۱۳۹۴ تیر ۳۰, سه‌شنبه

غزل تکراری

غزل تکراری
اُومِدم باز به هوات وا غزلی تکراری
به هوایی که تیامه به دلِت بسپاری
مو غزل خونِ تیاتم شو ایر بیداری
سیت بخونم گل نازی که چی گل نازداری
باورم نیستا ولی پنجره وا دیواری
مانع اند بین ایما تا که نَوا دیداری
هونه هردم که پُراِزعطرِمیایِ تو بُووَه
بوی عطرِ ترنه هات زنگ دِلَه انگاری
تو بدون دلخوشیم اینه به هوات هر باری
هرروز اِز پنجره تون زِل زِنم به آسماری
کاش بیایی لووِه ئی پنجره وا دستاری
دونه هایی که سی تو نذردله وُرداری
بوی دست های تو وا هوشه یه گندم وا یَک
تو بَپاش،سوزکنن، تا مو کُنِم اوُویاری
گفت ای یار زمین هوشک بیده اِز بی اُوویی
رودِکشکان وُزَز وُ گیلون، خوَر مَرناری
مردم دامونِ رود رفتنه اِز ناچاری
ای امان اِز دلِ مو،سُوخته به هر آواری
باورت با که گُلِم ،ترسِم اِز ئی رفتاری
ایل دیه بار نَوِنه کوچ بَ کُنه اجباری
اُوسومو سی کی بَخونم،مونه چی پنداری
کوچ ایل مرگ مونه،گر سرِرفتن داری
اومدم تا بَخونِم دختر زاگرس به هوات
اما نیستا غزلی جز غم وُدرد وُزاری
داد اِزئی دردِگرون ،با دلی اِز بیزاری
اشک نی ریزه تیام،هوشکه اِزئی بی اُووری
گر که هِست بار گرون وا سختی وُبیکاری
کُرِ لُر کوچ نی کنه ،داره امید و یاری
سوز بُووَه کُه وُ دَمَن ،غنچه به هر گلزاری
عطروُبوی تنِ تو پیچه به هر کُهساری
سوزبُووَه خاک به نووات،اُوو رِوون وُجاری
پروُبالم که گُشِست،دل به دلم اسپاری

  ناصر-تیرماه/94

۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

آب داغو

آب داغو
گفت به همسر با تکبر حاج آقا
ای فدای تو شوم ای مه لقا
دلبر زیبای من ای دلربا
ای که من در پای تو گردم فنا
گفت"بس کن قصد خود گوی حاج آقا
بیش از این مزه نریز ،عشوه نیا
من که دانم گفته ات بی آز نیست
عشوه دررفتار تو از بهر چیست؟
گفت جانم ،عشوه ام بهر تو است
لیک دستانم به دامان تو است
چند تایی گشته اند میهمان ما
تا کرم بینند از رفتار ما
لاجرم،لاکن،درست کن مرغکی
یک کمی هم آب وُآشی، دوغَکی
نان و آب بر سفره شان هموار کن
بهر شام گر شد،پلویی بار کن
گفت یا شیخ گر ندانی پس بدان
خانه خالی گشته است از قوت وُنان
این یکی چندوقت خود نیزدیده ای
هر چه داشتیم خورده یا بلعیده ای
ای دریغ از نان خشک بر سفره مان
وای اسف بر قار وُقورِ معده مان
شیخ گفتا این قَدَرنوحه نخوان
غصه کم خورگشته ای چون استخوان
چاره یِ دردت همان یارانه است
زود گیرم آنچه اندوختانه است
گفت یا شیخ آن حواست پس کجاست؟
خورده ای یارانه ،رویش آب وُماست
تازه ما در اول ماهیم عزیز
بیست وُچندم بایدت،این نیست گریز
شیخ در اندوه وُماتم پس نشست
پنجه در ریشش ببرد باهردودست
گفت راهی نیست جز آشی لذیذ
آب داغو آماده کن برروی میز
 -----------------------------
زیر نویس
نخند جانم خود حاجی می دونه
جراید اومده شاید به خونه
همه حرفا که گفتن حرف مفته
وگرنه کی با یارانه چی پخته
همیشه روی میز انبار انبار
زِمرغ وُ طیهو با گوسفند پروار
ازانواع غذا ،از هرچه خوشرنگ
زِمیوه تا بگی،کُل رنگ وُ وارنگ
زِهرچیز آن چنان بر میزچینند
به ولخرجی و اسراف آخرینند
تو گویی راست گوی غیبت رها کن
دروغم چیست به این عکسش نگاه کن
 ---------------------------
آب داغو
گفت ارزانترین غذایی که تاکنون خورده ای چیست؟ گفت" آب داغو   ....گفت نه خورده و نه دیده ام ، چگونه غذایی ست؟ گفت در ظرفی آب را داغ می کنیم و بعد در آن نان خشک ترید می کنیم .آنانی که وضع شان بهتر است ته ظرف را اندکی روغن بمالند؟؟؟؟؟؟؟؟
                                      ناصر- تیر ماه /94


۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه

هجر عشق

هجر عشق
زیبا و دلکشی تو،زیبای هر فسانه
با من توکن صبوری،در بازی زمانه
گفتم وصالت ای یار،من را به آرزوکشت
گفتی جز این نباشد،کمتر توکن بهانه
عاشق شدم نگارا، اما وفا ندیدم
این عشق بی تو اما ، زهری ست شوکرانه
من در نگاه مردم،دلداده ای حزینم
این ست که عشق و شورم، غمگین تراز خزانه
فکر شبانه روزم ، یاد تو است نگارا
بر من مروتی کن ،در چشم عامیانه
گفتا که عشق خواهی یا بوسه ای زِ لب ها
گفتم نگاهی زیبا، با عشقی جاودانه
کی سر زنَد سپیده در انتهای این شب
تا چشم وُ دل گشایی، درصبحی عاشقانه
دلتنگی بیابان از باد و خار آن است
بادی بَرَد خیالم، عشق می شود ترانه
من در پیِ وصالش، او در پیِ وصالی
دردی چنان گران را،سهل ست تازیانه
دردا فسرده شد گل، از هجر عشق بلبل
این درد هجر عشق است، بلبل شده بهانه
پژمرده گشته گل ها،حیران نموده ما را
حیران مشو که گل هم، دارد زِتو نشانه
ای یار ای گل من ،بی تاب دیدن تو
چشمان بی قرارم، در کورسوی خانه
جانم پریش گشته ،از هجررفتن تو
چون قوفغان بر آرم ،در خلوت شبانه
پر پر نموده ای تو، بال پریدنم را
بی بال پر کنم نیز، پروازی عاشقانه
این بار چنان به پرواز،اوجی بگیرم ای ناز
یا با تو باز گردم ، یا می شوم فسانه

      ناصر- تیرماه /94

۱۳۹۴ تیر ۱۱, پنجشنبه

این گونه عاشقی

این گونه عاشقی
من به چشمت دیده ام در آن شبی
آن شبی که حُرم بین ما شکست
دیده هایت پُر شدند از آه وُ اشک
هر چه بود گویا وقارت رفت زِدست
لرزشی درشانه ها باهق هقی آرام وُ پست
تار وُپودِ هستی ام را می گسست
آن نفس هایت که بر رویم نشست
هم چو شرمی بر نگاهم می شکست
آه از  ویرانه های قلب من
هم چوشیشه روی سنگی دل نبست
آن عطش هایی که ناگه سرد گشت
با تاثر در صدایت سوته گشت
من ندانستم چنین دلدادگی
آتشی بوده که برجانم نشست
کاش هیچوقت شب نچرخد در پگاه
تاکه چشمانت نبیند چشمِ مست
وای از رفتار بی مقدار من
عشق درعمق نگاهت رفت زِدست
عاشقی اینگونه خواستن باشَدَش
هیچ نخواهم آرزویی ست، خواروُ پست

   ناصر-خردادماه /94