طعمه
نقشِ رخسارِ تو بر این دلِ دیوانه یِ ماست
نیک بِنگر به من و آنچه در این خانه رواست
هر چه در خانه نظر کرده ندیدم خود را
جایِ ما پشتِ سرایی ست که ویرانه یِ ماست
شوکت وُحسن وُ جمالش همه با مکنت و جاست
کج به ما می نگری ، آخِرِ ناداریِ ماست
هم چو طاووس خرامان که بِبُرده دلِ ما
رنگ و وارنگ پَرَش ،خیره به چشمِ من و ماست
دست نایافته تر از ، پشتِ حصاری که خداست
جرات ِ گفتن هیچ حرف نداریم ،که سِزاست
او که داراست به مال وُ به زَر وُ رعیت و ما
آرزویی ست ، اگر چشم و دلش ، مقصدِ ماست
آنقَدر غره به خویش ست ، نکند هیچ نگاه
نه به دام ِ من در اوفتد و نه در قیدِ شماست
گوبه آن بوف که هر شب به دنبالِ غذاست
طعمه اینجاست ولی گُنده تر از قامتِ ماست
ناصر – اسفند _ 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر