۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

به دنیا دل نبند


به دنیا دل نبند

چنان آزرده ام از خود که دل برخویش نسپارم

به دنیایی که دارد او،چگونه دل بر او آرم

جهان در کار خود ماندست ازاین رفتار نا اهلان

در این دنیا عبث بودیم ، در آن دنیا چسان کارم

عجیب سرگشته حیرانم ازین سرگشته گی یاران

گرفتاردل خویشم واندوه دل زارم

رفیق روز تنهایی ، به وحشت از تو بگریزند

نمانده هیچ رفیق راه، و تردیدی کزو دارم

نه من این کارِ خود دانم ، نه تو نیز کار خود دانی

در این بازار مکاره ، چه کس گردیده همکارم

از اول حرف من این بود ،سر انجام قصه ها دارم

نمی دانم،کجا در ناکجا آبادِ این قصه قرار آرم

گذر از چرخ این گردون که بر عهدش وفایی نیست

به دنیا دل نبند جانا، که در دستش گرفتارم

عجب در کار خود ماندم که در راهم جوابی نیست

بر این آینده ی موهوم ، اسیر دست قهارم

چو شحنه بر سر دیوار،شود در خانه ها آوار

نفس در سینه ها حبس ست ، دلی از کینه بفشارم

دلا بر من چه خواهی گفت از این حالِ پریشانی

دمادم یاوه می گویم ، بر این بخت اسفبارم

ندانم بهر چی زادم و یا بهر چه جان دارم

به دنیایی که می بینم، فغان آرم فغان آرم

نفس از سینه ات وا کن به جِد فریاد فردا کن

از این بی همتی بگریز، که در سر طرح نو دارم

در این جا قصه وا کردم به دنیا شکوه ها کردم

بگویید پس چرا قرن هاست، که سرگشته و آواره ام

چرا در روزگار سهل همه دوستند و هم راهند

خورد سنگ محک آنکس که سختی در رهش آرم

بگو یید حق من پس چیست،چرا پس جای من خالیست

چرا از اول دنیا، به این قوم ستمکاره، بدهکارم،بدهکارم

      ناصر- مهرماه /93

هیچ نظری موجود نیست: