۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

رفتی

 برای گل پر پر شده مان    حامد زارع
رفتی
 آن شبی که کنار ما بودی
خوشگل و ماه وُ با صفا بودی
یاد آن شب به بزم ما بودی
پرتوِ نقره فام ماه  بودی
آنچه مهتاب فشانده بود نوری
نورِ ماهی که در سما بودی
رنگِ ماهت و رنگ ماه با هم
چون عروسی به وصلِ ماه بودی
رنگِ سیمین وَشَت چه حالی داشت
روشنی بخش قلبِ ما بودی
چشم ها یت پیِ ستاره ای در شب
آن چنان محو وُ در هوا بودی
مات وُ مبهوت به آسمان خیره
گویی سال هاست زِما جدا بودی
راهِ شیری عجب غباری داشت
لیک تو گویی به قهقرا بودی
جمله عشاق به سوی تو نالان
سویِ چون تو که قرص ماه بودی
دادِ دلدادگان که خواهد داد
چون تو با ما ولی سوا بودی
رفتی وُ دیده ها به تو خیره
آن شبی را که ماهِ ماه بودی
ناگهان حل شدی به پرتوِ ماه
گو تو بر روی موج ماه بودی
یادت ای جان که در سما بودی
چون ستاره به چشم ما بودی
 تو همان پرتوی زِ ماه بودی
وقت پرواز پیِ خدا بودی

ناصر-مرداد/93

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

با من

با اجازه و عذر خواهی ، که بر مطلع غزل زیبای سیمین بانوی بهبهانی ، غزل زیر را سرودم. (بامن)
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
به وقت گریه و غم،گل و سپیده با من
تو هم نوای عشقی، بیا که غصه با من
رفیق و یار گشته، رُخی تکیده با من
هوای گریه دارم، بخوان که مویه با من
سَرِ گذشت ندارد، به سوز سینه با من
در لحظه های شادی، به شوق بوسه بامن
چه خاطر لطیفی، شعر و حماسه با من
تو آن قوی سپیدی، درون برکه با من
تو آن پری نازی ، تار وُکمانچه با من
به سان چشمه پاکی،زلال چشمه با من
چواشک چشم زلالی، به وقت گریه با من
دلم گرفته ای یار، هوای تازه با من
بیا که بی قرارم، قرار تازه با من
قسم به عشق پاکم، شوی شکسته با من
اگر کنی دوباره، خلاف وعده با من
به خاطرت گذشتم ، دلی ز کینه با من
به او بگو عزیزم، نکن تو فتنه با من
بدان برای عشقم، تو جان شیفته با من 
به عشق تو نهادم ، سری به سینه با من 
بدان برای عشقم زِ جان خود گذشتم
اگر رها شود جان،رها رها رها من
ناصر -مردادماه

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

خوشبختی


خوشبختی

 بارها جان دادم وُ چشم برنگاهش دوختم

تا که مهرم بر دلش افتد سرا پا  سوختم

گاه گاهی ،خنده ای بر آن لبش،دنیا به کامم می نشست

گاه با اخم در نگاهش ، غم به جان اندوختم

هم چو رودی پُر طلاطم ،در مسیری ناشناس

چشم در راهش شدم ،یا چشم به دریا دوختم

عاشقش بودم و بر عشقش قسم ها خورده ام

نگسَلَد این عشق، تا جان در بدن اندوختم

آی امان از این جهان بی مروت ، آی امان

آن چنان عهد را شکست ،من بر سرم می کوفتم

خود گذشتم از خودم شاید که خوشبخت تر شود

چون شنیدم من شکستش را، زِ تب می سوختم

عشق من،افسوس که لبخندت به لب خشکیده است

آن چنان غمگین و زارم من که عشق بفروختم

از پریشانی ات دلم می سوزد و افسرده ام

سال هاست از هجر تو من از درون افروختم

بار الها رحمتی کن، خنده بر رویش نشان

طاقت رنج اش ندارم،گرچه با او سوختم

    ناصر-مرداد/93

 

 

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

گدای عشق


گدای عشق

در شبی رؤیایی در آن کوچه تان

درب بر رویم گشودی ناگهان

لرزشم بیهوده می کردم نهان

گوییا قلبم پرید اندر دهان

هم چو چوبی خشک گشتم بی زبان

این صدای قلب بود مابین مان

دست در دستم، نگاهت نیمه جان

چشم در چشمم، بِبُرد از هوشمان

وفت می رفت وُ به بهت خیره مان

جان فراموش گشته بود در آن زمان

داغی وُ گرمای سوزان دهان

نرمیِ سینه، به روی سینه مان

می گذشت ساعت به تندی بی امان

وقت تنگ گردیده بود بر جفت مان

آن چنان در هم تنیدیم آن زمان

احتیاط بگریخته بود در کار مان

بانگ زد از اندرونِ خانه تان

کیست با او می کنی دیر گفتمان

در ببستی تو به روی شوق مان

پاسخش دادی، گدایی بود حقیر وُ ناتِوان

آری آنکس را که بوده بی گمان

او گدایی بوده است،لاکن گدایِ عشقمان

 ناصر-مرداد/93

 

۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

خيال

  خيال
در ميخانه گشاييد كه يار آمده است
بهر دیدار نگار،خلق به قطار آمده است
صف كشيد خيل جماعت به دست بوسي يار
جمع عشاقِ غمين ، با غم وُ زار آمده است
در ميخانه گشاييد كه بي باده و مي
مست وُمدهوش جماعت، شب تار آمده است
جمله گيج اند و ُ پريشان زِ رخسار نگار
بربط وُ ساغر وُ مي ، جمله به كار آمده است
در يكي شوق وُ طرب، در دگري رقصِ سما
از صدايِ طربش مرغ وُ هزار آمده است
باده پُر كن كه شوند مست همه شان ، از خُمِِ مي
وه چه زيباست گلي ، بي خس وُ خار آمده است
رنج ايام سپر گشت وُ نويد وُ مددي
اين غم از دل برهانيد ، كه يار آمده است
موسم رقص وُ نشاط است وُ دل آراميِ دل
خوش بنوشيم كه شادي به ديار آمده است
 -------------------------------------
زير نويس
دوش چه خوردم ،كه خواب هاي هچل هلف ديدم
ورنه اين وهم به سرم، بهر دمار آمده است
زود پنهان شده يا دور شو از وهم وُ خيال
بر دياردل ِمان غم به شكار آمده است
   ناصر مرداد/93