّب بیرون بیایند گاهی آنقدر توی آب می ماندند که ناچار از آب تنی منصرف می شدیم و به خانه بر می گشتیم) حالا آمده بود و به جر و بحث ما بچه ها گوش می داد چشمانش رنگ خون گرفته بود سبیل های ناتورش را می جوید و با صدایی پر کینه رو به من کرد و گفت تو الف بچه کارت به جایی رسیده که به برد سیلا اهانت بکنی ؟توی کره خر مگه نمی دونی برد سیلا نظر کرده است؟فلان فلان شده اگه برادر فلانی ها نبودی چنان می زدمت که مثل سگ واق واق کنی . می خوای گوش هاتو با دندان هام بکنم و چوب دستی اش را نشان داد و گفت اینو به فلان جایت بکنم . با وجود آنکه سخت ترسیده بودم اما می دانستم جرات آزارم را ندارد اگر آسیبی به من می رساند باید منتظر تلافی سختی از طرف برادر ها و فامیلم می شد . زیر چشمی مواظبش بودم و اهسته به طرف شهر راه افتادم بعضی از بچه ها با من همراه شدند و چند نفری که غریبه تر بودند نزد چوپان ماندند تا داستان های عجیب و غریب برد سیلا را که تعریف می کرد بشنوند در طول راه جر و بحث ادامه داشت از فحوای صحبت بچه ها نتیجه این بود که هیچ کدام کاری که کرده بودم را باور نداشتند و از داستان هایی که شنیده بودند و کسانی که در آن گیر افتاده و طعمه گرگ ها شده بودند تعریف می کردند .هر چند که دوستانم باور نداشتند و باور نکردند ام من باور داشتم و مطمین بودم که برد سیلا آزاری به
کسی نرسانده است .  امسال که برای تعطیلات نوروز به شهرستان رفته بودم هوس دیدن برد سیلا به سرم زده بود صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم کفش های اسپرت را پوشیدم و به راه افتادم از اینکه سال های خیلی زیادی از آن واقعه گذشته بود و سال ها بود که به آن منطقه نرفته بودم هم شوق داشتم و هم دلشوره ، شهر تقریبا بزگ شده و ساختمان ها و بنا ها تا نزدیکی کندلا گسترش یافته است اگر تپه ی یال که در قسمت جنوبی شهر قرار دارد نبود شاید نمی توانستم نشانی از آن محل بیابم گسترش شهر جغرافیای منطقه را تغییر داده است به انتهای تپه ی یال رسیدم تکنولوژی و خدمات شهری پشت یال را بریده و برای ساختن شهر بازی مسطح نموده اند جاده ای با ادوات ماشین های راه سازی ساخته شده و سنک و خاک مازاد به ته دره ریخته شده و تقریبا پر شده است هر چه گشتم اثری از برد سیلا نیافتم . از جهات مختلف خود را به محلی که احتمال می دادم برد سیلا در آن جا باشد می رساندم نقشه ی منطقه را در خاطراتم مرور می کردم اما جز تلی خاک که از ریزش جاده درست شده و حتی چاه مادر چاه را پوشانده ، اثری از برد سیلا نیست که نیست از جوی آب و استخری (گودال) که در آن آب تنی میکردیم چیزی باقی نماندهاست احتمالا برد سیلا زیر هزارها تن خاک و سنگ مدفون شده و یا تیغه دندان بلدوزری آن را از بن کندهو زیرو رو کرده است قسمتی از خاطرات کودکی ام با پیشرفت شهر نشینی محو شده است و داستان برد سیلا در گورستان مشرف به یال مدفون شده است . بغض گلویم را می فشارد . رو بروی تپه ی یال می ایستم و در این صبحدم بهاری ، با صدای بلند و از ته دل فریاد می کشم  ده ها بار فریاد میکشم اندکی از بغضم فرو خفته است به طرف شهر راه می افتم نمی دونم چرا این بیت از ترانه ی زنده یاد دلکش مدام زیر لبم تکرار می شود . خاطرات کودکی بر نگردد عزیزم ..... نم نم باران بهاری با اشک چشمم یکی میشود . تا خانه پدری راهی نماند ه است   . ناصر بهار 90