این همه شیون و فغان تا کی / این همه درد بی امان تا کی
دست بر دار از این همه خواری/دست بردار ز گریه و زاری
این چه رسمیست که آدمی برده/همه خود خورند و افسرده
گر کسی مرده باشد می گریی/ بعد به یادش دو باره می گریی
روز و هفته به ماه و سال و دگر/هر زمان بی خود و بی بهانه می گریی
در عروسی به یاد پرسه می افتی/هان که با نوحه یا ترانه می گریی
بی جهت می کنی عزا داری/ دوست داری تو خود بیازاری
می زنی دست تو بر سر و سینه/می کنی باز،تو درد دیرینه
شعر و طنز و فکاهی هر باری/اشک در چشم تو می کند جاری
گوش تو در دهان گوینده ست/آنچه بیگانه با تو است خند ه ست
سالهاست که گریه کرده ایم به جهان/پدر و جد و تبارو هم کیشان
گر که داریم به آخرت ایمان/جمله خوبان به جنت اند ،تو بدان
گر کسی نیک از این جهان برود/نزد آنانی بی گمان برود
نزد آنان که دوستشان داری/ غرق عشق اند نه گریه و زاری
همه آنان به شادی و طربند/جمله خوشحال و خنده ها به لبند
من نگویم که گریه از دین است/ آن جهان آرزوی دیرین است
گریه بس کن که باز دلم خون است/این همه غم ز عهده بیرون است
خنده کن ،که این جهان گذرا ست/غصه دور ریز که دفع درد و بلاست
خنده کن چون دوای هر درد است/بی گمان نیز رضای او خنده ست
-----------------------------
خنده بر هر درد بی درمان دواست
بی گمان راضی تر از بنده، خداست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر