۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

نيست مرا


   نيست مرا
اي داد كه ديگر نفسي نيست مرا
افسوس دگر يار وُ كسي نيست مرا
در دامن شب ،ستاره ها مي رويند
بر ديده يِ من، ستاره اي نيست مرا
در سطح فراخِ اين زمين ِ خاكي
يك مشت زِ خاكِ نكبتي نيست مرا
سال هاست در اين باديه سر گردانم
يك ذره يِ شا نس از اين قفس نيست مرا
دردي ست وُ تمامِ سينه ام مي سوزد
جز درد در اين سراي غم، نيست مرا
هر كس به اميدي پيِ دلداري هست
اوخود صنم است ، يا سمني نيست مرا
عمري كه گذشت ،ندانم از بهرِ چه بود
جز محنت و درد، مرحمتي نيست مرا
فرياد بر آرم به چه كس لابه كنم
افسوس و فغان ،كه دادرسي نيست مرا
معبود دلِ روشن فردا ها كيست
پير گشتم وُ هيچ علامتي نيست مرا
هاي آدميان ، فغان وُ دردم بينيد
از من كه گذشت، رضايتي نيست مرا
      ناصر- تيرماه/93
ا

۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

شب


شب
شب چنان خيره به من گشته به حالِ دمق ام
دست دراز  كرده كه باز كن گره از پيرهنم
پيرهن باز نمودم و در آن ظلمت شب
ماه عاشق شده بود در دلِ شب با وطن ام
زير پوستِ شب وُ شهر، آنچه نمايان شده است
خارج از چشمِ عسس، عربده جويي كه منم
اندر آن معركه، آنكس كه دو جامي زده بود
قاضي وُ شيخ وُ عسس بود وُ، نه خامي كه منم
گفتم اي واي ببين، آنكه در اين گوشه يِ شهر
مي خورَد جام وُ نهان كرده حريف، در عجب ام
چشم بگشاي وُ ببين ، آنچه برون شد زِ خفا
ذاتِ پيدا شده اش، آفت اين جان وُ تنم
ظاهرش نيك وُ شريف است وُ در باطن خود
هم چو ضحاك زمان خورده سر وُ مغزوُ تنم
آنچه نهي گشته ، خلاف ست و ُ خلافكار چو منم
هر خلافي كه كنند ، مجرمِ پرونده منم
گر نگاهي به گذر كرده وُ طرحي فكنم
آتش ِ معركه را شعله كشند در وطنم
اين همه ظلم وُ شقاوت كه زِ شهر با خبرم
يقه را چاك زَنَم ،يا  به دَرَم ، پيرهنم
حرف شب را چنان گفته و بي پرده زَنَم
شب چنان تيره وُ تار گشته ، به اِذنِ سخنم
ليك كه شب رفت و سحر آمدوُ در عرصه ي شهر
پرده برگشت وُ همه پاك وُ شريفند، بگوييد چه كنم
دست در دست هم اند مفسده جويانِ ديار
آنكه بهتان زده است ، مفسده جويي ست كه منم
سر بگذار وُ ببند چشم، به سرتاسر شب
شهر آرام تر از آن است كه پرده فِكَنَم
شب شعر بود وُ خلايق در آن محفل انس
دم زِ معشوق بزدند ، آنكه جدا مانده ، منم
ماه در چشمِ من وُ شب ، نگهي كرد وُ گذشت
گوييا ، طعنه به شب زد، و مشت بر دهنم
     ناصر خرداد /93






۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

چه مي كشم


    چه مي كشم
با شمع وُ گُل كشيدني عاشق نمي شوي
پروانه شو تا ببيني چه مي كشم
آمال وُ آرزو به تمنا نمي شود
يك دم اراده كن، تا ببيني چه مي كشم
احساس تشنگي به لب تشنه گفتني ست؟
دنيا سراب كه شد ،بيني چه مي كشم
داغي نديده اي و چنين زار مي زني
گر داغ من بشنيدي، بيني چه مي كشم
عاشق نگشته اي ونداني كه عشق چيست
عاشق بشو ، تا ببيني چه مي كشم
دردِ جدايي ات ، درونم شكسته است
گر عاشقي ، بايد بداني چه مي كشم
توصيف مرگ پروانه ،از تركِ پيله نيست
با مرگ آشنا كه شدي، بيني چه مي كشم
آن مرغ كه در قفس است خواهان دانه نيست
در حبسِ دل بمان ،تا ببيني چه مي كشم
احساس درد و رنج با  آه نمي شود
از عشق جدا بشو ، تا ببيني چه مي كشم
اندوه مردمان به دلم زبانه زَنَد
در جاي من بمان، تا ببيني چه مي كشم
با آغوش كشيدن سهراب، رستم نمي شوي
سهراب كه شد پسرت، بيني چه مي كشم
احساس سوختن ،به تماشا نمي شود
آتش بگير ، تا ببيني چه مي كشم
    ناصر خرداد /93

۱۳۹۳ خرداد ۱۱, یکشنبه

جاي آدميت


جاي آدميت
او كه با من بوده اما غصه مي خورده ،تويي
لب به دندانش گزيده، شرم اندوخته ،تويي
با تني تب دار پيِ دلدار پيموده ،تويي
او كه گُل را خود فداي خار بنموده تويي
در غمِ هجران يار،چشمانِ ماهش تيره گردانده تويي
هم چو ابري ديده را در اشك غلتانده تويي
در زمان نامرادي ها جسارت ها به خرج داده تويي
رازِ عشقي بي وفا ، بر او نمايانده تويي
چهره يِ زيباي خود ، در غم بي افسرده تويي
او كه بر عهد و وفا ، سخت پاي بفشرده تويي
در مقامِ عاشقي ،خود را فدا كرده تويي
عشق را والا ترين هجايِ هر واژه تويي
آنكه رسوا گشته با عمري فنا گشته تويي
شور وُ حال ِزندگي، معناي سر گشته تويي
آنكه جايِ آدميت را به انساني نشان داده تويي
رنجِ بي مهري به جانش، شعله انداخته تويي
آنكه جانِ شيفته اش، بر عشق افشانده تويي
بارور گردانده مهر را، ريشه خوابانده تويي
اين تويي معيار ارزش هاي ناخوانده تويي
آنكه بر وهم وُ سياهي نور تابانده تويي
    ناصر- خرداد /93