خلافی
اتومبیل سواری پیکانم با آنکه دو سه مدل پایین تر از پیکان داداشم
بود،اما سرحال تر و نو ونوارتر بود،نمی دونم داداش از کجا فهمیده بود، شب اومد
خونه،"شنیدم می خوای بفروشیش؟ اینو بده به من و مال منو بفروش، بالا پایینش
هم قبوله، .... بماند که هیچوقت مابه التفاوت قیمت را پرداخت نکرد ،اما مشکل این
نبود،دردسر از اونجایی شروع شد که برای انتقال سند مشکل پیش اومد، وچون داداش
بزرگتر از من بود همه ی کارای انتقال سند به گردن خودم افتاد. گفتند شکایتی رو
ماشین هست و باید رفع شکایت بشه، نمی دونستم موضوع شکایت چیه و داداشم اظهار بی
اطلاعی می کرد. دو سه روز از ماه رمضان گذشته بود، شبانه سوار اتوبوس شدم و قبل از
شروع بکار اداره جاتی ها ،جلوی اداره راهنمایی و رانندگی،منتظر کارکنانش نشسته
بودم، بالاخره اومدن، مدارک ماشین را دادم، گفتن شکایتی رو ماشینه و باید بری
آگاهی مرکزی که تو توپخونه است، .
یه تاکسی دربستی گرفتم ، از پله های اداره آگاهی بالا رفتم،بعد پرس و
جو و بالا پایین شدن ها ،که به کدام دایره مراجعه کنم، درب اتاق را زدم و وارد
شدم.
سرهنگ تمامی،با ابهت،قد وقامتی بلندو چهارشانه،سبزه رو،باصورتی کمی
آبله گون، دست های درشت و قوی وبا چشمانی ریزدر پشت ابروهای پرپشتش مواجه شدم،سلام کردم و موضوع را مطرح نمودم، سند
و مدارک را سرسری نگاهی انداخت و از سربازی که پشت در ایستاده بود خواست که پرونده
را بیاورد، از زیر ابرو ها که موهایش تا وسطای چشمانش آویزان شده بود نگاهی به من
انداخت و گفت ،این ماشین دزدیه و شکایت صاحب مال رو پرونده شه، گفتم کی شاکیه؟ اسم
داداشم را بُرد،گفتم ایشون داداشمه ، ایناهم وکالت و سند و کارت ماشینشه،ما که نمی
تونیم از خودمون شکایت کرده باشیم.
سرش را تو پرونده ای که سربازه براش آورده، کرده بود، فکر کردم به حرفام
بی توجه بوده، دوباره تکرار کردم، با عصبانیت بم خیره شد و گفت" چندبارمی گی؟
مگه فکر می کنی آقای هالو جلوت نشسته؟ ....عذر خواهی کردم و
گفتم"ببخشید،فکرکردم متوجه عرایضم نشدید از این رو...........نذاشت جمله ام
تموم بشه،با عصبانیت و صدای کلفت و خش دارش رو سرم دادزد،خودت متوجه نمی
شی،....عجب گیری افتادیم اول صبحی،با چه آدم هایی باید سروکله بزنیم، فکر می کنی
همه مثه خودتن،نه آقا،....شما بگی ف...من تا فرحزادش رو می رم،..کی گفته بشینی؟
پاشو وایسا..........
دیشب تو اتوبوس لحظه ای چشم رو هم نذاشته بودم،صبحانه هم که ماه رمضان
بود و هیج جا باز نبود، از رفتن تا پل کریم خان و برگشتن به توپخونه و بالا و
پایین شدن ها یه طرف و گرمای هوا از طرف دیگه ،تشنه که بودم،تشنه ترهم شده
بودم،چشام از بی خوابی به قرمزی می زد و تو گوشام صدای صوت ممتد شنیده می شد، تو
این احوال،جمله های جناب سرهنگ همچون نیشتری ،تو تنم فرو می رفت.
بلند شدم ایستادم، همینطور داشت زیر لب غرولند می کرد، (انگاربا
خانومش شب قبلی مشکل پیدا کرده، یا اول صبحی مافوقش بش گیر داده،می خواست عقده شو
سر یکی پیاده کنه که قرعه بنام من خورده بود). دیگه تحمل نداشتم ،با ادب و آرام
گفتم"جناب سرهنگ،کارم زیر دست شماست و می دونم جوابم ممکنه ،کارمو دچار مشکل
کنه، به احترام سن و کارتون ،چیزی نمی گم ،خواهشا شمام کوتاه بیاین، ....
انگار توپ زیر پاش منفجر شد، چنان برآشفته شد که احتمال سکته اش می
رفت،...یعنی چه غلطی می خوای بکنی؟ مثلا چی می خوای عره گوز کنی؟ و....... از صدای
عربده های جناب سرهنگ،دو تا سرباز دویدن داخل اتاق، که سرهنگ با عصبانیت بیرونشون
کرد، تا نگفتم و دستور ندادم داخل نشین...
ول کن نبود ،به نال ببینم چه غلطی می خوای بکنی، حالا هر دهاتی بی سرو
پا آدم شده بیاد به یک افسر مملکت بی احترامی کنه. هنوز مادر نزاییده.
جناب سرهنگ ،از خر شیطون بیاین پایین،نمی دونم به چه جهت این قدر
عصبانی هستید،اما من نه قصد اهانت دارم و نه آدمی هستم که به کسی بی احترامی کنم،
مگه می تونی بی احترامی کنی، می ندازمت جایی که عرب نی انداخته،تو سگ
کی باشی که بتونی بی احترامی کنی ،کاری می کنم که اسم سرهنگ........ را شنیدی از
ترس شلوارتو........
جناب سرهنگ ،خواهش می کنم کوتاه بیاین ، از شما بعیده ، در ضمن من نه
آدم بی سرو پایی هستم که داری مدام این جمله را نثارم می کنی و نه ابله و نادان.
در یک عبارت من ارباب رجویم وبه شما رجوع کرده ام و جنابعالی موظفید نه تنها بم
احترام بزارید بلکه موظفید کارم را انجام بدید به همین دلیل هم اینجا نشسته
اید.بازم خواهش می کنم کاری نکنید که روز هردویمان زهر ماربشه.
با آنکه پوستی سبزه داشت،کامل قرمز شده بود،حدودا ده بیست بار،پرونده
ی دوسه برگی را ورق زد و مجدد این کار را تکرار می کرد، از فلاسکی که کنار میزش
بود لیوانی پُر از آب کرد و سر کشید ،مجدد یه لیوان دیگه پر کرد و نوشید( چه قدر
تشنه مه، اما ترسیدم اگه بگم یک لیوانم به من بده ،اینم برام بشه قوز بالا قوز) ،
همانطور که پرونده را ورق می زد ، گفت" چرا نامه ترخیص و نامه کارشناسی رو
پرونده نیست؟ اصلا شما چه جوری ماشینی که تو آگاهی بازداشت بوده را بدون هیچ
مجوزی، بیرون بردید؟ به کی رشوه دادید؟ مگه امکان داره بدون مجوز ماشین را خارج
کنی؟... برگه سفیدی از لای پوشه ای بیرون آورد و به طرفم دراز کرد ،یالا بگیر
بنویس که چه جوری ماشین را از آگاهی بیرون بردی، چه مبلغ و به چه کس یا کسانی رشوه
داده ای؟ کی ها بات تو این کار هستن؟ تا حالا چند تا ماشین را اینجوری کش رفتین ،؟
چنان با غرور نگاهم می کرد که شکارچی به شکارش نگاه می کنه ،تو دلش می گفت خوب
گیرش انداختم، و از این فتح و کشف بزرگ به خودش می بالید، دیگه غرغر نمی کرد ( منم
کمی راحت شدم) ،به پشتی صندلی اش تکیه داد و با صدایی آمرانه گفت"
بنویس.......
(راستش گیج شده بودم، عجب گیری افتادم، چه بدشانسی ای ،من تو زندگی ام
اصلا شانس نداشته ام ،اما اینجورش واقعا اونور بدبیاری و بد اقبالی ست)
سربازی را صدا کرد،بش گفت من نیم ساعت کاردارم، می رم و برمیگردم ،این
آقا بدون اجازه ی من هیچ جا نمی ره، اگه اومدم و نبود ،پدر جفتتون را در میارم ،
کلاهشو برداشت ، تا دم در رفت و برگشت و گفت" تا برگردم تمام سوالات را مو به
مو نوشته باشی، و خارج شد.
کلافه شده بودم،چرا من؟ چرا این سرهنگ بد اخلاق؟اگه داداش خودش می
اومد بهترنبود؟ این شکایت دیگه چی بوده داداش کرده ؟ نکنه این همون شکایتیه
که.......
پنج،شش ماه قبل ،داداش و اهل خانه ،اومدن خونه مون شب نشینی، حدود
ساعت یازده ،خداحافظی کردند و رفتند، ده دقیقه ای طول نکشید که داداش سراسیمه
برگشت که ماشینش نیست. شاید خوب نگاه نکردی؟ شاید چهارراه دیگه پارک کردی حواست
نیست؟ با هم رفتیم تمام خیابونا و چهارراه های مشرف به خونه مون را گشتیم ،نبود که
نبود ، دزدیده بودنش، .......تو کلانتری ،گزارش دزدی را تنظیم کردیم ،جناب سروان
کشیک ،تو دلمون را پاک خالی کرد، فکر نمی کنم پیداش کنید ، بی شرفا زود اوراقش می
کنن، شانس بیارید اتاقشو بندازن تو بیابونی جایی ، وگرنه درصد پیداشدنش یک به
هزاره، باز هم نومید نشین، دعا کنید بلکه پیدا بشه، گفتش ،برید کپی مدارک ماشین را
بیارید تا ضمیمه پرونده کنیم،
بنده خدا زن داداش از بس گریه کرده بود چشاش باز نمی شد، کلی دلداریش
دادیم ، اما گریه اش تمومی نداشت، داداش دوره لیسانس را می گذروند و تموم
داراییشون این ماشین بود که با مسافر کشی خرجشون را در می آوردن، حق داشت از ته دل
گریه کنه.
با ماشین من رفتیم خونه شون، مدارک پیکان را آوردیم ، کپی مدارک را
دادیم کلانتری و از در زدیم بیرون، بیست ،سی قدم دور نشده بودیم که سرباز نگهبان
صدامون زد، آهای آقا. جناب سروان کارتون داره. برگشتیم تو کلانتری،واقعا خوش
شانسید. اولین باره تو دوره خدمتم، پرونده یک ماشین دزدی را یک ساعته می بندم،
برید شیرینی بخرید که ماشینتون ، پیدا شده، از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم ،
جناب سروان،این موقع شب شیرنی فروشی پیدا نمی شه، همه شون بسته ان، اجازه بدین،
پول شیرینی را تقدیم کنیم، فردا پرسنلتون زحمت خرید شیرینی را بکشن، و ده برابر
پول یک کیلو شیرینی را گذاشتیم روی میز، (گشت آگاهی ،به پلاک ماشین مشکوک می شه که
با پلاک شورلتی دزدیده شده مطابقت داشته، پیکان را بکسل می کنند و می برن پارکینگ
اداره آگاهی، جناب سروان گفت فردا مدارکتون را ببرید و ماشینتون را تحویل بگیرید)
داداش و بچه هاش دیگه خونه خودشون نرفتند، خونه ما خوابیدن و صبح زود
دونفری رفتیم آگاهی، جناب سرهنگی که مسئول این کار بود ،سند و مدارک را رویت کرد و
گفت ماشینتون تو پارکینکه، پول قبض پارکینگ را پرداخت کنید و ماشینتون را ببرید،
هیشکی جلومون را نگرفت و برگه ترخیصی نخواست ، ما هم سوار شدیم و اومدیم خونه.
دو ساعتی شده بود که جناب سرهنگ رفته بود، احساس می کردم بازداشت شده
ام، دقایق برام ساعت ها می گذشت، واقعا چه حقی دارن که با مراجعه کننده اینجوری
برخورد می کنند؟ اگه ایشون موقعیت شغلی
،وابزار زور و زندان در اختیار نداشت باز هم اینطور برخورد می کرد؟ چرا بعضی ها از
موقعیت و مقامشان بدین شکل سو استفاده می کنن؟ اگه همه ی کارمندان دولت چنین
مستمسکی در اختیار داشتند تکلیف مردم عادی چی بود؟ چه فرقی بین ایشان و منه؟ اگه
اون کارمند دولته ، خوب منم کارمند دولتم، اما چرا ایشون به خودش حق می ده از هر
جمله ای برای منکوب کردن و تخطئه ی شخصیتم استفاده کنه؟ و منم بواسطه و آگاهی از
اینکه می دونم اگر جواب بی ادبی هایش را همچون خودش بدم ،بدون تردید برام پرونده
خواهد ساخت و به این راحتی نمی توانم رهایی یابم ،چرا قانون چنین مجوزی را خواسته
و یا ناخواسته برای ضابطین اجرایی اش قایل شده است؟ چرا و به چه دلیل با کمال بی
ادبی مرا در بازداشت قرار داده است و سربازان تحت امرش را به مراقبت و نگهبانی ام
گمارده است؟ (تشنه گی باعث شده بود دهانم خشک بشه ،خستگی و تشنج پیش اومده هم مزید
علت شده بود ، به زحمت می تونستم دهانم را باز و بسته کنم ، یکی دو بار از سربازا
خواستم اجازه بدن برم دستشویی ، قبول نکردند به ناچار از فلاسک جناب سرهنگ،لیوانی
آب پر کردم و نوشیدم ، چه گوارا بود)
حدود دو ساعت طول کشید که جناب سرهنگ برگشتند،به احترامش ایستادم، اجازه
نداد بنشینم، ...نوشتی؟ با خوشحالی داستان شکایت داداش را تعریف کردم و اینکه چرا
شکایت کردیم.
....شاخ تو کله ی من می بینی؟ فکر می کنی خَرَم؟ تو توی مخ کوچیکت چی
می گذره؟ اصلا ماشین مال داداشت. حرف من اینه، شما چه جوری ماشین را بدون ضوابط
قانونی خارج کردید؟
جناب سرهنگ ، ما که قوانین شما را نمی دونیم ،کسی هم بهمون نگفت، از
کجا می دونستیم برای بردن ماشین خودمون که مامورین شما به اشتباه بردنش،بایستی
روال قانونی را طی می کردیم؟ جناب سرهنگ همکارتون سند و مدارک را دید و گفت برید
ماشینتون را ببرید ، ما هم بردیم،جناب سرهنگ کسی که قانون را نمی دونه جاهل به
قانونه ، نه مجرم، بعدش اونیکه کارش اینه، اون جناب سرهنگ ،چرا به ما نگفت باید
مراحل قانونی را رعایت کنیم ؟ ما از کجا می دونستیم ؟ اگه واقف به موضوع بودیم که
این جوری برای خودمون دردسر درست نمی کردیم ،
گفت ببرید و شما هم بردید؟ به همین راحتی؟ اسم اون سرهنگه چیه؟ چه قدر
پول بش دادید؟ گفتم اینا را بنویس ؟ بعد یک ساعت داری برام صغری کبری می خونی ؟
جناب سرهنگ والا بالا ما به کسی یک ریال به جز پول پارکینگ ندادیم و
همکارتون را جمعا دو دقیقه بیشتر ندیدیم .بعد شش ماه نه قیافه اش تو ذهنم مونده و
نه اسمش .خودتون تحقیق کنید که اون موقع مامور اون قسمت کی بوده،......
حالا درس نشونم می دی؟ یه ارباب رجوعی نشونت بدم که صد تا از بغلش سبز
بشه، سرباز... ایشون بازداشته، ببرش بازداشتگاه آگاهی ، خودم گزارش خلافشو می
نویسم.
دو تا سرباز دو تا دست هامو گرفتند و به طرف در حرکت کردیم ، گفتم
جناب سرهنگ اجازه بده به خانواده ام خبر بدم ، محلم نذاشت با دست به سربازا اشاره
کرد که همراهی ام کنن، دم در برگشتم و گفتم جناب سرهنگ یادم اومد ، هم اسم
همکارتون و هم مبلغی که داده ام.
برگشتم ، کاغذ رو گرفتم و اسم خودش را از روی اتیکتش که خونده بودم
نوشتم و مبلغی......کاغذ را که خوند ، آتیش گرفت، لیوان را به طرفم پرتاب کرد، اگه
نشونه خوب می گرفت حتما ناقص شده بودم ،اما اونقدر عصبانی بود که نشونی گیریش هم
تحت تاثیر عصبانیتش قرار گرفته بود، کف اتاق پُر شیشه خرده شده بود، سر سربازا
دادکشید که این فلان فلان شده را ببرید بازداشتگاه تا آویزونش کنن، گفتم جناب
سرهنگ هرچی تا حالا به من نسبت داده اید لایق خودتونه و اینو بدونین اگه بند از
بندم جدا کنن ، اگه تموم ناخونام را هم بکشید از حرفم بر نخواهم گشت نه تنها
خودتون بودید و رشوه گرفتین بلکه مجدد درخواست وجه بیشتری داشته اید .
از درب اتاق اومدیم بیرون ،دلم لبریز از آشوب بود، دلهره داشتم ، دهها
فکر تو همین چند لحظه از خاطرم گذشت ، اگه مدتی تو بازداشت بمونم ، خانواده ام از
نبودنم چه خواهند کشید ، کارم چی می شه و....از پله های آگاهی ،همون پله های درب
ورودی مشرف به باب همایون می اومدیم پایین ، سربازی رسید و تو گوش یکی از سربازا
پچ و پچی کرد ، منو برگردونند داخل کریدور، همون سربازه بم گفت ، اگه بری بازداشتگاه
، حالا حالا اونجا مهمونی، خدا را خوش نمیاد ، ما گوش می دادیم مقصر جناب سرهنگه ،
کلا آدم عصبانی ای هستش ، من رهات می کنم بزار برو ، گزارشتم نمی دم که فرار کردی
( آیا حرفام کار خودشو کرده بود،؟ واقعا نمی دونم چه فکری کرده ؟.جناب سرهنگ جا زده ، یعنی
از حرف خودش برگشته وگرنه سرباز چگونه جرات می کنه بالا حرف مافوقش عمل کنه؟) گفتم
میرم اما به یک شرط، سربازه گفت چی؟ گفتم نامه رفع بازداشت ماشینم را بگیر، گرفتی
می رم ، نگرفتی، خودم می رم خودمو به بازداشتگاه معرفی می کنم .سربازه آدم خوبی
بود ازم خواهش کرد ،لطفا امروز برید ،نمی دونم چرا جناب سرهنگ عصبانیه ، کلا آدم
عصبانی ایه ،اما امروز از دنده ی چپ بلند شده ،از صبح زود همینطوری بود با همه سر
دعوا داشت .شما تشریف ببرید ،دو روز دیگه بیاین ،خودم عدم خلافی تون را می گیرم ، (راستش
منم کارمند دولتم و مرخصی ندارم ،واقعا نمی تونم )،.... باشه شما برید من قول می
دم کارتون را انجام بدم .شما دو سه روز دیگه عدم خلاف را برید تو شهر خودتون
بگیرید .قول میدم ،خیالتون راحت....( چهار پنج ساعت الافی و یک دوجین تخریب شخصیت و
یک خورجین ناسزا....عجب ، خیالمان راحت.......)
ناصر- آبان/94