تقدیم به دوستی که هرگز ندیده امش
کتاب سوزان
وسط ِ حیاطِ خانه ی ِ قدیمیِ مان ، پدر با جدیت و بیلی بر دست ، آتشِ کتاب های درونِ بشکه را زیر و رو می کرد و هر از چند گاهی چند کتاب در بشکه می انداخت .
جو بسیار بدی حاکم بود . اکثر دوستان و هم محله ای ها دستگیر شده بودند و یا مخفی و در انتظلرِ دستگیری ، چند روز قبل یکی از بر و بچه های محل ،به دیدنم اومده بود و اصرار داشت که کتاب هامو سربه نیست کنم ، هرچه گفتم بابا ،من نه سرِ پیازم و نه تهِ پیاز و کسی را با من کاری نیست ،به گوشش نرفت که نرفت و از سرِ دلسوزی آنقدر آه و ناله کرد و ....که کجای کاری؟ اینا اول می گیرن واونوقت برات پرونده می سازن ، از کاه کوه درست می کنن ، تا بیای بگی که هیچ کاره ایی ،چند سالی باید اون تو ، آب خُنک بخوری .گفتم والا بالله داداش ، تا حالا ندیدم که کتاب جرم باشه وواسش کسی زندان رفته باشه تازه من این کتاب ها رو از کتابخونه خریدم اگه جرمه خوب جلوی فروشش رامی گرفتن ...... گفت خیلی پرتی . مگه نمی دونی فلانی را برای انشا تو مدرسه گرفتن و چندین سال زندان بهش دادن ، برای فلان کتاب حبس ابد می دن و..... اونوقت تو با این همه کتاب انتظار داری نوازشت کنن ، نه جانم اعدامت نکنن ، ابد تو شاخه شه.
........ از زحماتی که پدر و مادرم در دستگیری دادشم کشیده بودند و از اینکه بدون هیچ ملاحظه ای برای بدست آوردن مدرکی که خودشون وخودمون نمی دونستیم چیه. تمام خونه را شخم می زدند. از آن همه مرارت که خانواده برای رفتن به تهران و دیدار فرزند در زندانِ قصر، مشترک ، و اوین بهشون شده بود . آشفته می شدم.
جرقه های آتش ، هر لحظه بیشتر زبانه می کشید .......آه ، دُن آرام ، برگ هایش چه ناآرام شعله می کشید، عبیدذاکانی در کل کتابش ، این چنین موش ها اسیر گربه ها نشده بودند..
نشسته بودم و مات ، بر ایوان خانه و تماشای کتاب هایی که به چه سختی تهیه کرده بودم . هر ماهی چندین کتاب ،پس از دریافت دستمزدم و چه آسان به هدر می رفت بهایِ رنجی که در کوره پزخانه و سایر جاهایی که کار کرده بودم . چه کیفی داشت وقتی کلیدر را خریدم و بدون وقفه خواندم تا تمام شد . سرم گیج از دود آتشِ بشکه، و دردی که گل محمد می کشید. نیما یوشیج می سوخت و عکس روی جلد چروکیده شد و شعله کشید ، شاملو فریاد می کشید : هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم...............کتاب را در پستوی خانه نهان باید کرد.
تو دو سه روزی که هنوز تصمیم به سوختنِ کتاب ها نگرفته بودم با چندین دوست و آشنا و فامیل گفتگو کردم ،هیچکدام حاضر به امانت گرفتنِ کتاب ها نبودند ، التماس و خواهشم اثری نداشت حتی بخشیدم اما بی فایده بود و حق می دادم .
ابتدا می خواستیم آن ها را دفن کنیم ولی آن همه کتاب ، تمام حجم حیاط را به عمق نیم متر می گرفت اگر زمین را بیشتر می کندیم در یک متری به آب می رسیدیم ،خانه ی مان نزدیک رودخانه بود . پدر می گفت بر فرض زمین را کندیم ، به واسطه سطح زیادی که دستکاری می شه راحت متوجه تغییر حیاط می شن و آنوقت به تصور آنکه چیز دیگری مخفی نموده ایم ، حیاطمان را زیر و رو می کنن.کلافه بودم تحمل چشم های ملتمس مادر را نداشتم ، آزرده بودم که فقط خودم را می بینم.
شعله های آتش همانند تنوره ی دیو زبانه می کشید و بالا می رفت. عرق تمام جانِ پدر را پُر کرده بود و من چون مجسمه ای نشسته و نظاره گر بودم ، گابریل گارسیا مارکز با آن چشمانِ نافذش به من می نگریست و از اینکه در حیاطِ خانه ی مان تنهای تنها گیر افتاده و داشت می سوخت گریه اش گرفته بود، فروغ را دیدم که در باغچه ی مان ، در نوبت و به فصل سرد می اندیشید............آخ ،جنگ وصلحِ تولستوی، زمینِ نو آباد، سمفونی مردگان، پداکوژیکی و ماکسیم گورکی، کندو کاوِ صمد، و.................و............. پیش مرگِ یکدیگر می شدند.
شب تب کردم ، خوابم نمی برد ، چشم هایم که روی هم می رفت کابوس می دیدم و هذیان می گفتم در خواب مردی را دیدم که دستاری به سر بسته و لباس بلندی تقریبا تا پاشنه ی پا پوشیده است و با نیزه ای که در دست دارد به جانمان افتاده و خون از درون کتاب سه قطره خونِ علویه خانم و بوفِ کور هدایت ...فواره می زند.مرد بلند قد گاهی به شکل پدرم ، گاهی به شکل و شمایل مغولان ، عرب ها ، ترک های غزنوی نیزه بر دست آتش را برهم می زنند و از گوش هایشان دود بیرون می زند.. جین استین در آن تاریکی شب ،مات ومبهوت چشم به من دوخته بود و وسوسه می شد که درون آتش بپرد.
نوبت ابراهیم در آتش است ، و اینکه سیاوش از آتش گذر خواهد کرد، اما نشد و همه در آتش سوختند از بام تا شام.
سوختن آن همه کتاب ،چنان روحیه ام را بهم ریخته بود که مدت ها در خواب کابوس می دیدم. باورم نمی شود که دیوان حافظ و شاهنامه ی فردوسی هم سوخته اند ، همه سوخنه اند تر و خشک ، با هم.
روز ها از آن ماجرای تلخ گذشته است ، توی ایوان نشسته ام و به باقیمانده ی خاکستر و دوده ای که بر جای مانده ، چشم دوخته ام ، این شعر فروغ را زیرِ لب زمزمه می کنم .
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست ِکشیده ی شب می کشم ، ...چراغ رابطه ها خاموشند . نمی دونم چرا این بیت مدام میاد نوکِ زبونم.
هان ای دلِ عبرت بین از دیده عِبَر کن هان.................ایوانِ مداین را آیینه ی عبرت دان
........................................................................................ناصر- دیماه - 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر