چرا خک به تیه(4)
هژیر کلون در خانه را به صدا در آورد صدای پارس سگی از پشت بام خانه دلم را می لرزاند سگی بزرگ وپر هیبت مدام پارس می کند وهژیر سعی دارد او را وادار به سکوت کند ولی سگ که غریبه
دیده از پارس نمی ماند . بلاخره صاحب خانه در دالان ورودی خانه نمایان میشود و هژیر را در آغوش
می گیرد و شروع به احوال پرسی میکند بعد متوجه ی ما شده و هژیرمارا به عمو زاد ه اش معرفی میکند وارد خانه می شویم خانه ی آقا رستم عموزاده ی هژیر نیز دست کمی از خانه ی قبلی نداشت و بهتر از آن هم نبود .خانه در دو طبقه ساخته شده بود که در طبقه اول طویله و کاهدان و انباری ها قرار داشت و طبقه بالایی چندین اتاق به ردیف در کنار هم و رو به آفتاب ساخته شده بود که تراس بزرگی در جلوی آن ها قرار داشت و نرده هایی چوبی سرتاسر تراس قرار گرفته بود تا احیانا از مانع افتادن کسی شوند چراغ گرد سوز کوچکی در وسط اتاق روی کرسی روشن کردند تا نور لازم را فراهم سازند ، به میمنت ورود میهمانها که ما باشیم رستم خان فرستاده تا از همسایه شان چراغ توری بگیرند که پس از پمب زدن چراغ توری وبا روشن شدن آن خانه روشنایی بهتری گرفت و ما توانستیم اتاق واهل وعیال رستم خان را بهتر ببینیم .در اتاقی که حدودا 16 متر مربع می شد رستم خان و همسرش و 6 بچه ی قد و نیم قد از 6 تا 15 ساله زندگی می کردند که به پاس احترام به میهمان ها بچه ها جملگی فقط در یک طرف کرسی نشسته بودند .رستم خان و همسرش طرف دیگر و ما هم دو طرف باقیمانده را گرفته بودیم .من و ابه پیش هم نشستیم و هژیر که تنها مانده بود دو تا از بچه ها را صدا کرد که پیش هژیر بروند و آنها با نگاه به پدر و اجازه چشمی پذیرفتند .گرمای مطبوعی از زیر کرسی بیرون می آمد و وقتی لحاف را بالا می آوردی گرمای اجاق تنور به صورتت می خورد .با توجه به حجب و حیایی که در میان بود ما پا هامان را جمع کرده و چهار زانو نشسته بودیم ولحاف را ر وی زانوها یمان گذاشته بودیم .که یواش یواش و با گذشت زمان خسته شده بودم هوای اتاق کاملا سرد نبود و قابل تحمل بود پیشنهاد کردم اگه میشه ما زیر کرسی نشینیم .رستم خان گفت خجالت میکشید؟ اینجا خانه ی هژیر هم هست پس با خیال راحت پاهاتون را بکشید فقط جوراب ها را در بیارید که داخل تنور پا می کنید نسوزند،اینو هم بدونید خانواده ی من مثل خانواده ی خودتان هستند.در واقع همین احساس را داشتیم ،بسیار مهربان بسیار میمان نواز وبسیا تعارفی که گاها از این همه تعارف خسته می شدیم .
نرگس خاتون همسر رستم خان در تدارک شام بود و هر چه اصرار کردیم که گرسنه نیستیم و یک ساعت پیش عصرانه خورده ایم ،گوششان بده کار نبود تا امدیم به خودمان بیاییم دو تا از مرغ ها را سر بریده و پر کنده بودند و حال داشت در قابلمهی مسی که روی چراغ سه فیتیله ای قرار داشت می پخت .
هژیر که دل خوری ما را دیده بود گفت نه تعارف کنید و نه ناراحت بشید رسمشونه ،کاریش نمی شه کرد باید میهمان را پذیرایی کنند حتی اگه خودشان چیزی نداشته باشند پس دلخور نشید من خودم تلافی می کنم .
رستم خان حدود 40 سال سن داشت اما چهره اش بیشتر نشان می داد سبیلی درشت صورت استخوانی اش را پوشانده بود و ریش زردچند روز نتراشیده اش صورتش را می پوشاند چشمان سبزوخسته اش حکایت از کار سخت ومداوم داشت قامتی حدود 170 سانتی متر ،دستانی پهن و پینه بسته و موهای مجعد قهو ه ای قسمتی از چشمانش را می پوشاند دندان هایش بواسطه کشیدن چپوق زرد شده و چند تایی از آنها افتاده بود چروک های درشتی بر پیشانی و خط خنده اش به وجود آمده بود
نرگس خاتون زنی بود کوتاه قد و خپل با گونه های سرخ وموهایی سیاه که از دو طرف بافته شده و فرق سرش را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بود چشمانی سیاه و چهر ه ای تقریبا گوشتالو داشت و به علت زایمان زیاد شکمش جلو آمده بود و به این می مانست که با دار است .دست های سفید و تپلش بر اثر کار زیاد پینه بسته و ناخن شستش شکسته بود با آنکه فکر می کنم حدود 80 کیلو وزن و 160 سانتی متر قد داشته باشد ولی خیلی چست و چالاک است مثل فر فره مدام در حرکت و رفت و آمد بود چای آماده شده را در استکان های مخصوص میهمان و با دقتی خاص می ریخت و در سینی میگذاشت از دختر بزرگش که حدودا 11 سال داشت خواست چای را تعارف کند . پسر بزرگ رستم خان 15 ساله بودو به ترتیب 13ساله ،11 ساله و...........تا 5 ساله بچه های رستم خان بودند می گفت دوتا از بچه هایش
قبل از سن دو سالگی مرده اند وگرنه الان بایستی پسر بزرگش 18 سال سن می داشت .تعدادی از بستگان رستم خان و هژیر برای احول پرسی و دیدن هژیر آمده بودند اتاق دیگر جایی برای نشستن نداشت ،صحبت بین حاضرین گل انداخته بود آنقدر چپق و سیگار دود کرده بودند که سرم به دوار افتاده بود از هر دری سخنی گفته میشد وبه صد ها سوال رستم خان و فامیل پاسخ گفته بودیم و بار این مسولیت بیشتر بر دوش هژیر بود بیشتر سوالات حول وحوش احولپرسی از خانواده یمان بود مثلا پسر کی هستید از کدام طایفه اید بزگ فامیلتان کیه و .............چرا زن نگرفته اید چرا .....و سوالاتی که چرا اینجا آمده اید و کجا می خواهید بروید و..... بعضی از پاسخ های ما حضار رابه خنده انداخته بود
اینکه چرا می خواهید بروید خاک به تیه ؟مگه خاک به تیه چی داره؟ اصلا جز چند تا خانه ی گلی و مخروبه چیزی برای دیدن نداره،مثل همین دهات خود ما تازه اینجا از خاک به تیه آبادتره ، نه آبشاری
داره نه جای دیدنی نه چیز تاریخی و نه گنج ،و..... این همه جاهای خوب ، مگه عقلتون کمه یا لیوه شدین . من که از خجالت سرخ شده بودم گفتم راستش رفتن ما به خاک به تیه نه به خاطر این هایی است
که شما پرسیدید بلکه دانستن احوال دوستی است که سال ها پیش با ما هم کلاس بوده و مدت هاست از او بی خبریم، دوست نداشتم بگم بیشتر رغبت من به این سفر دانستن اینه که چرا اسم این روستا خاک به تیه است گفتم اگر در این جمع بذله گو واقعیت را بگوییم نیشخندم کنند
رستم خان بلافاصله پرسید اسم دوستتان کیست و از کدام طایفه است نام پدر و مادرش را می دانی و من فقط اسم و فامیلی دوستم را به خاطر داشتم . هژیر که من را معذب می دید بحث را به دست گرفت و گفت پسر عمو ، من هم به اینه ها گفته ام خاک به تیه جای دیدنی ندارد ،گذاشتن اسم روی روستا ها ،اکثرا معنای خاصی ندارد .مثلا همین ماهی چال ،یا برم ، یا دره دایی و...... رستم خان دستی به سبیلش کشید و گفت ،خوب ماهی چال به این خاطر است که رود خانه اش ماهی دارد . هژیر خنده کنان گفت پس چاله اش برای چیست ؟ تازه خاک به تیه به فارسی میشود خاک به چشم ،در صورتیکه نه باد های موسمی در این منطقه می وزد که خاک زیادی را جا به جا کند و اگر اینطوری میشد می بایست ماهی چال هم می شد خاک به چال و یا دره دایی میشد دره خاکی چون این روستا ها خیلی به هم نزدیکند.عده ای از حاضرین که از کار روزانه سخت خسته بودند و مدام خمیازه می کشیدند و صحبت های بین هژیر و رستم خان به مزاقشان سازگار نبود خداحافظی کردند و رفتند با رفتن اکثر آن ها هوای اتاق هم عوض شد . سعی کردم که بحث را عوض کنم چون خودم هم سفر به خاک به تیه را برای دانستن معنای آن بیهوده می دانستم چون در کتاب هایی که در دسترس بود معنای آن که هیچ حتی نام این روستا ها برده نشده وکسانیکه در شهر از نظر جامعه شناسی ایلات و عشایر دستی بر اتش داشتند نیز پاسخشان در حد پاسخ هژیر بود و متا سفانه هیچ منبع قابل دسترسی برای فهم این مطالب ،حداقل برای منطقه ی ما وجود ندارد و یا من نمی دانم .
وقت خواب رسیده بود ،رستم خان ونرگس خاتون ،با دوتا ازبچه ها رفتند خانه خاله بچه ها تاما راحت تر باشیم ،وقتی رفتند ازدوستان خواستم که فردا به شهر برگردیم .هژیر گفت تا خاک به تیه راهی نیست چرا برگردیم .گفتم چیز خاصی در خاک به تیه نخواهیم یافت .فقط باعث زحمت روستایی ها می شیم .بعد از کمی گفتگو.همه موافقت کردند که فردا صبح ،به شهر بازگردیم ،.......