۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

ترديد


 ترديد
من او را آرزومندم، به عشقش گير وُ دربندم
چگونه دل بر او بندم، كه داده عشق به هر بندم
تو چون آتشفشاني كه به هر سو آتش افروزد
رهايي از تو ممكن نيست ،بسوزاني مرا هر دم
امان از اين همه ترديد،چسان كج راهه بايد ديد
به توگر چشم بربندم، خدا داند كه شرمندم
چنان سحر نگاه او، ربوده دين وُ دنيايم
نبينم من كسي جز او، ولي من بر تو پابندم
تو دنياي مني جانا، گذشتن از تو ممكن نيست
بگوبر من تو دلبندم، چگونه دل بر اوبندم
نه پاي رفتن دارم، نه جاي ماندنم اي دل
كلافه گشته ام از خود، از اين دل سخت گله مندم
به دل من گوش سپارم يا، به عقلم گوش دهم اين دم
بگويد حرف دل بشنو، و گوش بر عقل بربندم
چه كس ياري رساند تا، از اين بيراهه بر گردم
دلم در پيش اوست اما، بدان با توست كه خرسندم
  ناصر- ارديبهشت/93


گل سرخ


 گل سرخ
تو گُل سرخ مني بر در اين خانه بمان
عطر خوش بوي مني،بر دلِ مستانه بمان
ساقي وُچنگ وُمي وُ بربط وُ ريحانه بخوان
عشق من، روشنكم، باش وُ دگر غم مرسان
مونس راز شقايق شده اي، گريه نكن
ناله كم كن،بگذر از دلِ اين سوته دلان
غم تنهايي خود را ،نه بگو، نه برسان
رحم كن بر دلِ بشكسته ي شوريده يِ مان
رقص ماهيِ قِزل،تنگ غروب،در لب آب
نور مهتاب چه زيبا شده در روشنيِ خانه يِ مان
چادر شب چونشست، بر سر وُ گيسويِ زمان
سر كشيدماه وُ نگاه كرد به شيدايي ديرينه يِ مان
قوي چه آرام به آب مي زند از شوق وصال
نرم فرود آيد وُ بالا رَوَد از عشق غريبانه يِ مان
عشق منزلگه بود است وُ سر آغاز وجود
گُلِ سرخي ست دلِ عشاق، بمان، غم مرسان
  ناصر- ارديبهشت/93

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

فردايي دگر


 فردايي دگر
شب وُ تاريكي و ُ من در هوس ات
دل به انديشه ي فردايي خوش
آرزويي كه سال ها بر دل
 ماندگارست ونيامد بر دست
پير گشتم و نشد  راه هموار
دست هايم كوتاه
نه ستاره در دست و نه حبه اي از خوشه ي تاك
          بر دل پُر هوسم
 همه چبز ير دل من مي ماند
 همه چيز ، همه كس
شايد اما باز ، يكبار دگر
 چشم در چشم تو و........
                  چشم به فردايي دگر
 ناصر فروردين /93

نقاش

نقاش
بر ديدگانِ تو دنياي ديگر است
آنجا كه بوي عشق، چون مُشك وُ عنبر است
نقش ها به روي بوم، اهداي زندگي ست
آنجا كه عشق ِ تو، با جان برابر است
اهدا نموده اي هر لحظه عمرِ خويش
با نقش وُرنگ به بوم،كزعشق فراتر است
اين ياد وُ اين نگاه ، با عشقِ دلبر است
چون آفريده اي ،از كار داور است
بر خيز و بنگريم ،بر كار اين جهان
با آنكه رفته اي، آثارت نوبر است
هر نقش را به بوم ، زيبا كشيده اي
زيباتر از بهشت، چون عشق ِ مادر است
ناصر- فروردين/93

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

يارانه


   يارانه
اين وضع كه بيني ، زِ اِمساكِ من وُ توست
ورنه هدف اين است كه حق با دگران است
مزدي كه بگيريم زِ لطف وُ كرمِ اوست
عمري كه تلف شد ،فدايِ سرِ آن است
بحران وُ گراني و اين وضعِ اسف بارش
تقصير من وُ توست كه نان قيمت جان است
آن وامِ فزرتي كه با منت وُ خواهش
از بانك چوگرفتي،كه عمر بر تو خزان است
يخچالِ دو دربي كه بيشتر زِ دو وام است
با وام كه نشد بيع، به قرضي كه نهان است
سال هاست كه اقساط بدادي تو به موقع
در صورتِ تاخير،بدان جاي تو در گوشه ي آن است
آن پولِ زيادي كه "بابك" زِ كَفَ اش داد
با اذنِ كه بوده كه او عِندِ خران است
او گر بِبُرَد دسته ي هر كس كه نشان است
چاقو نَبُرَد دسته ي زنجان كه امان است
اي واي كه اين خوان،عجب بي در وُ بان است
هر كس كه بخواهد ، بَزَد آنچه گران است
بيچاره من وُ تو ،كه ازاين سفره ي يغما
بي بهره ترينيم، بر آنچه كه عيان است
خالي شده صندوق،كه در جيبِ فلان است
يارانه نگيريم ، كه حق با دگران است
   ناصر- فروردين- 93

۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه

طعمه


      طعمه
 نقشِ رخسارِ تو بر این دلِ دیوانه یِ ماست
 نیک  بِنگر به من و آنچه در این خانه رواست
 هر چه در خانه نظر کرده ندیدم خود را
 جایِ ما پشتِ سرایی ست که ویرانه یِ ماست
 شوکت وُحسن وُ جمالش همه با مکنت و جاست
کج به ما می نگری ، آخِرِ ناداریِ ماست
 هم چو طاووس خرامان که بِبُرده دلِ ما
 رنگ و وارنگ پَرَش ،خیره به چشمِ من و ماست
دست نایافته تر از  ، پشتِ حصاری که خداست
جرات ِ گفتن هیچ حرف نداریم ،که سِزاست
او که داراست به مال وُ به زَر وُ رعیت و ما
آرزویی ست ، اگر چشم و دلش ، مقصدِ ماست
آنقَدر غره به خویش ست ، نکند هیچ نگاه
نه به دام ِ من در اوفتد و نه در قیدِ شماست
گوبه آن بوف که هر شب به دنبالِ غذاست
طعمه اینجاست ولی گُنده تر از قامتِ ماست
        ناصر اسفند _ 92


۱۳۹۳ فروردین ۱۵, جمعه

بوسه


 بوسه
رنگِ چشمانِ تو مينايي وُ ناز
مويِ زيبات طلايي وُ چوموجي به فراز
گوديِ خنده يِ تو ،سِحر نموده نگه ام
قلوه يِ قندِ لبت سخت بداده گنه ام
اخمِ زيبايِ نگاهت ، ببرده دلِ من
خالِ زيبايِ لبانت، همه انگشت به دهن
قد و بالايِ تو چون كبكِ خرامان زيباست
سرخيِ لعلِ لبت چون گهري بي همتاست
گِرديِ صورت وُ زيبايي مژگانت راز
آن كمان ابرويِ زيبا به جمالت شهباز
به، عجب خوشگل وُ ناز ي، به مثلِ رؤيا
اين همه صنع وُ ونكويي، به تو دادست ،خدا
و تو با آنكه گرفتي زِ خدا اين همه را
ليك ندادي به من بنده يِ او يك پَرِ كاه
نه نگاهي به محبت و نه لبخندي به مهر
نه كلامي به عطوفت و نه بوسي تو به خير
مانده ام ،پس تو چه خيري به دگر داشته اي
اين همه مهر و ُ وفا را زِ چه بَر داشته اي
بار الها به من هم دِه تو زيبايي و ناز
من به هرخوشگل و طناز بدهم ، بوسه و باز
    ناصر فروردين /93

۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

چه كنم


چه كنم
با اين دلِ بي تاب وُ بي قرار چه كنم
هر دم به تو محتاجم اي نگار چه كنم
بردي دلم وُ، با دلِ غم دار چه كنم
هم ياد تو هم، آن دلِ بيزار چه كنم
بي تو چه كنم ،با روزگار چه كنم
مجنونم وُ با، اين همه اسرار چه كنم
هر چشمِ سياهي به نگاهم چو چشمانِ تواند
گشتم به جهان ،خوار وُخس وُخار چه كنم
آه از دلِ سوخته با، قهرِ نگار چه كنم
از دوري يار ، با حالِ نزار چه كنم
اي روشن صبح،اي ابر بهار چه كنم
اين اشك من است ،در غيبت يار چه كنم
رسوا شده ام ، از هجرت يار چه كنم
آن نام من است بر شاخه وُدار چه كنم
اي قاصد عشق، اي پيك بهار چه كنم
از غصه يِ يار، غم گشته دچار چه كنم
اي ماه شب ،اي دولت عشق چه كنم
بي يار شده ام خود رو به مزار چه كنم
در حسرت او، حزين وُ بيمار چه كنم
يادش همه جا، به جسم تب دار چه كنم
او رفته به خواب، نگشته بيدار چه كنم
رفت و نشده رويش پديدار چه كنم
اي شعله و شور ،بگوكه اين بار چه كنم
آخر تو بگو، به وقتِ ديدار چه كنم
ناصر نوروز 93/ اليگودرز