کاش می شد
کاش می شد در غروب آفتاب
بی صدا در پشت کوه،کوچید وُ رفت
کاش می شد همره ِ باد صبا
هر گلی را بی درنگ بویید وُ رفت
کاش می شد لحظه های عمر را
بانگاه مهوشَت می دید و رفت
کاش می شد می گشودی چشم را
تا ببینی عشق رادر یادِ تو می چید وُ رفت
کاش می شد خیره در اندیشه یِ فردای ما
سو سویی از امید در ذهن ها می دید وُ رفت
کاش می شد خنده بر لب ها نشاند
رازِ عشق از پرتوِ آفتاب را پرسید وُ رفت
کاش می شد در میانِ هق هقِ هر عاطفه
روشنیِ دلکشِ مهتاب را دزدید و رفت
کاش می شد همره، ابرِ بهار
قطره هایِ اشک را بر گونه ات بوسید وُ رفت
کاش می شد راز هایم با دلت همراز بود
لحظه های شوق رادر نورِ شمع خندید و رفت
کاش می شد زندگی باز همدل و همساز بود
تا که چشم در چشم هم، بی واهمه رقصید وُ
رفت
ناصر- دی ماه/93