۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

خاک آرزو

خاک آرزو
چه بسا آرزوکه خاک شده
در غم عشق خود هلاک شده
در دلش حسرتِ ناله های حزین
دردِ ناگفته هایی ،بر آب شده
تا که چشم بست به روی افق
عشق آمد ُ، او به خواب شده
چشم وا کن ،به نامرادی ها
آب دریا کنارت سراب شده
رفته است عشق وُ بی حساب شده
گرچه با رفتنش، خانه ای خراب شده
باز کن جشم تا افق بینی
چشم بستی ، دلی کباب شده
این همه آرزو به خاک شده
خاکِ هر آرزو کتاب شده

  ناصر-مهرماه/93


۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

به دنیا دل نبند


به دنیا دل نبند

چنان آزرده ام از خود که دل برخویش نسپارم

به دنیایی که دارد او،چگونه دل بر او آرم

جهان در کار خود ماندست ازاین رفتار نا اهلان

در این دنیا عبث بودیم ، در آن دنیا چسان کارم

عجیب سرگشته حیرانم ازین سرگشته گی یاران

گرفتاردل خویشم واندوه دل زارم

رفیق روز تنهایی ، به وحشت از تو بگریزند

نمانده هیچ رفیق راه، و تردیدی کزو دارم

نه من این کارِ خود دانم ، نه تو نیز کار خود دانی

در این بازار مکاره ، چه کس گردیده همکارم

از اول حرف من این بود ،سر انجام قصه ها دارم

نمی دانم،کجا در ناکجا آبادِ این قصه قرار آرم

گذر از چرخ این گردون که بر عهدش وفایی نیست

به دنیا دل نبند جانا، که در دستش گرفتارم

عجب در کار خود ماندم که در راهم جوابی نیست

بر این آینده ی موهوم ، اسیر دست قهارم

چو شحنه بر سر دیوار،شود در خانه ها آوار

نفس در سینه ها حبس ست ، دلی از کینه بفشارم

دلا بر من چه خواهی گفت از این حالِ پریشانی

دمادم یاوه می گویم ، بر این بخت اسفبارم

ندانم بهر چی زادم و یا بهر چه جان دارم

به دنیایی که می بینم، فغان آرم فغان آرم

نفس از سینه ات وا کن به جِد فریاد فردا کن

از این بی همتی بگریز، که در سر طرح نو دارم

در این جا قصه وا کردم به دنیا شکوه ها کردم

بگویید پس چرا قرن هاست، که سرگشته و آواره ام

چرا در روزگار سهل همه دوستند و هم راهند

خورد سنگ محک آنکس که سختی در رهش آرم

بگو یید حق من پس چیست،چرا پس جای من خالیست

چرا از اول دنیا، به این قوم ستمکاره، بدهکارم،بدهکارم

      ناصر- مهرماه /93

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

عاشق نشوید


عاشق نشوید

بر گرد عزیزم که دلم در تب وُ تاب است

این خانه نظر کن گُل من بی تو خراب است

چشمم به در وُ پلک به هم نازده شاید

یک آن گذری از نظرم،این چه شتاب است

گفتی که به دنیا کسی جز تو نیافتم

پس چیست که رفتی زِ بَرَم این چه حساب است

از بس که دو چشمم به تمنا ی تو پر زد

هر کس که مرا دید خیال کرد زِ شراب است

نی روز دل آسوده وُ نی شب به قرارم

این رسم زمانه و یا بازی دوران شباب است

کاردم به زنند خون نیاید زِ رگانم

از چیست که رحمی نکنی،این چه عِقاب است

شد کاسه ی چشم هام پُر از خون زِ فراقت

از بس بگریستم به عهدی که  بر آب است

شب عاشق ماه هست وُ منم عاشق ایام

تو عاشق شب گشتی وُ چشمت به شهاب است

من در پیِ تو روز وُ شبم گم شده اما

این تشنه به آب می رسد یا سوی سراب است

این چه چَهِ بلبل زِ شوقِ گُل وُ سبزه ست

یا مرگ شقایق و هیهای پُر از دادِ غُراب است

این قَدر مپیچان تو مرا ، تاب نمانده ست

از دل بزند خون به چشمی که به خواب است

ای نو گل بستان ، به جانم مَزَن آتش

از سوختن جانم بگذر ، دل که کباب است

خواهی نشوم کولیِ درمانده ی ِ عاشق

بر من نظری کن ، که جانم به عذاب است

هرگز نشوید عاشق وُ دلبسته عزیزان

بین عاقبت عشق ، چو من خانه خراب است

   ناصر- مهرماه/93