خيال
در ميخانه گشاييد كه يار آمده است
بهر دیدار نگار،خلق به قطار آمده است
صف كشيد خيل جماعت به دست بوسي يار
جمع عشاقِ غمين ، با غم وُ زار آمده است
در ميخانه گشاييد كه بي باده و مي
مست وُمدهوش جماعت، شب تار آمده است
جمله گيج اند و ُ پريشان زِ رخسار نگار
بربط وُ ساغر وُ مي ، جمله به كار آمده است
در يكي شوق وُ طرب، در دگري رقصِ سما
از صدايِ طربش مرغ وُ هزار آمده است
باده پُر كن كه شوند مست همه شان ، از خُمِِ مي
وه چه زيباست گلي ، بي خس وُ خار آمده است
رنج ايام سپر گشت وُ نويد وُ مددي
اين غم از دل برهانيد ، كه يار آمده است
موسم رقص وُ نشاط است وُ دل آراميِ دل
خوش بنوشيم كه شادي به ديار آمده است
-------------------------------------
زير نويس
دوش چه خوردم ،كه خواب هاي هچل هلف ديدم
ورنه اين وهم به سرم، بهر دمار آمده است
زود پنهان شده يا دور شو از وهم وُ خيال
بر دياردل ِمان غم به شكار آمده است
ناصر –مرداد/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر