نيست مرا
اي داد كه ديگر نفسي نيست مرا
افسوس دگر يار وُ كسي نيست مرا
در دامن شب ،ستاره ها مي رويند
بر ديده يِ من، ستاره اي نيست مرا
در سطح فراخِ اين زمين ِ خاكي
يك مشت زِ خاكِ نكبتي نيست مرا
سال هاست در اين باديه سر گردانم
يك ذره يِ شا نس از اين قفس نيست
مرا
دردي ست وُ تمامِ سينه ام مي سوزد
جز درد در اين سراي غم، نيست مرا
هر كس به اميدي پيِ دلداري هست
اوخود صنم است ، يا سمني نيست مرا
عمري كه گذشت ،ندانم از بهرِ چه
بود
جز محنت و درد، مرحمتي نيست مرا
فرياد بر آرم به چه كس لابه كنم
افسوس و فغان ،كه دادرسي نيست مرا
معبود دلِ روشن فردا ها كيست
پير گشتم وُ هيچ علامتي نيست مرا
هاي آدميان ، فغان وُ دردم بينيد
از من كه گذشت، رضايتي نيست مرا
ناصر- تيرماه/93
ا