۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

اتحاد




باور کنیددلم از این جهان گرفت

از این کسان رذل ، از این ددان گرفت

در شهر رنج و درد،چشمان خود مبند

برگ های سبز باغ از غم خزان گرفت

دردی کش زمان در ویرانه جان بداد

بغض در گلو شکست جان در نیام گرفت

آنان که می خورند نان را به نرخ روز

دردی مضاعفند ، داد از فغان گرفت

آنکه چو روبهی طعمه به حیله برد

فریادکن از دغل،نان از دهان گرفت

افسوس که آن دنی بیهوده جان گرفت

با فکر هرزه اش باز هم توان گرفت

دهقان ساده بین با آن شبان چه کرد

در وقت کار زار یاد از شبان گرفت

آنجا که خانه ها ریزد به لرزه ای

بیچاره مردمند، خانه که جان گرفت

یادم نمی رود آن سرو سربدار

چون برگ به خاک فتاد از ریشه جان گرفت

در مرگ سرخ گل در حیرتم چرا

بوی خوش گلاب، را آسمان گرفت

زیبا و دلرباست آنکس نشانه شد

با مشق عشق وجان،نام در جهان گرفت

آنان که صلح و عشق بودست پیامشان

در روزگار قهر، چونان امان گرفت

گر در گریز ز خصم،راهی شود به دست

بهر رها شدن ، مرگ را نشان گرفت

این عمر بی بها چونست برای ما

کین روزگار پست از آن جوان گرفت

تا کی به پشتمان بار چون خران بریم

تا کی به گوشمان،زخم زبان گرفت

تا کی که چشم به راه ، دنبال سرنوشت

شاید که اجنبی ، حق را توان گرفت

بر خیز چو دیگران،با چشم دل نگر

در روز واقعه خصم از میان گرفت

بر خیز دو باره باز شور و شری کنیم

آن حق رفته را ،باز هم به جان گرفت

فریاد و داد خود،سوی جهان بریم

آن زور و کینه از خصم گران گرفت

بی شک به اتحاد هر کس اراده کرد

دستان به هم گره ،تا بیکران گرفت

این خواست برحق است با گوش جان شنو

آری به اتحاد خواهیم جهان گرفت

ناصر-بهمن-91







هیچ نظری موجود نیست: