کاش
کاش دلی در سینه ای
برای من پر می کشید
یا به هوای کودکی ،در
خانه مان سر می کشید
کاش برای این دلِ
تنهای من بی گفت وُ گو
هم چو که یار عاشقی،
دل پای دفتر می کشید
کاش می شد که آن نگار
برای من شعر می سرود
یا در نگاه به آسمان
، بخت را با اختر می کشید
کاش دلی در خانه ای
از انتظار رها می شد
تا که چشم هایِ خسته
مان نیز توی خواب پر می کشید
کاش زمانِ دیگری ما
عاشقِ هم می شدیم
وقتی که با بوی بهار،
سرو وُ صنوبر می کشید
کاش دوباره باز تو ،
رو شانه یِ من می نشست
یا روی گنبد هایِ
شهر، جمعی کبوتر می کشید
کاش هوای عاشقی در
قلب اون جا می گرفت
تا با نگاه عاشقش ،
شهر را به اخگر می کشید
کاش برای هر دو مان
این زندگی ثمر می داد
تا در کنار هم دیگه ،
دنیا تا آخر می کشید
ناصر – آبان/93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر