۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

گدای عشق


گدای عشق

در شبی رؤیایی در آن کوچه تان

درب بر رویم گشودی ناگهان

لرزشم بیهوده می کردم نهان

گوییا قلبم پرید اندر دهان

هم چو چوبی خشک گشتم بی زبان

این صدای قلب بود مابین مان

دست در دستم، نگاهت نیمه جان

چشم در چشمم، بِبُرد از هوشمان

وفت می رفت وُ به بهت خیره مان

جان فراموش گشته بود در آن زمان

داغی وُ گرمای سوزان دهان

نرمیِ سینه، به روی سینه مان

می گذشت ساعت به تندی بی امان

وقت تنگ گردیده بود بر جفت مان

آن چنان در هم تنیدیم آن زمان

احتیاط بگریخته بود در کار مان

بانگ زد از اندرونِ خانه تان

کیست با او می کنی دیر گفتمان

در ببستی تو به روی شوق مان

پاسخش دادی، گدایی بود حقیر وُ ناتِوان

آری آنکس را که بوده بی گمان

او گدایی بوده است،لاکن گدایِ عشقمان

 ناصر-مرداد/93

 

هیچ نظری موجود نیست: