۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

داستان کوتاه-عمه خانوم

عمه خانم
عمه خانم  همیشه طرفای عصر روی سکوی جلوی خونه شون بساط چای و قلیون شو پهن می کرد و رفته رفته، زنای همسایه به محفل عمه خانوم می پیوستند.( عمه ام نبود اما بواسطه خوانش همسایه ها ،و آشناها، همه اونو عمه خانوم صدا می کردند) . تازه شوهرشو از دست داده و گیس های سیاهش را که همیشه رنگ و حنا می گذاشت ،به سفیدی می زد، روسری عمه خانم همیشه تا وسطای سرش را می پوشوند و موهای فرفری و تقریبا پُرپشتش را از وسط فرق باز می کرد و ریشه های سفید موهایش ،فرق سرش را مشخص تر می کرد ، صورتی گرد و بشاش ،ابروهای پُرپشت و پیوسته،با عینکی با شیشه های دایره ای ،شکل خاصی به او می بخشید. گوشه ی لب هاش چروکیده و سه خط عمودی آبی رنگ و موازی (به قول امروزی ها تتو) روی چونش خالکوبی شده که گردی و صافی چونه اش را از نظر دور می کرد، روی  مچ دست راستش هم همین نوع خالکوبی و به شکل النگو بود،به جای پیراهن گل گلی رنگارنگ آبی و قرمزش که بیشتر ایام به تن داشت ،بعد فوت همسرش پیراهنی سیاه پوشیده بود و غم از دست دادن همسر مهربان و همیشه خندانش ، ضایعه ای بود که در چشمان عمه نمود پیدا کرده بود.
-یا عمه خانوم امروز زود اومده بود و یا همسایه ها دیر، هنوز به محفل عمه کسی اضافه نشده بود ،روی سکو و کنارش نشستم ، سلامم را خیلی گرم پاسخ داد و احوال همه ی اهل خانه را پرسید ،شلنگ قلیان را به دستم داد ،پُکی زدم و طعم چوب تنباکوی محلی دهانم را بدمزه کرد، دود را با تک سرفه ای از گلو بیرون دادم ، عمه... جان عمه؟ چی شد خالو فوت کرد البته همه گفتند سکته کرده ،اما خالو با آن همه شادابی و بشاشی ، اهل سکته نبود حداقل به این زودی ها.....
( خالو حسین شوهر عمه خانوم ،خدا رحمتش کنه، مردی شوخ و بذله گو ،همیشه ی خدا خندان، و تا با گفتار و حرکاتش به خنده ات نمی انداخت ولکن نبود، همه ی مردمی که می شناختنش ،دوسش داشتند و احترام خاصی براش قایل بودن، حدود شصت سالی از سنش گذشته بود،قدی تقریبا کوتاه،موهای جوگندمی و فرفری ،شکمی تقریبا برآمده ،دستانی کوتاه و خپل و سفید، بیشتر اوقات کت و شلواری و بسیار تمیز و مرتب بودو البته همیشه خندان)
راستش عمه برات بگه"به خدا بیامرز گفتم ای مرد، یه کمی هم به فکر زنت باش، چقدر بی خیالی،انگار نه انگار زن و بچه ای هم داری، مدت هاست زبانم شده عین تیغ، خشک خشک، از خشکی ترک ترک شده، معده ام مدام سوز می زنه و دایم ترش می کنم ،هیچی به دهنم مزه نمی ده ،دکترای شهرمون هم بلدن شربت ماستی و چند حب گچ نسخه کنن ، نه تنها خوب نمی شم بلکه بدترم شدم ، بیا منو ببر تهرون ، میگن دکتراش معجزه می کنن، اقدس خانم زنِ کبلعلی،درد منو داشته ، خودش می گه با یه نسخه شفا گرفته ،به منم آدرس دکتر را داده ، بیا بالا غیرتا ،محض رضای خدا، این آخر عمری یه کار صواب بکن، کاری بکن تا دعای خیر برات باشه،.
راستش اونقدر تو گوشش خوندم که قبول کرد، ای کاش این قده اصرار نمی کردم ،کاش زبونم که الانم اره اره ایه ، لال می شدو این خدا بیامرز را راهی نمی کرداما چه کنم ،تقدیر و سرنوشت هر کسی را جوری نوشتن، (همانطوریکه پُک های محکمی به قلیون می زدو دود سنگینی را بریده بریده از دهان و بینی اش بیرون می داد، ادامه داد) .
هوای تهرون خیلی گرمه،فکر کنم ننه، از این ماشینای جورواجورشه،سر و صدا و جمعیت بیداد می کنه، واقعا آدمو عاصی می کنن  سرسام می گیری ،مخصوصا ما که به این جور چیزا عادت نداریم، .صبح زود ،کله سحری پا شدیم ، صبحونه خورده و نخورده، از صاحب مسافرخونه که تو ناصر خسرو بود آدرس دکتر را گرفتیم، سوار خط اتوبوس شدیم و راه افتادیم.چند ساعتی تو راه بودیم دو تا خط عوض کردیم ، خالو از ازدحام جمعیت ،حالش بد شده بود، وسرش درد می کرد، اما دست از شوخی و مسخره گی بر نمی داشت،صدای خنده ی مسافرا  از شوخی های خالوبه هوا بلند بود و خنده ی اونا خالو را تازه راه انداخته بود، به مقصد که رسیدیم چندتا دستش را گرفته و نمی گذاشتن پیاده بشه، تعارفش می کردن که مهمونشون بشیم ، با زحمت پیاده شد، تشنه مون شده بود ،خالو آبمیوه خرید خوردیم و دلمون حال اومد،
مقداری راه را  تا مطب دکتر برسیم پیاده رفتیم ، نزدیک مطب، خالو افتاد رو زمین و گفت آخ سینه ام....... با عصبانیت گفتم ،مرد ناحسابی، خجالت بکش ،این چه کاریه، هرجا می ری،انتر بازیه خودتو داری، بلند شو مرد آبرومون رفت، به خدا زشته، این دیونه گی ها چیه؟ و........... اما خالو همین جور که به من خیره شده و دستش رو سینه اش بود تکان نمی خورد .لباش پُر خنده بود، غیظم گرفت ،گفتم به ارواح عزیزت، اگه دست از لودگی ات بر نداری ، میزارم می رم، آخه مرد این چه مسخره بازیه ،شوخی هم حدی داره ، هرچی جای خودشو داره،  دراز به دراز افتادی تو پیاده رو و مردم وایسادن نگاهمون می کنن ، زشته ،به خدا زشته،( اشکی که تو چشای عمه خانوم جمع شده بود را با گوشه ی چارقدش پاک کرد) آره ننه ،راه افتادم ،چند قدمی هم رفتم ، که مثلا قهرم ، که چند نفر صدام زدن، آی خانوم این آقا چی تون می شه ، برگشتم گفتم شوهرمه، همیشه کارش شوخی و مسخره بازیه، گفتن خانوم شوخی چیه؟ این بنده خدا نفس نمی کشه، گفتم اینم از حقه بازیشه ، دفعه اولش نیست ، سابقه داره. می خواد منو بترسونه تا براش ناز و ادا در بیارم ، گفتند خانم متاسفیم آقاتون عمرشو داده به شما، باورم نمی شد دویدم دستاشو تکون دادم ، داد زدم خالو،.... شوخیه ،مگه نه شوخیه ، من فدات می شم به خدا برات می میرم .بلند شو مرد ، به من رحم کن ، اما خالو با چشم های باز و لب خندان نگام می کرد و ......سرم رو از روی سینه خالو بلند کردن، آمبولانس اومده بود ، بردنمون پزشکی قانونی و بقیه شوهمه می دونن.
(تو خونه بودیم که در خونه را می زدند، همسایه بود اومد داخل، گفت"خبر دارید؟ خالو حسین به رحمت خدا رفته ، دارن از تهرون میارنش، یکه خوردیم ،مگه ممکنه؟ خالو و سکته؟ اما ممکن شده بود ، خیلی ها اومده بودن، قبرستون از زن و مرد ،پیر و جوون، پُر شده بود، آشنا و غیر آشنا، همه اومده بودن، یواشکی ، چند نفر چند نفر پچ و پچ می کردند و از خاطرات خالو می گفتند، از اینکه تا زنده بود باعث شادی و خنده ی همه شده بود ،همه از ته دل براش آمرزش می خواستند)
دختر عمه خانوم اون بزرگش ، اومد و پیشمون نشست، بلند شدم برم ، گفت بشین ،گفتم خدا باباتونو رحمت کنه، گفت خدا همه ی رفتگانتونو بیامرزه ، گفت وای ،نمی دونید، آبرومون رفت، هیچوقت این اندازه خجالت نکشیده بودیم ،... ادامه داد .... جنازه بابا رو که آوردند، داشتیم پشت سر بابا راه می رفتیم و گریه می کردیم ، نمی دونم کدوم زن فامیل و یا آشنا بود ،بغل گوشم گفت " امروز باید خودتونو نشون بدید ، با دو تا خواهرات ، چادراتونو به کمرتون محکم ببندید و سر خاک باباتون سنگ تموم بزارین، از شیون و گریه چیزی کم نزارین، صورتاتونو با ناخن بکنید و تا می تونین به سر و سینه تون بزنید ، نکنه شل بیاید که بعدا این مردم پشت سرتون صفحه نزارن،.
با با را که تو گور گذاشتند، آنقدر به سر و سینه مون زدیم که خود من دو سه بار راست راستکی ،غش کردم ، اونقدر جیغ کشیده بودم که دیگه صدام در نمی اومد، تمام وجودم پُر خاک و خُل شده بود همانطوریکه بی حال رو قبر بابام افتاده بودم ،چند تا از خانوما اومدن ،زیر بغلمو گرفتند و بلندم کردند، یکیشون بغل گوشم گفت ، پاشو ، دیگه واسه این میت گریه نکن ، این که خاک کردن، بابات نیست، بابات تو اون آمبولانسه، تازه آوردنش.
گفتم" عمه خانوم مگه تو سردخونه بهشت زهرا نیگاه نکردی که ببینی خالو خودشه یا نه؟ گفت چرا ننه ، کفن را باز کردند ،نگاه کردم دیدم موهاش مثه موهای خالو جوگندمی و فرفریه، گفتم خودشه، از کجا می دونستم یه کله فرفری دیگه هم مرده،
(صاحبای میتی را که به خاک سپرده بودیم ،سراغ مرده شونو می گرفتند ، یه هو همه چی به هم خورده بود ،خالو تو آمبولانس بود و اونا نمی دادنش ، به نوعی گروگانشون شده بود ، گفتن ما حالیمون نیست مرده مونو می خوایم ، این چه جورشه دیگه ، مگه چشم نداشتین ، با اشتباهتون صدها کیلومتر دنبالتون اومدیم و باید بر گردیم حالا می گید نبش قبر مورد شرعی داره و مرتب بد و بیراه بود که نثار می شد،چند تایی از زن و مردای فامیل دور آمبولانس را گرفته بودن ،لامذهبا مرده مونو بیارین پایین تا کاراشو انجام بدیم ،حداقل نمازشو بخونیم از اینا اصرار و از اونا مقاومت وانکار،آمبولانس گازشو گرفت رفت بالای تپه که فامیل ها خالو را به زور در نیارن و عده ای به دنبال اونا، تا اینکه یکی رفت پشت بلندگو ،خواهش کرد برگردند ،(بابا اونا مرده ی مارو می خوان چکار ؟،در اصل اومدن مرده مونو بدن و مرده شونو تحویل بگیرن ،محض رضای خدا آروم بشید ببینیم چکار باید بکنیم)مردم دو دسته شده بودن چه عرض کنم چند دسته ، زن و مرد بود که رو سنگی ، جایی نشسته و دست هاشون رو شکماشون گذاشته بودند ، از بس خندیده بودن چشاشون از اشک قرمز شده بود ، یه دسته می گفتن باید نظر مرجع را پرسید و عده ای می گفتن بابا هنوز که چیزی نشده نبش قبر کنید و خلاص ،مراسم عزا به خنده تبدیل شده بود و واقعا کسی نمی تونس جلو خنده شو بگیره ، بالاخره بدون پرسش شرعی ، نبش قبر کردند و میت ها را مبادله کردند)
دختر خالو ادامه داد" اونقدر واسه اون غریبه گریه کرده بودیم که دیگه نا نداشتیم واسه بابامون گریه کنیم ، همه هاج و واج مونده بودیم .بابا را خاک کردند ، مات و مبهوت نیگاه می کردیم بدون آنکه صدامون در بیاد ، مردم برای فاتحه می اومدن و هنوز فاتحه شون تموم نشده بود دهانشون به خنده باز می شد .عذر خواهی می کردن که ناخواسته خنده شون می گیره چه می شه کرد عزا داری ما هم این جوری شد .
گفتم خدا رحمتش کنه هم در زنده بودنش و هم در مردنش باعث شادی مردم بود . خدا بیامرزدش
  ناصر- شهریور/94


هیچ نظری موجود نیست: