۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

در سوک نوشین


                              در سوک نوشین
باد کرده است
     در تمامی ِ حجم ِ قفسه یِ سینه ام
                          ...............دق
راه های عبورِ هوا پُر از دردند    ...............درد
و با هر نفسَم حجمی از بغض ، بر سینه ام می کوبد  ............بغض
درد ، انگشتانش را بر گلویم می فشارد
 ...و گریه ، در هجومِ تاثر
                     دست به یکی کرده اند
تا از چشمانِ به رنگِ خون شده ام .
شورابی ، بر لبان ِ بی رنگم ببا رند..........خون
اما............، در جویِ خشک شده یِ ،چشمانم
اشکی نیست،   که او نیست
هر دم از تهِ دل به پهنه ی ِ رخسار.
زار بِزَنم زار............
اما صدا در گلوگاهِ حنجره ام دق کرده است   .....دق
وعجیب دق کرده ام، این روزها
این روز ها سراسر دردم
پر از  غصه ام
وقت دلتنگی  برای توست
وچه قدر ناکامیم................
      ناصر بهمن - 92

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

عاقبت


عاقبت
ناسپاسی کم کن از ویرانگی ها دم مَزن
عاقبت این خانه یِ زیبای ما را هم مزن
دست هامان پُر زِ مهر است و درستی وُ وفا
با کلامِ ناروا این دست ها را پس مزن
خانه هامان با محبت،گُل نمودند خارها
آنچه گُل در خانه بینی لامروت سَر مزن
خنده بر لب های غنچه می شکُفَد از عشقِ نور
نور را زندان مکن، بر چشم ها چشم بند مزن
در بهار ِ شوق وُ مستی از تباهی ها مگوی
زندگی عشق ست بدان، با روسیاهان دم مزن
اشکِ شادی می چکداز چشم های ِ شادِمان
شادی را از ما مگیر،بر چشم هایِ تنگ مزن
می تراود قطره های ریزِ باران بر دِمن
سبزه ها می روید ازخاک، ابرها را پس مزن
دستِ دوستی هایمان را با دو دستانت بگیر
دشمنی با ما نکن بر دست ها دستبند مزن
هر که را چون حق بگوید بی جهت از خود مران
گر که حق با دیگری ست ناحق ،حرفِ حق مزن
عاقبت این خانه می ماند برایِ دیگران
تا ابد نیستی ، برای این دو روز ه چنگ مزن
حق را ناحق مکن از حق مردم هم مزن
آفتاب آید برون از زیرِ ابر، نیرنگ مزن
تا به کی در خانه پنهان می کنی حرفِ حساب
لاجرم رسوا شوی از حق و ایمان دم مزن
روشنی بر ما بتابد، خرمی بر کوه وُ دشت
خانه را تاریک نکن بر هر خیالی ظن مزن
تا به کی بر جهلِ این مردم سواری می کنی
زیر آی از پشت آنان، حرف ِ زور  یا شَرمزن
ناسپاس ، داند که روزی مشت هایش وا شود ؟
گر نداند، بیش از این،یاسین به گوشِ خَر مزن
   ناصر دی ماه - 92




۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه


دستانم را برایت می کِشم
تا بلندای شاخه های  سرو....
دست ها  مان را به هم ، جفت خواهیم کرد
تا نگردد ...آن قامت رسا
               به بادی ، خَم
       ناصر – دی ماه - 92

۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه

کتاب سوزان



تقدیم به دوستی که هرگز ندیده امش

کتاب سوزان

وسط ِ حیاطِ خانه ی ِ قدیمیِ مان ، پدر با جدیت و بیلی بر دست ، آتشِ کتاب های درونِ بشکه را زیر و رو می کرد و هر از چند گاهی چند کتاب در بشکه می انداخت .

جو بسیار بدی حاکم بود . اکثر دوستان و هم محله ای ها دستگیر شده بودند و یا مخفی و در انتظلرِ دستگیری ، چند روز قبل یکی از بر و بچه های محل ،به دیدنم اومده بود و اصرار داشت که کتاب هامو سربه نیست کنم ، هرچه گفتم بابا ،من نه سرِ پیازم و نه تهِ پیاز و کسی را با من کاری نیست ،به گوشش نرفت که نرفت و از سرِ دلسوزی آنقدر آه و ناله کرد و ....که کجای کاری؟ اینا اول می گیرن واونوقت برات پرونده می سازن ، از کاه کوه درست می کنن ، تا بیای بگی که هیچ کاره ایی ،چند سالی باید اون تو ، آب خُنک بخوری .گفتم والا بالله داداش ، تا حالا ندیدم که کتاب جرم باشه وواسش کسی زندان رفته باشه تازه من این کتاب ها رو از کتابخونه خریدم اگه جرمه خوب جلوی فروشش رامی گرفتن ...... گفت خیلی پرتی . مگه نمی دونی فلانی را برای انشا تو مدرسه گرفتن و چندین سال زندان بهش دادن ، برای فلان کتاب حبس ابد می دن و..... اونوقت تو با این همه کتاب انتظار داری نوازشت کنن ، نه جانم اعدامت نکنن ، ابد تو شاخه شه.

........ از زحماتی که پدر و مادرم در دستگیری دادشم کشیده بودند و از اینکه بدون هیچ ملاحظه ای برای بدست آوردن مدرکی که خودشون وخودمون نمی دونستیم چیه. تمام خونه را شخم می زدند. از آن همه مرارت که خانواده برای رفتن به تهران و دیدار فرزند در زندانِ قصر، مشترک ، و اوین بهشون شده بود . آشفته می شدم.

جرقه های آتش ، هر لحظه بیشتر زبانه می کشید .......آه ، دُن آرام ، برگ هایش چه ناآرام شعله می کشید، عبیدذاکانی در کل کتابش ، این چنین موش ها اسیر گربه ها نشده بودند..

نشسته بودم و مات ، بر ایوان خانه و تماشای کتاب هایی که به چه سختی تهیه کرده بودم . هر ماهی چندین کتاب ،پس از دریافت دستمزدم و چه آسان به هدر می رفت بهایِ رنجی که در کوره پزخانه و سایر جاهایی که کار کرده بودم . چه کیفی داشت وقتی کلیدر را خریدم و بدون وقفه خواندم تا تمام شد . سرم گیج از دود آتشِ بشکه، و دردی که گل محمد می کشید. نیما یوشیج می سوخت و عکس روی جلد چروکیده شد و شعله کشید ، شاملو فریاد می کشید : هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم...............کتاب را در پستوی خانه نهان باید کرد.

تو دو سه روزی که هنوز تصمیم به سوختنِ کتاب ها نگرفته بودم با چندین دوست و آشنا و فامیل گفتگو کردم ،هیچکدام حاضر به امانت گرفتنِ کتاب ها نبودند ، التماس و خواهشم اثری نداشت حتی بخشیدم اما بی فایده بود و حق می دادم .

ابتدا می خواستیم آن ها را دفن کنیم ولی آن همه کتاب ، تمام حجم حیاط را به عمق نیم متر می گرفت اگر زمین را بیشتر می کندیم در یک متری به آب می رسیدیم ،خانه ی مان نزدیک رودخانه بود . پدر می گفت بر فرض زمین را کندیم ، به واسطه سطح زیادی که دستکاری می شه راحت متوجه تغییر حیاط می شن و آنوقت به تصور آنکه چیز دیگری مخفی نموده ایم ، حیاطمان را زیر و رو می کنن.کلافه بودم تحمل چشم های ملتمس مادر را نداشتم ، آزرده بودم که فقط خودم را می بینم.

شعله های آتش همانند تنوره ی دیو زبانه می کشید و بالا می رفت. عرق تمام جانِ پدر را پُر کرده بود و من چون مجسمه ای نشسته و نظاره گر بودم ، گابریل گارسیا مارکز با آن چشمانِ نافذش به من می نگریست و از اینکه در حیاطِ خانه ی مان تنهای تنها گیر افتاده و داشت می سوخت گریه اش گرفته بود، فروغ را دیدم که در باغچه ی مان ، در نوبت و به فصل سرد می اندیشید............آخ ،جنگ وصلحِ تولستوی، زمینِ نو آباد، سمفونی مردگان، پداکوژیکی و ماکسیم گورکی، کندو کاوِ صمد، و.................و............. پیش مرگِ یکدیگر می شدند.

شب تب کردم ، خوابم نمی برد ، چشم هایم که روی هم می رفت کابوس می دیدم و هذیان می گفتم در خواب مردی را دیدم که دستاری به سر بسته و لباس بلندی تقریبا تا پاشنه ی پا پوشیده است و با نیزه ای که در دست دارد به جانمان افتاده و خون از درون کتاب سه قطره خونِ علویه خانم و بوفِ کور هدایت ...فواره می زند.مرد بلند قد گاهی به شکل پدرم ، گاهی به شکل و شمایل مغولان ، عرب ها ، ترک های غزنوی نیزه بر دست آتش را برهم می زنند و از گوش هایشان دود بیرون می زند.. جین استین در آن تاریکی شب ،مات ومبهوت چشم به من دوخته بود و وسوسه می شد که درون آتش بپرد.

نوبت ابراهیم در آتش است ، و اینکه سیاوش از آتش گذر خواهد کرد، اما نشد و همه در آتش سوختند از بام تا شام.

سوختن آن همه کتاب ،چنان روحیه ام را بهم ریخته بود که مدت ها در خواب کابوس می دیدم. باورم نمی شود که دیوان حافظ و شاهنامه ی فردوسی هم سوخته اند ، همه سوخنه اند تر و خشک ، با هم.

روز ها از آن ماجرای تلخ گذشته است ، توی ایوان نشسته ام و به باقیمانده ی خاکستر و دوده ای که بر جای مانده ، چشم دوخته ام ، این شعر فروغ را زیرِ لب زمزمه می کنم .

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست ِکشیده ی شب می کشم ، ...چراغ رابطه ها خاموشند . نمی دونم چرا این بیت مدام میاد نوکِ زبونم.

هان ای دلِ عبرت بین از دیده عِبَر کن هان.................ایوانِ مداین را آیینه ی عبرت دان

........................................................................................ناصر- دیماه - 92

۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

چشمانم ستاره می بیند

چشمانم ستاره می بیند
-------------------
انگار در چشمانم تراشیده اند
قامت بلندت را
بر سنگ ِ حجاری شده ای
تو را می بینم ، تو را
با دستان بلندی که در افق ...... ستاره می چیند
و بر سنگِ حجاری شده ای در چشمانم
ستاره می کارد...
چشمانم پُر ستاره اند
محونمی شود ، نمی شود
این تصاویر
از چشمانم ....
و ستاره هایی که بر سنگِ حجاری ، چشمک می زنند...
ناصر – دیماه -92

۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

به ویر تونم


بِ ویر ِ تونِم ( به فکر توام)
تو خوت دونی مو سخت به ویر ِ تونِم  ( خودت می دونی که به فکر توام)
عاشِقِم مو ،اسیر و گیر تونِم     (عاشقم و اسیر و گرفتارتم)
پَ چِنه تو ، زِ مو  فرار ِ کنی ( پس چرا از من فرار می کنی)
ت ِ هومالم مو نِه تو خوار ِ کنی ( نزد رقیبم مرا خوار می کنی)
ری تِه گیری سی مو که انگاری ( رویت را برام طوری می گیری)
دُشمنینه  به ری وِ ری داری  ( دشمنی در رو برویت داری )
اُ بِرارِت دلش زِ مو خینه ( آن برادرت که دلش از من خونه)
اُ آقاتَم به سر چه سنگینه ( باباتم با من سر سنگینه)
ننه تَم هم  دِلِش که چرکینه ( مادرت هم دل چرکه)
یی دوستی مون پَشه که چینینه (  این دوستی مان پس چرا این جوریه)
تو خوت دونی مو بی قرار ِ تونم ( خودت می دونی که بی قرارتم )
دِلوم تیتَ مو یارِ غار ِ تونم ( دلم پیش توست و یار همیشگی تم )
ایِه هر چی به مو بَ دَن سختی ( اگر هرچه به من سختی بدهند)
باورِت با که مو به هر جَختی ( باورت باشه که من با هر تلاشی)
اِز در وُ دریچه ، یا اِز سرِ بون ( از در و پنجره و یا پشت بام)
مو یی یام تیت سَرِم به پات قربون( من پیشت میام آی سرم فدای تو)
مو دِلِم وا تونه تو وا مو با ( دلم پیش توست و تو هم با من باش )
هیشکه زوری نکِردَه ایمانِه جدا ( هیچکس به زور ما را جدا نکرده)
وا تونِم مو عزیزِ دِلدارِم ( با تو هستم عزیز و دلدارم)
سی تو جَنگِم ، همیشه غم خوارِم ( برای تو می جنگم همیشه غم خوارم)
سی تو مو سر به دست باد سِپارم ( برای تو سرم را به باد می دم )
سی تو کاری کُنِم بووه برارِم ( برات کاری می کنم ای پدر وُ برادرم)
سی تو کاری کُنِم که کارستون (برات کاری می کنم کارستان)
چار محله همه دِران به زِوون ( چهار محله همه زبان در بیارن = از این کار حرف ها بزنند)
یی موِنم که به پای تو مهندم ( این من هستم که به پای تو ماندم)
تو فقط وا مو با ، عزیز دلبندِم ( تو فقط با من باش عزیز دلبندم)
مو سیت میرِم بدون به ویرِ تونِم ( برات می میرم بدان به فکرتم)
قربونت بام اسیر و گیر تونم ( قربانت بگردم اسیر و گرفتارتم)
اشک ِ تیاتِه بَریز به گُرِ دِلِم ( اشک چشمات را به این آتش دلم بریز)
داره سوسه دِلِم سی تو ، خِپِلِم ( دلم داره برات می سوزه خِپِلِم= اینجا اصطلاحی برای دوست داشتن)
یی حوفارِ دِلِ تو خاموش کو ( این حرارت دلم را خاموش کن)
ویرِ مو با ،غمِ فراموش کو ( به من فکر کن وغم را از یاد ببر)
خِپِل = چاق . تُپُل
      ناصر – دیماه - 92




۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

پیکر زیبا

پیکر زیبا


اندام تو را دیدم وُ از پای فتادم

چون محوِ تماشای تو با پیکرِ ماه هم

تقصیرِ کسی نیست که محو است به تماشا

مشکل نه تویی ، جلوه ای از کار خدا هم

نقاش ِ جهان بُرده قلم بَر تن ِ رعنا

این پیکر حوری ست که در نقش ِ شما هم

از ناخن ِ پا تا بن ِ سر دستی هنرمند

هر لحظه دهد جان، که در خلق ِ شما هم

باور نتوان کرد که اُستاد نتوان ساخت

چون تو کس ِ دیگر که در شکل ِ شما هم

تو مظهر ِ عشقی وُهر آن کس به تومبهوت

این پیکری زیباست که در وصف خدا هم

در آینه هر گاه که خواهی نظری کن

چون اشک ِ زلالی ست در آیینه وُ آب هم

چون وصف ِ تو بشنید به هنگام ِ عبادت

در فکر ِ تو بگذشت ز ِ مروه و صفا هم

او چشم به راه است ،سر ِ شب تا سپیده

گیج بود وُ ندانست به یادت و چرا هم

یک آن به تماشای ، بدادند دل و دین را

این دین به چه معناست که گردد به فنا هم

آدم به حوا نیز به نحوی که نظر داشت

دین داده به کف ، جنت وُ هم مهرِ خدا هم

گر نیک نظری بر تو کند آنکه تو را ساخت

او نیز بدهد دین وُ دل وُ جان ، همه با هم

ناصر – دیماه - 92