خوشبختی
بارها جان دادم وُ چشم
برنگاهش دوختم
تا که مهرم بر دلش افتد سرا پا
سوختم
گاه گاهی ،خنده ای بر آن لبش،دنیا به کامم می نشست
گاه با اخم در نگاهش ، غم به جان اندوختم
هم چو رودی پُر طلاطم ،در مسیری ناشناس
چشم در راهش شدم ،یا چشم به دریا دوختم
عاشقش بودم و بر عشقش قسم ها خورده ام
نگسَلَد این عشق، تا جان در بدن اندوختم
آی امان از این جهان بی مروت ، آی امان
آن چنان عهد را شکست ،من بر سرم می کوفتم
خود گذشتم از خودم شاید که خوشبخت تر شود
چون شنیدم من شکستش را، زِ تب می سوختم
عشق من،افسوس که لبخندت به لب خشکیده است
آن چنان غمگین و زارم من که عشق بفروختم
از پریشانی ات دلم می سوزد و افسرده ام
سال هاست از هجر تو من از درون افروختم
بار الها رحمتی کن، خنده بر رویش نشان
طاقت رنج اش ندارم،گرچه با او سوختم
ناصر-مرداد/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر