۱۳۹۴ آبان ۸, جمعه

داستان کوتاه-خلافی

خلافی
اتومبیل سواری پیکانم با آنکه دو سه مدل پایین تر از پیکان داداشم بود،اما سرحال تر و نو ونوارتر بود،نمی دونم داداش از کجا فهمیده بود، شب اومد خونه،"شنیدم می خوای بفروشیش؟ اینو بده به من و مال منو بفروش، بالا پایینش هم قبوله، .... بماند که هیچوقت مابه التفاوت قیمت را پرداخت نکرد ،اما مشکل این نبود،دردسر از اونجایی شروع شد که برای انتقال سند مشکل پیش اومد، وچون داداش بزرگتر از من بود همه ی کارای انتقال سند به گردن خودم افتاد. گفتند شکایتی رو ماشین هست و باید رفع شکایت بشه، نمی دونستم موضوع شکایت چیه و داداشم اظهار بی اطلاعی می کرد. دو سه روز از ماه رمضان گذشته بود، شبانه سوار اتوبوس شدم و قبل از شروع بکار اداره جاتی ها ،جلوی اداره راهنمایی و رانندگی،منتظر کارکنانش نشسته بودم، بالاخره اومدن، مدارک ماشین را دادم، گفتن شکایتی رو ماشینه و باید بری آگاهی مرکزی که تو توپخونه است، .
یه تاکسی دربستی گرفتم ، از پله های اداره آگاهی بالا رفتم،بعد پرس و جو و بالا پایین شدن ها ،که به کدام دایره مراجعه کنم، درب اتاق را زدم و وارد شدم.
سرهنگ تمامی،با ابهت،قد وقامتی بلندو چهارشانه،سبزه رو،باصورتی کمی آبله گون، دست های درشت و قوی وبا چشمانی ریزدر پشت ابروهای پرپشتش  مواجه شدم،سلام کردم و موضوع را مطرح نمودم، سند و مدارک را سرسری نگاهی انداخت و از سربازی که پشت در ایستاده بود خواست که پرونده را بیاورد، از زیر ابرو ها که موهایش تا وسطای چشمانش آویزان شده بود نگاهی به من انداخت و گفت ،این ماشین دزدیه و شکایت صاحب مال رو پرونده شه، گفتم کی شاکیه؟ اسم داداشم را بُرد،گفتم ایشون داداشمه ، ایناهم وکالت و سند و کارت ماشینشه،ما که نمی تونیم از خودمون شکایت کرده باشیم.
سرش را تو پرونده ای که سربازه براش آورده، کرده بود، فکر کردم به حرفام بی توجه بوده، دوباره تکرار کردم، با عصبانیت بم خیره شد و گفت" چندبارمی گی؟ مگه فکر می کنی آقای هالو جلوت نشسته؟ ....عذر خواهی کردم و گفتم"ببخشید،فکرکردم متوجه عرایضم نشدید از این رو...........نذاشت جمله ام تموم بشه،با عصبانیت و صدای کلفت و خش دارش رو سرم دادزد،خودت متوجه نمی شی،....عجب گیری افتادیم اول صبحی،با چه آدم هایی باید سروکله بزنیم، فکر می کنی همه مثه خودتن،نه آقا،....شما بگی ف...من تا فرحزادش رو می رم،..کی گفته بشینی؟ پاشو وایسا..........
دیشب تو اتوبوس لحظه ای چشم رو هم نذاشته بودم،صبحانه هم که ماه رمضان بود و هیج جا باز نبود، از رفتن تا پل کریم خان و برگشتن به توپخونه و بالا و پایین شدن ها یه طرف و گرمای هوا از طرف دیگه ،تشنه که بودم،تشنه ترهم شده بودم،چشام از بی خوابی به قرمزی می زد و تو گوشام صدای صوت ممتد شنیده می شد، تو این احوال،جمله های جناب سرهنگ همچون نیشتری ،تو تنم فرو می رفت.
بلند شدم ایستادم، همینطور داشت زیر لب غرولند می کرد، (انگاربا خانومش شب قبلی مشکل پیدا کرده، یا اول صبحی مافوقش بش گیر داده،می خواست عقده شو سر یکی پیاده کنه که قرعه بنام من خورده بود). دیگه تحمل نداشتم ،با ادب و آرام گفتم"جناب سرهنگ،کارم زیر دست شماست و می دونم جوابم ممکنه ،کارمو دچار مشکل کنه، به احترام سن و کارتون ،چیزی نمی گم ،خواهشا شمام کوتاه بیاین، ....
انگار توپ زیر پاش منفجر شد، چنان برآشفته شد که احتمال سکته اش می رفت،...یعنی چه غلطی می خوای بکنی؟ مثلا چی می خوای عره گوز کنی؟ و....... از صدای عربده های جناب سرهنگ،دو تا سرباز دویدن داخل اتاق، که سرهنگ با عصبانیت بیرونشون کرد، تا نگفتم و دستور ندادم داخل نشین...
ول کن نبود ،به نال ببینم چه غلطی می خوای بکنی، حالا هر دهاتی بی سرو پا آدم شده بیاد به یک افسر مملکت بی احترامی کنه. هنوز مادر نزاییده.
جناب سرهنگ ،از خر شیطون بیاین پایین،نمی دونم به چه جهت این قدر عصبانی هستید،اما من نه قصد اهانت دارم و نه آدمی هستم که به کسی بی احترامی کنم،
مگه می تونی بی احترامی کنی، می ندازمت جایی که عرب نی انداخته،تو سگ کی باشی که بتونی بی احترامی کنی ،کاری می کنم که اسم سرهنگ........ را شنیدی از ترس شلوارتو........
جناب سرهنگ ،خواهش می کنم کوتاه بیاین ، از شما بعیده ، در ضمن من نه آدم بی سرو پایی هستم که داری مدام این جمله را نثارم می کنی و نه ابله و نادان. در یک عبارت من ارباب رجویم وبه شما رجوع کرده ام و جنابعالی موظفید نه تنها بم احترام بزارید بلکه موظفید کارم را انجام بدید به همین دلیل هم اینجا نشسته اید.بازم خواهش می کنم کاری نکنید که روز هردویمان زهر ماربشه.
با آنکه پوستی سبزه داشت،کامل قرمز شده بود،حدودا ده بیست بار،پرونده ی دوسه برگی را ورق زد و مجدد این کار را تکرار می کرد، از فلاسکی که کنار میزش بود لیوانی پُر از آب کرد و سر کشید ،مجدد یه لیوان دیگه پر کرد و نوشید( چه قدر تشنه مه، اما ترسیدم اگه بگم یک لیوانم به من بده ،اینم برام بشه قوز بالا قوز) ، همانطور که پرونده را ورق می زد ، گفت" چرا نامه ترخیص و نامه کارشناسی رو پرونده نیست؟ اصلا شما چه جوری ماشینی که تو آگاهی بازداشت بوده را بدون هیچ مجوزی، بیرون بردید؟ به کی رشوه دادید؟ مگه امکان داره بدون مجوز ماشین را خارج کنی؟... برگه سفیدی از لای پوشه ای بیرون آورد و به طرفم دراز کرد ،یالا بگیر بنویس که چه جوری ماشین را از آگاهی بیرون بردی، چه مبلغ و به چه کس یا کسانی رشوه داده ای؟ کی ها بات تو این کار هستن؟ تا حالا چند تا ماشین را اینجوری کش رفتین ،؟ چنان با غرور نگاهم می کرد که شکارچی به شکارش نگاه می کنه ،تو دلش می گفت خوب گیرش انداختم، و از این فتح و کشف بزرگ به خودش می بالید، دیگه غرغر نمی کرد ( منم کمی راحت شدم) ،به پشتی صندلی اش تکیه داد و با صدایی آمرانه گفت" بنویس.......
(راستش گیج شده بودم، عجب گیری افتادم، چه بدشانسی ای ،من تو زندگی ام اصلا شانس نداشته ام ،اما اینجورش واقعا اونور بدبیاری و بد اقبالی ست)
سربازی را صدا کرد،بش گفت من نیم ساعت کاردارم، می رم و برمیگردم ،این آقا بدون اجازه ی من هیچ جا نمی ره، اگه اومدم و نبود ،پدر جفتتون را در میارم ، کلاهشو برداشت ، تا دم در رفت و برگشت و گفت" تا برگردم تمام سوالات را مو به مو نوشته باشی، و خارج شد.
کلافه شده بودم،چرا من؟ چرا این سرهنگ بد اخلاق؟اگه داداش خودش می اومد بهترنبود؟ این شکایت دیگه چی بوده داداش کرده ؟ نکنه این همون شکایتیه که.......
پنج،شش ماه قبل ،داداش و اهل خانه ،اومدن خونه مون شب نشینی، حدود ساعت یازده ،خداحافظی کردند و رفتند، ده دقیقه ای طول نکشید که داداش سراسیمه برگشت که ماشینش نیست. شاید خوب نگاه نکردی؟ شاید چهارراه دیگه پارک کردی حواست نیست؟ با هم رفتیم تمام خیابونا و چهارراه های مشرف به خونه مون را گشتیم ،نبود که نبود ، دزدیده بودنش، .......تو کلانتری ،گزارش دزدی را تنظیم کردیم ،جناب سروان کشیک ،تو دلمون را پاک خالی کرد، فکر نمی کنم پیداش کنید ، بی شرفا زود اوراقش می کنن، شانس بیارید اتاقشو بندازن تو بیابونی جایی ، وگرنه درصد پیداشدنش یک به هزاره، باز هم نومید نشین، دعا کنید بلکه پیدا بشه، گفتش ،برید کپی مدارک ماشین را بیارید تا ضمیمه پرونده کنیم،
بنده خدا زن داداش از بس گریه کرده بود چشاش باز نمی شد، کلی دلداریش دادیم ، اما گریه اش تمومی نداشت، داداش دوره لیسانس را می گذروند و تموم داراییشون این ماشین بود که با مسافر کشی خرجشون را در می آوردن، حق داشت از ته دل گریه کنه.
با ماشین من رفتیم خونه شون، مدارک پیکان را آوردیم ، کپی مدارک را دادیم کلانتری و از در زدیم بیرون، بیست ،سی قدم دور نشده بودیم که سرباز نگهبان صدامون زد، آهای آقا. جناب سروان کارتون داره. برگشتیم تو کلانتری،واقعا خوش شانسید. اولین باره تو دوره خدمتم، پرونده یک ماشین دزدی را یک ساعته می بندم، برید شیرینی بخرید که ماشینتون ، پیدا شده، از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم ، جناب سروان،این موقع شب شیرنی فروشی پیدا نمی شه، همه شون بسته ان، اجازه بدین، پول شیرینی را تقدیم کنیم، فردا پرسنلتون زحمت خرید شیرینی را بکشن، و ده برابر پول یک کیلو شیرینی را گذاشتیم روی میز، (گشت آگاهی ،به پلاک ماشین مشکوک می شه که با پلاک شورلتی دزدیده شده مطابقت داشته، پیکان را بکسل می کنند و می برن پارکینگ اداره آگاهی، جناب سروان گفت فردا مدارکتون را ببرید و ماشینتون را تحویل بگیرید)
داداش و بچه هاش دیگه خونه خودشون نرفتند، خونه ما خوابیدن و صبح زود دونفری رفتیم آگاهی، جناب سرهنگی که مسئول این کار بود ،سند و مدارک را رویت کرد و گفت ماشینتون تو پارکینکه، پول قبض پارکینگ را پرداخت کنید و ماشینتون را ببرید، هیشکی جلومون را نگرفت و برگه ترخیصی نخواست ، ما هم سوار شدیم و اومدیم خونه.
دو ساعتی شده بود که جناب سرهنگ رفته بود، احساس می کردم بازداشت شده ام، دقایق برام ساعت ها می گذشت، واقعا چه حقی دارن که با مراجعه کننده اینجوری برخورد می کنند؟ اگه  ایشون موقعیت شغلی ،وابزار زور و زندان در اختیار نداشت باز هم اینطور برخورد می کرد؟ چرا بعضی ها از موقعیت و مقامشان بدین شکل سو استفاده می کنن؟ اگه همه ی کارمندان دولت چنین مستمسکی در اختیار داشتند تکلیف مردم عادی چی بود؟ چه فرقی بین ایشان و منه؟ اگه اون کارمند دولته ، خوب منم کارمند دولتم، اما چرا ایشون به خودش حق می ده از هر جمله ای برای منکوب کردن و تخطئه ی شخصیتم استفاده کنه؟ و منم بواسطه و آگاهی از اینکه می دونم اگر جواب بی ادبی هایش را همچون خودش بدم ،بدون تردید برام پرونده خواهد ساخت و به این راحتی نمی توانم رهایی یابم ،چرا قانون چنین مجوزی را خواسته و یا ناخواسته برای ضابطین اجرایی اش قایل شده است؟ چرا و به چه دلیل با کمال بی ادبی مرا در بازداشت قرار داده است و سربازان تحت امرش را به مراقبت و نگهبانی ام گمارده است؟ (تشنه گی باعث شده بود دهانم خشک بشه ،خستگی و تشنج پیش اومده هم مزید علت شده بود ، به زحمت می تونستم دهانم را باز و بسته کنم ، یکی دو بار از سربازا خواستم اجازه بدن برم دستشویی ، قبول نکردند به ناچار از فلاسک جناب سرهنگ،لیوانی آب پر کردم و نوشیدم ، چه گوارا بود)
حدود دو ساعت طول کشید که جناب سرهنگ برگشتند،به احترامش ایستادم، اجازه نداد بنشینم، ...نوشتی؟ با خوشحالی داستان شکایت داداش را تعریف کردم و اینکه چرا شکایت کردیم.
....شاخ تو کله ی من می بینی؟ فکر می کنی خَرَم؟ تو توی مخ کوچیکت چی می گذره؟ اصلا ماشین مال داداشت. حرف من اینه، شما چه جوری ماشین را بدون ضوابط قانونی خارج کردید؟
جناب سرهنگ ، ما که قوانین شما را نمی دونیم ،کسی هم بهمون نگفت، از کجا می دونستیم برای بردن ماشین خودمون که مامورین شما به اشتباه بردنش،بایستی روال قانونی را طی می کردیم؟ جناب سرهنگ همکارتون سند و مدارک را دید و گفت برید ماشینتون را ببرید ، ما هم بردیم،جناب سرهنگ کسی که قانون را نمی دونه جاهل به قانونه ، نه مجرم، بعدش اونیکه کارش اینه، اون جناب سرهنگ ،چرا به ما نگفت باید مراحل قانونی را رعایت کنیم ؟ ما از کجا می دونستیم ؟ اگه واقف به موضوع بودیم که این جوری برای خودمون دردسر درست نمی کردیم ،
گفت ببرید و شما هم بردید؟ به همین راحتی؟ اسم اون سرهنگه چیه؟ چه قدر پول بش دادید؟ گفتم اینا را بنویس ؟ بعد یک ساعت داری برام صغری کبری می خونی ؟
جناب سرهنگ والا بالا ما به کسی یک ریال به جز پول پارکینگ ندادیم و همکارتون را جمعا دو دقیقه بیشتر ندیدیم .بعد شش ماه نه قیافه اش تو ذهنم مونده و نه اسمش .خودتون تحقیق کنید که اون موقع مامور اون قسمت کی بوده،......
حالا درس نشونم می دی؟ یه ارباب رجوعی نشونت بدم که صد تا از بغلش سبز بشه، سرباز... ایشون بازداشته، ببرش بازداشتگاه آگاهی ، خودم گزارش خلافشو می نویسم.
دو تا سرباز دو تا دست هامو گرفتند و به طرف در حرکت کردیم ، گفتم جناب سرهنگ اجازه بده به خانواده ام خبر بدم ، محلم نذاشت با دست به سربازا اشاره کرد که همراهی ام کنن، دم در برگشتم و گفتم جناب سرهنگ یادم اومد ، هم اسم همکارتون و هم مبلغی که داده ام.
برگشتم ، کاغذ رو گرفتم و اسم خودش را از روی اتیکتش که خونده بودم نوشتم و مبلغی......کاغذ را که خوند ، آتیش گرفت، لیوان را به طرفم پرتاب کرد، اگه نشونه خوب می گرفت حتما ناقص شده بودم ،اما اونقدر عصبانی بود که نشونی گیریش هم تحت تاثیر عصبانیتش قرار گرفته بود، کف اتاق پُر شیشه خرده شده بود، سر سربازا دادکشید که این فلان فلان شده را ببرید بازداشتگاه تا آویزونش کنن، گفتم جناب سرهنگ هرچی تا حالا به من نسبت داده اید لایق خودتونه و اینو بدونین اگه بند از بندم جدا کنن ، اگه تموم ناخونام را هم بکشید از حرفم بر نخواهم گشت نه تنها خودتون بودید و رشوه گرفتین بلکه مجدد درخواست وجه بیشتری داشته اید .
از درب اتاق اومدیم بیرون ،دلم لبریز از آشوب بود، دلهره داشتم ، دهها فکر تو همین چند لحظه از خاطرم گذشت ، اگه مدتی تو بازداشت بمونم ، خانواده ام از نبودنم چه خواهند کشید ، کارم چی می شه و....از پله های آگاهی ،همون پله های درب ورودی مشرف به باب همایون می اومدیم پایین ، سربازی رسید و تو گوش یکی از سربازا پچ و پچی کرد ، منو برگردونند داخل کریدور، همون سربازه بم گفت ، اگه بری بازداشتگاه ، حالا حالا اونجا مهمونی، خدا را خوش نمیاد ، ما گوش می دادیم مقصر جناب سرهنگه ، کلا آدم عصبانی ای هستش ، من رهات می کنم بزار برو ، گزارشتم نمی دم که فرار کردی ( آیا حرفام کار خودشو کرده بود،؟ واقعا  نمی دونم چه فکری کرده ؟.جناب سرهنگ جا زده ، یعنی از حرف خودش برگشته وگرنه سرباز چگونه جرات می کنه بالا حرف مافوقش عمل کنه؟) گفتم میرم اما به یک شرط، سربازه گفت چی؟ گفتم نامه رفع بازداشت ماشینم را بگیر، گرفتی می رم ، نگرفتی، خودم می رم خودمو به بازداشتگاه معرفی می کنم .سربازه آدم خوبی بود ازم خواهش کرد ،لطفا امروز برید ،نمی دونم چرا جناب سرهنگ عصبانیه ، کلا آدم عصبانی ایه ،اما امروز از دنده ی چپ بلند شده ،از صبح زود همینطوری بود با همه سر دعوا داشت .شما تشریف ببرید ،دو روز دیگه بیاین ،خودم عدم خلافی تون را می گیرم ، (راستش منم کارمند دولتم و مرخصی ندارم ،واقعا نمی تونم )،.... باشه شما برید من قول می دم کارتون را انجام بدم .شما دو سه روز دیگه عدم خلاف را برید تو شهر خودتون بگیرید .قول میدم ،خیالتون راحت....( چهار پنج ساعت الافی و یک دوجین تخریب شخصیت و یک خورجین ناسزا....عجب ، خیالمان راحت.......)

                                                      ناصر- آبان/94





۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

داستان کوتاه -طلاق

به کجا چنین شتابان
                          "طلاق"
تا کی باید این همه سختی و نداری را تحمل کنیم ،مگه چندسال دیگه از عمرمون باقیه،آرزوی همه چی رو دلمون مونده،آخرش آرزو به دل می میریم، لذتی از زندگی ندیدیم،همه اش ندارم ندارم ،آخه تاکی؟ مُردم ازبس فیس و افاده دوست و آشنا را تحمل کردم، دختر زری خانم،چُس مثقال قد داره ،اما به اندازه یک کیلو طلا به خودش آویزون کرده ، تو مجلس عروسی وقتی راه می رفت صدای جرینگ جرینگ النگوها و سکه های تمامی که بشون وصله ،انگاری چند تا دایره و دومبک زن پشت خودش راه انداخته، مدام دست هاشو که از مچ تا آرنج النگو انداخته به رخ مهمونا می کشید ،یه سینه ریز رو سینه اش آویزون بود که مثل سپر جنگی تموم سینه شو پوشونده بود، بطولِ عمو مراد،را که دیدی؟ یه عمر تو حسرت شوهر مونده بود نمیدونم چه جادو جمبلی کرد ،یهویی یه شوهر خرپول ِپیر و خرفت گیرش اومد، حالا بیا و ببین چه دک و پوزی به هم زده که گوش عالم و آدم را کر می کنه، تو مراسم نامزدی دختر عمه صدیق، طوری رو مبل نشسته بود که انگاری دختر امپراتور روم رو تخت نشسته، به همه زیر چشی نیگاه می کردو مدام هوای جلوی بینی شو با دست باد می داد یعنی همه تون بو می دین ، حقم داره، دارندگی و برازندگی ، هرکی پول تو کیفش سنگینی می کنه اعتماد به نفسش هم زیاد می شه ، مریم درازه را که می شناسی؟...........
تو را خدا زن، مخم داره سوت می کشه نشد یه میهمونی بری و برگردی ازش یه شاهنامه نسازی، هر روز خدا یه چیزی را داستان می کنی می افتی به جونم ، بابا والا بالا ،دیگه حوصله شو ندارم دیگه تحمل چند سال قبل را ندارم واقعا از این همه گوشه وکنایه کلافه می شم ،ارواح خاک بابا ت کوتاه بیا ، .........
حالا چرا به خودت می گیری ؟ داشتم برات از نومزدی می گفتم، چرا هر وقت این مسایل پیش میاد به تریج قبات می خوره؟ واقعیت تلخه، تو هم از اون گریزونی، حالا که حرفِ دک و پوز دیگران حالتو به هم می زنه، منم ادامه نمی دم دیگه از سرو وضع میهمونا و لباس های میلیونی شون چیزی نمی گم ، اما یه چیزی می خوام چند روزه بت بگم ، باز می ترسم روترش کنی و دادوبیداد راه بندازی،اما هرچی تو این دو سه روزه فکر کردم می بینم چیز بدی نیس ، ایندفعه بالاغیرتا تا آخرش گوش کن شاید از این بدبختی نجات پیدا کنیم ،
چند روز پیش مش فاطول را دیدم ،دختر خاور حمومی را می گم ،می شناسیش که؟ (نه از کجا باید بشناسمش،اسمشم به گوشم نخورده) ، اِ چطور نمی شناسی،باباش احد حمومی را که باید یاد داشته باشی؟(آره اون مرحومو می شناختم خدا بیامرزدش) ،خوب این دختر همون باباست، (که چی؟)، آره داشتم می گفتم، چند روز پیش که رفته بودم بیمه واسه پول اِم آر آی ، اونم اونجا بود، نمی دونی چه دک و پوزی، چه ادا اطواری، یه عینک دودی به چشمش زده بود که هر شیشه اش نصف صورتشو پوشونده بود ،زنیکه تازه به دوران رسیده ،یکی نیس بش بگه ،آخه حمومی،تو جایی که آفتاب نیست، عینک دودی واسه چیه؟موهاشو مثه خارجکی ها رنگ و وارنگ کرده بود از هر رنگی توش بود، رژی به لباش زده بود که از صد متری تو ذوق می زد ،کفشا و روسری و مانتو و بقیه شو نمی گم که کفر ابلیسه،.
تو با ایناش چیکار داری،به ما چه مربوط که کی ،چی می پوشه ،چه جور راه می ره و.... برو رو اصل مطلب ،باید برم سر کار وقت ندارم .
باشه ، راستش از حرص امه ، داشتم می گفتم، یه جور با فیس و افاده و نازوکرشمه منو صدا زد که انگار دختر همون خاور حمومی نیس،راستش اول نشناختمش، کلی وراندازش کردم ،عینک شو برداشت و گفت، اِواه ،حاج خانوم مگه منو نمی شناسی، فافا هستم، دختر خاله خاور،شناختین؟(انگاری از دماغ فیل افتاده باشه،فافا هستم.....) چه لفظ قلمی صوبت می کرد ، احوالپرسی کردم و کنارش نشستم، گفتم راستش از زمین تا آسمون عوض شدی ،اولش نشناختمت،چه قدر تغییر کردی،بزنم به تخته ده بیست سال جوونتر شدی ، بش بر خورد ، گفت وا حاج خانوم مگه من چند سالمه ؟ گفتم به دل نگیر داشتم تعریفتو می کردم، یه خنده ی ریزی کرد و یه گوشه ابرو واسم اومد و گفت، ممنونم حاج خانوم ، اگه می خوای بدونی ،مدتیه دستم تو جیب خودمه ، راحت شدم از بسکه به شوهرم گفتم اینو بخر ، اونوبخر و اونم می گفت ندارم ، ( حتما تو هم سفره ی دلت رو باز کردی و از ندارم های من واسش گفتی ؟) حالا.... گفت یه روزی تو پارک ،با خانومی آشنا شدم ،به دادم رسید ، خدا هر چی می خواد بش بده ، به خدا نجاتمون داد ،هم من راحت شدم ،هم شوهرم ، ....چطوری؟ .... داشتم واسش درد و دل می کردم ، بم گفت بابات مواجب بگیر دولته ؟ گفتم آره تو حموم بیمه بود، وقتی بازنشسته شد حقوق براش زدن،بعد ش که عمرشو داد به شما مادرم تا زنده بود حقوقشو می گرفت، چند سالی می شه که فوت شدن، گفت چه بهتر، راستش اولش ناراحت شدم ، گفتم خانوم پشت سر مرده فاتحه می خونن، گفت ببخشید منظورم اینه که حالا که اونا نیستن ،چه بهتر که شما حقوق باباتو بگیری، ...چه جوری؟..... خیلی راحت، از آقاتون طلاق بگیر............
دست ننه ات درد نکنه، این همه صغری کبری چیدی که به اینجا برسی ، واقعا برازنده ی ماست ؟که چی بشه ، هوس کردی تو هم مثه دختر خاور خانوم بشی؟ عجب الگویی، عجب طرحی....واقعا که،....
اوه... چته؟ هنوز حرفم تموم نشده، بزار تا آخرش برات تعریف کنم ،تو هم به حرف من می رسی ،
زن دست بردار،با هر کس و ناکسی می شینی و قصه می بافی ، نمی خوام بقیه شو گوش کنم معلومه چی می خوای بلغور کنی از حالا طعم شوریِ آش رو دارم مزه می کنم..آخه مگه چه مونه هر جا می ری برامون آبرو نمی زاری ، درآمدم کمه ،قبول ،اما برای زندگی کوتاه نیومدم.....
-         تا کی با حقوق چندرغاز کارمندی ات بسوزیم و بسازیم؟ والا بالا راه بدی نیس، مگه چه عیبی داره، صوری از هم جدا می شیم ، بعدش که حقوق بابام رو به اسم خودم کردم ،اونوقت صیغه می شیم ، صیغه چندین و چند ساله ، هر کدوم که تو خواستی،هم قانونیه و هم شرعی، عوضش هم تو حقوق داری ،هم من، حداقلش این چند صبای عمر باقیمانده ،راحت تر زندگی می کنیم،.
-         بسه خانومم ، بسه، تمومش کن، رفتی برام خبرغاز آوردی، به به از این طرح و برنامه ، مرحبا به این هوش و ذکاوت، لابد زیر پای دخترمون می شینی ،می گی ، وقتی بابات سقط شد، از شوهرش طلاق بگیره تا حقوق منو بگیره، بعد بیست و اندی سال زندگی زناشویی ،ببین کارمون به کجا کشیده ،دست مریزاد.آفرین...
-         مگه چه عیبی داره؟ با کجاش تو مشکل داری؟ با اینکه از فلاکت رها بشیم و یا با صیغه مشکل داری؟ عقد با صیغه چه فرقی داره؟ هر دوتاش دستور دینمونه،
-         حالا برام مجتهد هم شدی؟ فتوا صادر می کنی، من با اینا مشکل ندارم با اصل قضیه مشکل دارم،مگه حقوق من چشه؟ گشنه موندی؟ تشنه موندی؟ الحمدااله تا حالا دستمون رو پیش کسی دراز نکردیم،کم بردیم، کم خوردیم اما با آبرو زندگی کردیم ،خدا را شکر به کسی بدهکار نیستیم و تا حالا کلاه کسی رو برنداشتیم،
-         مگه زندگی فقط خورد و خوراکه، نه آقا، سال به سال نمی تونی یه دست لباس واسه دختر دم بختت بخری من که هیچ،بیست ساله با همین کت و شلوار می ری سرکار،تا حالا یه مسافرت درست و حسابی نرفتیم ،آرزو مونده یه شب شام چندنفری بریم بیرون، تفریگاه ها نمی دونیم کدوم طرف شهره، از بس نیگاه سر و وضع دیگرون کردیم و غصه خوردیم جای غصه دونمون درد گرفته، می خوای غصه هامو واست بشمارم تا از خجالت دق کنی؟ اگه تا حالا به روت نزدم خیال نکن که نمی دونم یا نیاز ندارم ، حفظ آبرو کردم .
-         خانمم، عزیزم،از خرشیطون بیا پایین، برازنده ی ما نیست که از این کلک ها سوار کنیم،این اسمش کلاهبرداریه، تضییع حق مردمه، نه خدا خوشش میاد و نه بنده ی خدا،دراصل اون خانوم داره سر دولت و ملت رو شیره می ماله گیرم هیشکی نفهمید ،جواب خدا رو چی می ده؟
-         عجب ،حالا هوادار دولت و بیت المال و... شدی؟ اگه دولت راست می گه ،حقوق کارمنداشو طوری بده که نیازمند نشن، ما مثل اینکه حقوقمون دو میلیون از خط فقر کمتره ، اینه که دیگه خودشون مشخص کردن، نه جانم این راه ها رو خود دولت ،پیش پایِ ملت می زاره، وگرنه اگر حقوق ها عادلانه تقسیم بشه، هیچکی حاضر نیست دنبال اینجور کارا بره، هیچکی حاضر نیست سر پیری از همسرش ، از دلبندش ،برای تامین زندگی اش جدا بشه، هیچکی.............(اشک هاش سرازیر می شه) .تو میگی جواب خدا را چی بدیم؟ من می گم خدا جواب ما رو چی می ده؟
-         من که تو رو می شناسم ،بیست و چهار پنج ساله با هم داریم زندگی می کنیم،جز صبوری،متانت، پاکی و مهربانی، چیزی ازت ندیدم ،می دونم داری سربه سرم می زاری، ولی باور کن شوخی اش هم منو اذیت می کنه، خواهش می کنم بحث رو تموم کن منم داره دیرم می شه، خدا را هم شکر که تا حالا زندگی باهامون راه اومده ازاین به بعدش هم خدابزرگه..
-         آره درسته ، با زندگی راه اومدیم اما با چه قیمتی؟ راه اومدیم با سرکوب نیاز هامون ،با خفه کردن احساساتمون، با چشم بستن بر روی آرزوهایمان با.... تازه الان دوران خوبمونه، به قول خودت دوشیفته داری سگ دو می زنی، دوسال دیگه که بازنشست می شی، تازه اول بدبختی هامونه، نمونه اش عموعلی، بیچاره بعد از سی و اندی سال خرکاری، بازنشست که شد نه تنها حقوقش نصف شد بلکه مریضی ها خونه شونو ویرون کرد، این همه بیماری باعث اش رنج و زحمت دوران خدمتشه ،  مریضی خودش کم بود ،مریضی عروس عمو(زن عمو) تا اونجا پیش رفت که مجبور شدند خونه شونو مفت بفروشن و خرج دوا درمونش کنن ، (اون بیماری لعنتی سرطان که هر آمپولش را خدا تومن می خریدن) ،حالا هم آخر عمری با چهارتا دختر دم بخت  و یه زن مریض،مستاجرن، نکنه اینا رو نمی بینی؟ دولت کی به فکر کارمنداشه؟ انگار نه انگار این بابا سلامتی شو، جوونی شو بالا کارش گذاشت، اصلا بازنشسته دیگه چه اسمیه؟ اینا به جای بازنشسته باید بگن، در انتظارمرگ نشسته، ....چند تا رو اسم بیارم ؟ چندتا؟

خودت که بهتر از من می دونی،من به فکر دو سالِ دیگه ام ،من اینا رو دیدم که ترس برم داشته، ما هم جز حقوق کارمندی چیزی نداریم، نه پس اندازی ،نه ارث و میراثی ، ...حداقل وقتی من حقوق بابامو داشته باشم و تو حقوق خودتو، شاید گوشه ای از این چاه ویل پُر بشه، اونم شاید، میگی شوخی می کنم ،نه عزیزم نه جانم ، اصلا شوخی نمی کنم و خیلی هم جدی ام، می دونی چندین روزه با خودم کلنجار رفتم ،واقعیتش جز این چاره ای نداریم، اگه با تصمیمم موافقت کردی که چه بهتر ،چون من هم زندگی مو دوست دارم ، تو رو دوست دارم ، بچه هامو دوست دارم ، اما اگه موافقت نکردی، تو یک کلام ..... طلاقم بده و خلاص......................................... ناصر-مهرماه/94

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

پروانه ها


پروانه ها
در هوای دیدن پروانه ها
سر کشیدم تا در میخانه ها
دوش ملائک می سرشتند با خمیر
گِل زدند بر جام می دیوانه ها
مستِ حیرت گشته ازدیوانه ها
منگ و مدهوش در خرابات خانه ها
می زدند گِل مشت مشت بر دامنِ
دخترآدم به روسپی خانه ها
یاد را دور می زدم در آن هوا
درستیغ قله ی افسانه ها
کاکل زیبا به باد آمیخته بود
می کشید خودرا به روی شانه ها
بلبلی زیبا که خوانَد در دمن
کی تواند درک مرگِ دانه ها
نقش جلاد را ببین بر شاهرگم
می مکدازهستی ام پیمانه ها
آفتاب دیگر نمی تابد به من
غرق خاکم در دلِ بیگانه ها
در جوانی طعمه ی ضحاک شدن
مرگ ققنوس است به آتشخانه ها
ابرآرام می خزد بربال باد
نرم وُآرام روی آن ویرانه ها
دشت ها پُرگشته اند از سایه اش
خفته اند در سایه ها ریحانه ها
باز خورشیدرفته است درزیر ابر
بس خجل ازدیدن آیینه ها
امشبی بازسوخته است در آسمان
آن شهاب از مردن بی خانه ها
باز می بینم به ناموس زمین
عده ای لِه گشته با تازیانه ها
هیچ کس حرفی نزدازقاتلین
سوخته اند بال و پَرِ مستانه ها
اشک تمساح را ببین با دیدنِ
اشک شمع درکشتنِ پروانه ها

 ناصر-مهرماه/94

۱۳۹۴ مهر ۱۴, سه‌شنبه

باور نمی کنی

باور نمی کنی
باورنمی کنی که دلم رنگِ دیگرست
این دل به سادگی راستی که نوبرست
باورنمی کنی که نگاهم به رنگ دل
درقاب چشم تو ازخود مکدرست
من درنگاه تو مجنون و سرخوشم
اما بدان گُلم ،عشق تودرسرست
جز با زبان دل با تونگقته ام
این واژه های درد با چشم میسرست
لمس ات نموده باد، بی هیچ هراس و ترس
دراین خزان که عشق با باد مسافرست
می ریزدازدرخت برگ های سرخ وُزرد
شاید نشان دهد این بار آخرست
باچشم دل نگرهرچندکه ساده نیست
این گونه دیدنت راستی که محشرست
آن روزگارخوب،آن خاطر قشنگ
درخاطر من اند چون عطرقمصرست
من با ندای دل اندیشه می کنم
هر واژه ای به تو گویی معطرست
برگرد وُخودنگر درعمق چشم من
این گفته ها زِچشم بادرد برابرست
می گویم این سخن هردم زِ چشم خود
مرگم رسیده یار،بربال شهپرست

   ناصر-مهرماه /94