ترديد
من او را آرزومندم، به عشقش گير وُ دربندم
چگونه دل بر او بندم، كه داده عشق به هر بندم
تو چون آتشفشاني كه به هر سو آتش افروزد
رهايي از تو ممكن نيست ،بسوزاني مرا هر دم
امان از اين همه ترديد،چسان كج راهه بايد ديد
به توگر چشم بربندم، خدا داند كه شرمندم
چنان سحر نگاه او، ربوده دين وُ دنيايم
نبينم من كسي جز او، ولي من بر تو پابندم
تو دنياي مني جانا، گذشتن از تو ممكن نيست
بگوبر من تو دلبندم، چگونه دل بر اوبندم
نه پاي رفتن دارم، نه جاي ماندنم اي دل
كلافه گشته ام از خود، از اين دل سخت گله مندم
به دل من گوش سپارم يا، به عقلم گوش دهم اين دم
بگويد حرف دل بشنو، و گوش بر عقل بربندم
چه كس ياري رساند تا، از اين بيراهه بر گردم
دلم در پيش اوست اما، بدان با توست كه خرسندم
ناصر- ارديبهشت/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر