۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

کاش می شد


کاش می شد


کاش می شد در غروب آفتاب

بی صدا در پشت کوه،کوچید وُ رفت

کاش می شد همره ِ باد صبا

هر گلی را بی درنگ بویید وُ رفت

کاش می شد لحظه های عمر را

بانگاه مهوشَت می دید و رفت

کاش می شد می گشودی چشم را

تا ببینی عشق رادر یادِ تو می چید وُ رفت

کاش می شد خیره در اندیشه یِ فردای ما

سو سویی از امید در ذهن ها می دید وُ رفت

کاش می شد خنده بر لب ها نشاند

رازِ عشق از پرتوِ آفتاب را پرسید وُ رفت

کاش می شد در میانِ هق هقِ هر عاطفه

روشنیِ دلکشِ مهتاب را دزدید و رفت

کاش می شد همره، ابرِ بهار

قطره هایِ اشک را بر گونه ات بوسید وُ رفت

کاش می شد راز هایم با دلت همراز بود

لحظه های شوق رادر نورِ شمع خندید و رفت

کاش می شد زندگی باز همدل و همساز بود

تا که چشم در چشم هم، بی واهمه رقصید وُ رفت

    ناصر- دی ماه/93

۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

انالحق


                           انا الحق

 

آه بر من می زنی انگی و با هر هلهله

وای بر من می زنی سنگی زِ دور بافاصله

حکم می رانی به مرگم ،لیک تو دانی کیستم

از تعصب کور گشتی،تا که بینی  ،نیستم

حرف من حق است وُ جز با حق نگویم راز خود

می زنی با چوب تکفیر وُ نگویم هر چه بود

آن همه نادان که بر من می زنند سنگی به کین

هیچ ندانند از چه روی ،سنگی نماید حفظِ دین

لیک زِتو آزرده ام،این ریگ که بر من می زنی

خود بدانستی کی ام، خود را به نافهم می زنی

من اگر بر دار گردیدم بدان خود ،خواسته ام

نی که بردارَم کنند، من عشق از اینان خواسته ام

من اناالحق گویم وُ جز حق منظورم نبود

من که خود حق بوده ام ،سنگت چرا فرقم گشود

         ناصر- دیماه/93

۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

خواب خاطره


 خواب خاطره

من با خاطرِ تو در خواب رفته ام

شبانه  نه  که با آفتاب رفته ام

با این خیال که با تو و سیراب رفته ام

زهی خیال،نه سوی آب که در سراب رفته ام

در آسمان سپید خواب ستاره نیست

ستاره های بخت را چه بی حساب رفته ام

در سایه یِ خیال تو چرا به قاب رفته ام ؟

به روشنی به آفتاب،بی تو من آب رفته ام

تو آمدی که پُر کنی هر آنچه یاد رفته ام

ویرانه ام به خاطرت ،مگر خراب رفته ام

چگونه محو شدم چرا میان زندگانیت

عجب مدار زِ خاطرت که با شتاب رفته ام

دوباره باز مرا ببین ،امید زندگانی ام

که این خیال باطلی ست ،به خوابِ ناب رفته ام

                   ناصر- آذر/93

۱۳۹۳ آذر ۲۱, جمعه

عهد

عهد
در یاد توام اگر چه مستم مستم
عهدم به تو بود اگر شکستم پستم
بیچاره منم از آنچه بستم رَستم
در دام دگر فتاده هستم مستم
از رنج زمانه مانده ،یا پا بستم
از شرم نگاه ، به روی تو دل بستم
بر گیر نگاهت که دگر نتوانم
این راز نهان را زِ چه رو بربستم
اوست در دل من،و شرم تو تا هستم
من خسته شدم ،از این دروغ بشکستم
آن مهر وُ عطوفتت چنان است به دلم
کاری تو بکن، زِ مهر تو بگسستم
ای داد که من عاشق اویم هستم
سال هاست که دل را به دلش پیوستم
هیچ تاب ندارم که بگویم با تو
دل در پیِ اوست اگر به تو عهد بستم
دیوانه شدم از این دورویی خستم
زخمی تو بزن،که عهدِ تو بشکستم
خاین نبودم ،نگشتم از راهِ درست
اما چه کنم که دل به عشقت بستم
چشم در رخ تو،به یاد او می نگرم
رنجی ست به دلم، خدای من ،من پستم
کم کن گنه ام ،به یاد او من هستم
ای وای بگو، چرا به او دل بستم
این دردِ پُر از بیم، میانِ من وُ تو
یا خود شِکَنَم ، و یا شکن هر دستم
ای یار بدان ، اگر به تو چشم بستم
با طرد تو من چشم به جهانی بستم
  ناصر-آذر/93

۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

عشق یکطرفه


عشق یکطرفه

غروبِ تنگ وُ حالِ می گُساران

امان از عصر پاییز زیرِ باران

به روزِ جمعه با دل های غمگین

همه دلتنگ وُچشم از گریه سنگین

هوا بارانی وُ روز گشته تاریک

به ابری تیره با آن راهِ باریک

درون کوچه مان خلوت تراز شب

نگارِ دلکشم خوابیده از تب

چنان تلخ ست غروب تنگ وُ دلگیر

درون سینه ام کوهی ست نفس گیر

تنم خیس از تب وُباران وُ شبدیز

لبانم خشک و چشم هام گشته اند ریز

به گاه در حرکتم ،گاه زیرِ ایوان

کزین بیهودگی شاید دهم جان

از این روزِ غم انگیز تا شبی تار

دلم پُر خون، نگاه بر خانه یِ یار

امان از حالِ زار وُ دودِ سیگار

امان از شیفته گی ،با قلبِ بیمار

سرم گیج وُدلم آشوب کُند زود

چنان تنهام که تنها ییم شود دود

دلم تنگ وُغروبِ تنگ وُ باران

هوایی ست در دلم ،گردیده طوفان

نه سیگار وُنه دود وُ باد وُ باران

دلم تنگ است بیا ای ماهِ تابان

از این بیشتر نسوزانم که مستم

کزین بدتر ندانی عاشق هستم

دلم خوش گشته ازعشقم به یک عکس

غروبی سرد که تنهایم و بی کس

چقدر سخت است غروبِ تنگِ پاییز

دلم از غصه وُ غم گشته لبریز

       ناصر- آذر/93

۱۳۹۳ آذر ۷, جمعه

قهر

قهر
خاطراتِ وا تو بیدن، شو وُ روز ایا به خووِم
اینه آخرین کلامم ، تو بَدون بی تو تباهِم
اِز عذابِ بی تو بیدَن،لو وُ ذونم بسته آیید
دیریه اخمِ نگاهِت ،تَهل کِرده شو تا پگاهِم
بعضی زخمانه عزیزیم ،ری شونه باید کُنی وا
یادت با که خیلی وقتا،دیدنت با راه وُ چاهِم
ئی پریشونی مونِه، بی خَوَر اِزعشق تو کرده
سیلی کو به مینِ تیام،تا تیام بَوینه ماهِم
نیوَه خاکِ زیرِ پات بام،تو که دایم سر به زیری
جایِ هر پاتَم تیام با،تا کنی سیل به تیاهِم
دردِ دیریت هم چو کُهی ،مین سینم لونه کرده
پَه چِنه یی (ای) بارِ سنگین،نی وُریسَه اِز گناهِم
قسمتِ مونم همینه ،تی نا ، با دردی به سینه
پَه کی یی (ای) کینه تمومه، ای همه پشت وُ پناهِم
خاطراتِ وا تو بیدن، چی ستاره به تیامن
یی (ای) پِرِشقَه ها به تیام، منی تش ونده به راهِم
اَ ، یِه ذره سیت عزیزم، کمی هم سیلِ هوا کو
یی (ای) دِلِمه تش گرفته ،چو شفق که دیر زِ ماهِم
وا کدوم زِوون رسونِم ،به تو دوستی وُوفامِه
طاقتِ قهرِتِ نارِم، لطفی کو تو به نگاهِم
     ناصر-آذر/93

۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

خاک

خاک
گِل وُلای چنان دو دستی پاهایم را چسبیده اند
که گویا من..
                خاک شان را گِل کرده ام
رهایم سازید
که خود نیز، گِل تپیده ای بیش نیستم
و نوبت به خاک افتادنم
مدت هاست فرا رسیده است
دیر نیست که اشک آسمان
        خاکِ مرا گِل سازد
    ناصر-آذر/93

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

گل پژمرده

گل پژمرده
از  دامن سفید، گل را چگونه چید
دق کردوُ گل بمُرد،ننگ را به جان خرید
آن دردِ بس گران،بر سینه اش نشست
پژمرده گشته گل،براو چه ها گذشت
بر دامنش نشست،داغی سیاه وُ پست
چشم بر زمین نشاند، گویی به خون نشست
آن گل فسرده شد،غمگین وُ واژگون
هر برگِ لاله اش،رنگین به رنگِ خون
او چون شقایق است،در دشتِ لاله ها
سرخ گشته صورتش،از انگِ واژه ها
بر خیز و خود نگر،وقتی سپیده مُرد
در خانه یِ امید،شب لانه کرده بود
شب گشته رو سیاه،افسرده گشته ماه
در پشت ابر وُ کوه،شرمنده جان او
آن گل به دامنی، خوش لانه کرده بود
افسوس که داغ را،افسانه کرده بود
دستی زِقهر گرفت،بیخ گلوی گُل
دستی چنان فشرد،جان رفت وُ بوی گل
آن ناسپاسِ دهر،با عشقِ ما چه کرد
هم گُل زِما گرفت، هم کشته بوی گُل
     ناصر-آبان /93
 

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

واپسین


واپسین

در واپسین های عاشقی

اشک هایم در آغوش مهتاب

                قندیل بسته اند

وچشم ها در انکسارِ یخ ،  پریشانند

زمان دق می کند

                  از دردِ بودنمان....

چه ناخواسته انتخاب شده ایم ،

                 در این بی سر انجامی

سوختم از سوزشِ سردیِ رفتارت

و این قلب سنگ شده.....

چه آسان در هم می شکند

در شب های سردِ تنهایی.....

   ناصر- آبان /93

 

 

 

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

آنقدر دلم هوایی شده
که می ترسم سقوط کنه و.........بترکه
یکی نیست  بگه
تو که بال پرواز نداری
برای چی هوا بَرت داشته ؟.............
ناصر –آبان/93

خانه ی قدیمی

خانه ی قدیمی
بر پشت بام خانه ی قدیمی مان
دیگر پرنده ای دانه نمی چیند
دیگر بر بام خانه سبزه نمی روید
و بوی کاه گِلِ قدیمی ، اززیر آسفالت بام ،دزدکی سرک می کشد.
آن سنگ گرد غلتان..
سالهاست بی حرکت در گوشه ای آرمیده است
پشت بام خانه ی قدیمی مان اصلا قد نکشیده است
و بربام های قد کشیده ی همسایه ها ، راهی نیست
حتی نور خورشید ،دیگر بر پشت باممان نمی تابد
و یاد جوانی ام ،پشت حصار طبقات گم گشته است
اینجا رویا هایم پشت دیوار ها ی بلند گیر کرده اند
اینجا ، خاطری با گاه گِلِ بام قدیمی مدفون گشته است
و.... پدر سال های زیادی ست پای به خانه نمی گذارد
          ناصر- آبان/93 الیگودرز

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

عاشقم هنوز

عاشقم هنوز

گفتمش بیا عاشقم هنوز
رمز وُ راز دل، نیزبرای اوست
گفتمش هلا ، زار وُ خسته ام
ردی از دلم، جای پای اوست
بی خبر چرا رفتی از بَرَم
یاد آن نگاه، چشم به راه اوست
ناله ها به دل، شکوه ها کند
ناله های من ، از فراق اوست
این همه صدا،میرسد به گوش؟
گرچه هر نوا،در هوای اوست
گفتمش بیا ،کین  دلم  هنوز
یاد او کُند،خاک راه اوست


ناصر-آبان/93

۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

کاش

کاش
کاش دلی در سینه ای برای من پر می کشید
یا به هوای کودکی ،در خانه مان سر می کشید
کاش برای این دلِ تنهای من بی گفت وُ گو
هم چو که یار عاشقی، دل پای دفتر می کشید
کاش می شد که آن نگار برای من شعر می سرود
یا در نگاه به آسمان ، بخت را با اختر می کشید
کاش دلی در خانه ای از انتظار رها می شد
تا که چشم هایِ خسته مان نیز توی خواب پر می کشید
کاش زمانِ دیگری ما عاشقِ هم می شدیم
وقتی که با بوی بهار، سرو وُ صنوبر می کشید
کاش دوباره باز تو ، رو شانه یِ من می نشست
یا روی گنبد هایِ شهر، جمعی کبوتر می کشید
کاش هوای عاشقی در قلب اون جا می گرفت
تا با نگاه عاشقش ، شهر را به اخگر می کشید
کاش برای هر دو مان این زندگی ثمر می داد
تا در کنار هم دیگه ، دنیا تا آخر می کشید
  ناصر – آبان/93