۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

بی خبر

از توو رسم تو جانا نماندست اثری
گو به من جان و روانم زچه این بی خبری
گو به جز عشق و وفا من چه خطا داشته ام
بهر چیست این همه دوری نه خبر یا اثری
سال ها در پی تو در سر هر برزن وکوی
می نشستم که بپرسم ز هر رهگذری
هیچ نشانی نگرفتم ز اقوام و کسان
هیچ پیامی نرسید بر من شوریده سری
نکند قطر ه ای گشته به دریا شده ای
یا که محو گشته نشانت زچشم و بصری
ذره ای مرحمتی کن تو به آوارگی ام
بی وفا یاد تو هست آن همه وقت عشوه گری
یاد داری صنما هر شبی تا صبح دگر
عشوه میکردی و ناز تا دل و دینم ببری
شب مهتاب و روی بام و هوای سحری
جام می،تنگ شراب و آن همه فتنه گری
همه شب کار من این بود به دلداری تو
قصه ها گفتم و گفتیم زهر انس و پری
نرم و آهسته به مویت بزدم چنگ و همی
غرق آب گشت تن از شرم نگاه دگری
ماه  هر بار که آمد به خلوتگه ما
پس کشید پای چو می دید بسان قمری
راز دل با که بگویم ز پریشانی خود
تو برفتی و چه دانی ،کی شد ایام سپری
من که از شوق تمنای وجودت همه وقت
چشم به در دوخته ام تا که بیابم خبری
قاصدک باد صبا گو که تو را آرد زود
بل ز احوال عزیزم که بیارد خبری

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

دو بیتی

تو وقتی وا مونی نیخوام صوب با
زمین لر بخوره شووا تموم با
تو وقتی وامونی یه شو هزار با
ایه که وا مونه شو بی شوماربا
مو وقتی وا تونم مست و ملنگم
خدا دونه که بی تو لنگ لنگم
دلم خاوه  که هرگز نری از تم
که بی تو عاشقی بدبخت و منگم

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

انتظار

دانی که در هوایت،هر روز و هرشبانه ،
در هجر تو بخوانم ،زیباترین ترانه
دانی که در پی تو، گیرند به من بهانه
راه مرا بگیرند، این قوم جابرانه
دانم تو هم ندانی، بار ها که من غزل خوان
در کوی تو بخواندم ،اشعار عاشقانه
در آرزوی دیدار، روزها به انتظارم
شاید تو را ببینم، شاید که صادقانه
دست تو را ببوسم،تنگ در بغل بگیرم
از لذت وجودت، گرم گردد آشیانه
اما خیالی بیش نیست،وقتی که تو نیایی
در ماتمت بمانم، حیران از این زمانه
گردون دون را بین،ای اُف براین زمانه
زیبای نازنینم ،حصر است میان خانه
من هیچ هیچ نخواهم ، دست از سرش بدارید
کز یار مه جبینم ، گیرم دگر نشانه
                      شهریور 90

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

تا هستا جونم

ا ُتیات وا نکن خیلی قشنگه
وا تیات سیلم نکن دلم اشنگه
مونه اسیر کردی با ا ُ تیا کالت
دست خوم ایه باوه ایام به مالت
به خدا نیترسم ازاُ قوم و خویشت
حاضرم سیت بمیرم قسم به کیشت
تو فقط ری حرفت با کارت نباوه
مو به دستت ایارم هر طور که باوه
جونمه مو سیت ادم ایر که خوایی
اما مو فکر نیکنم اینه بخوایی
تو خومه خوایی عزیز اینه مو دونم
قول ادم پات بمونم تا هستا جونم

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

عاشق

جان غمگین،تن سوزان،دل شیدا دارم


آنچه شایسته ی عشق است همه آن دارم

سوز دل،خون جگر،آتش غم،دردفراق

چه بلا ها که زعشقت من حیران دارم

سالها در طلبت،واله و شیدا شده ام

...رنج بسیار ، کشیدم تا به تن جان دارم

گر چه هر بار مرا رنجه نمودی از خود

منی رنجیده نشان از دل رنجان دارم

عاقبت در طی دوران پر از اوج و فرود

تو بدان، عاشقم و هیچ بجز آن دارم

نومید

نومید نگشته ام


هرچند روزگار درازی است در انتظار روزی دیگر

پلک های خسته ام را در دور سوی کرانه،باز نگه داشته ام

نومید هم نمی شوم،اما اگر نیامدی!

و پلک هایم فرو افتاده باشد

افسوس روزگار سپری شده را

با که قسمت کنم؟

عکس

عکس


رنگ از رخ ام پرید ،از دیدن تو باز قلبم شماره شد ،چون یاد دیر باز نبض مچم زخون،بی وقفه می جهد این بغض ز سینه ام،بیرون نمی رود این غم ز دیده باز،دنیای پر ز راز ای یار بی نیاز داغم ،داغ داغ خیس از سرشک و آه آب دو دیده ام،بر جام دیده گاه لبریز خاطرت،پر گشته از نگاه ماتم وکیش و مات.. باز هم چو سال ها،در خاطرم رها زیباتر از نوا،چون ساز خوش صدا آهوی دشت عشق زیباتر از هوا من آدمم ولی،محتاج یک نگاه رحمی به من بکن،لطفی به من نما

بشکن

بشکن


با من و خاطره ام بیداری سال ها خاطره با من داری این پیام را به نگارم برسان آی که از دیدن من بیزاری روزها در هوس دیدن تو چشم به راه بوده ام و پنداری لحظه ها در قدمت می میرند گر چه با دیگری پیمان داری وقتی از خواب تو بر می خیزم غرق آب گشته ام از بیماری خواهشی دارم و لطفی بنما بشکن .رویای حریف آزاری

چه شبی

چه شب بدی بود، دیشب


تا صبح خواب تو را می دیدم،نه اینکه دیدن تو بد باشد

نه،اشک هایت مرا می آزرد،

من تا صبح با تو گریه کردم

نمی دانم تو برای چه می گریستی؟

اما من می دانم ،چرا می گریستم.

دیرینگی الیگودرز








اَلیگودَرز مرکز شهرستان الیگودرز در شرق استان لرستان است.شهر الیگودرز در ناحیهٔ کوهستانی و با آب و هوایی سرد در شرق لرستان واقع شده است.دیرینگی شهر الیگودرز به بیش از ۷۰۰ سال پیش می‌رسد.گویش اغلب مردمان این شهر لری بختیاری است .هرچند گویش هایی دیگر ازجمله جاپلقی (مهاجران دهستان خمه پاچه لک و برخی از روستا های ازنا)و آذری مانند ساکنان روستای چمن سلطان هم در این منطقه گویش ورانی دارد.الیگودرز در گذشته از پنج محلهٔ آدووند،ورزندان ، مجیان ، ده تیرانی و ده مرضا تشکیل شده بود هرچند که توسعه اخیرشهر این مرز بندی را نامحسوس کرده است.[۱]















در وجه تسمیه الیگودرز روایت‌های گوناگونی وجود دارد. از آن جمله، روایت ساکنان بومی شهر است. بر مبنای این روایت، واژه الیگودرز، ترکیبی از واژه (آل) به معنی خاندان و گودرز است. بر این اساس مردم الیگودرز خود را به گودرز پهلوان یکی از شخصیت‌های معروف شاهنامه نسبت می‌دهند که با گذشت زمان، ترکیب آل گودرز کم کم به الیگودرز تبدیل شد.وجود طایفه بزرگ گودرزی در این شهر، این باور را تشدیدکرده‌است.نشانه‌های تاریخی نیز نشان می‌دهد که در محدوده شهر الیگودرز در حدود هفده قرن پیش از میلاد، تمدن‌هایی وجود داشته‌است. البته در تپه‌های شمال غربی آثاری کشف شده‌است که به دوران پیش از اشکانیان و هخامنشیان تعلق دارد. برخی دیگر نیز وجه تسمیه آن را از واژه آلیورز یا آل ورز دانسته اند. در گذشته این منطقه بخش عمده ای از گندم غرب ایران را تولید می کرد و به خاطر پر بار بودن محصول گندم ها به رنگ قرمز در می آمدند به همین خاطر عده ای معتقدند این نام ترکیبی از کلمهٔ آل به معنای قرمز و ورز به معنای کشت است. همچنین این نام را آمیزه‌ای از دو واژه اَل به معنای عقاب و گودرز دانسته‌اند











دیرینگی



بر اساس مدارک به دست آمده از حفاری های قلعه مندیش و تپه های اطراف شهر قدمت شهر فعلی الیگودرز به بیش از هفتصد سال پیش می رسد مردم الیگودرز، مذهب شیعه قدیم (علوی) داشته‌اند و خانقاه آن، مرکز تعلیمات دینی قزلباشان و درویشان بوده است. شاه اسماعیل صفوی در یکی از سفرهای خود از این خانقاه دیدن کرده است.البته در حدود هفده قرن پیش از میلاد شهری با همین نام در همین منطقه وجود داشته که به دلایل نامعلوم از بین رفته است .شهر الیگودرز قبلا زیر نظر گلپایگان و سپس بروجرد بوده است ولی در سال 1327 با تاسیس فرمانداری الیگودرز شهر الیگودرز به عنوان مرکز شهرستان الیگودرز انتخاب شد.[نیازمند منبع]







[ویرایش] گردشگری



الیگودرز دارای مکان‌های تفریحی بسیاری از جمله آبشار چکان دهقادی و چشمه آسار و سراب شامکان در منطقه شول آباد،آبشار لوچ، رود حوضیان، رودخانه ماهیچال، طبیعت اشتران‌کوه و قالی کوه، آبشار آب سفید، آبشار مبارک آباد، رودخانه مور زرین در بخش زلقی، آبشار تیندر، غار تمندر، جنگل‌های بلوط و گردو و سرچشمه دورک، گایکان، دره دورک، دشت لاله‌های واژگون در روستای دالانی، دره دایی، دره حیدر ، دره دایی ،کیگوران و یک راه دسترسی به دریاچه گهر می باشد. و همچنین روستای چقاگرگ که از قدیمی ترین روستا های بربرود است و تپه خلیل خان در آن قرار دارد در شمال این شهر بقایای قلعه مندیش و درجنوب غربی و شرقی این شهر تپه ها تاریخی وجود دارد، همچنین در ضلع جنوبی شهر پارک جنگلی بنفشه روی تپه یال احداث شده است.[نیازمند منبع]







[ویرایش] موقعیت طبیعی



الیگودرز در ناحیه کوهستانی زاگرس مرکزی قرار گرفته است و نزدیک به ۲،1۰۰ متر از سطح دریا ارتفاع دارد و در امتداد شرق به غرب کشیده شده است.در ضلع شمالی و جنوبی شهر اراضی ناهموار با ارتفاعات و قلل متعدد پراکنده اند به همین دلیل نیز از آب و هوای نسبتاً سرد کوهپایه ای برخوردار است.







[ویرایش] مهم ترین ارتفاعات



کوه سیاه،کوه سفید،کوه ریواس،کوه میال،مندیش ، سیاتیر، امیر کوه ،ارتفاعات باجگیران و به علاوه در اطراف شهر کوه های دیگری نیز پراکنده اند که مهمترین آنها عبارتند از : چهل گز در شمال شرقی،علی بلاغی در شمال و کمربسته در شمال شرقی و همچنین از کوههای دورتر ازشهر می توان به قالی کوه ،اشترانکوه و تمندر اشاره کرد.







[ویرایش] صنایع دستی و سوغات



صنایع دستی الیگودرز شامل هنرهای سرامیکی، قالی بافی ، منبت کاری، سیم بافی ، معرق‌کاری، گلیم بافی و جاجیم بافی می‌شود. این شهر دارای منابع غنی معادن سنگ مرمر کبالت منیزیم گرانیت چینی کریستال سرامیک و روی است.عسل و کشکِ محلی از محصولات عمده این شهرستان است که از این فرآورده ها به عنوان سوغات الیگودرز نیز یاد می شود.



دلم می خواست که تنها با تو باشم


بدون عشق تو هرگز نباشم

دلم می خواست که دهها سال دیگر

اگر باشم،فقط من با تو باشم

مگس

مگس اینک هزاران بار


به جولان گه من می چرخد

بوی خون تن من

مست کرده مگس حادثه را

به خیالش که خونم قند است

...نیش تا دسته فرو کرده به تن

شکمش طبله شده،مست از خون آلوده ی من

حال پرواز ندارد

مگس اینک فتاده بر من

نی خوام

نی خوام


دلم سی دیدنت یه ذره آیید/ تیام خسته آیید از بسکه پایید -  بابا گوشتم تکید از بسکه لرزید/ به فکر های بدی که کردمه سیت   -    خیال کردم آقات دستاته بسته /چونو وا چو زدت ، پاهات شکسته -   ننت چنگول گرفته از کپل هات/ به گزه کنده رون و هر دو گوشات  -  تموم لارته با مشت و چنگه /ک وو ...کرده ک وو چی رنگ دشکه- گیسات نازنین،یه چپه کنده/ سو قولمه هی زده،پهلیت ،به دنده -کشیده می یاته سفت و به سختی/ به شونت دور آییدچو بند به رختی- آقات با لقه شونده مین پوزت /همه حیرون بیدن از حال و روزت -اقد با دست زده به مین دونت/ صدات گیر کرده و رفته روونت- تیات از سقف کله ت ره به بالا/ نوونم مردیه یا نه به مولا- تموم دست و پام چی دیک لرزست/ ز دست ای خیالا زله ام رخت- اگر که عاشقی جرمش چنینه /مو نیخوام دلبری ای نازنینه- مو نی خوام لو بلم به زیر تشنیت /مو نیخوام دست ب لم به هر دو پهلیت- مونیخوام ناز کنی مو ناز کشت بام/ مو نیخوام عاشقی، مو عاشقت بام-از هر چه عشق و عاشق مو گذشتم/ دلم لت لت بیده سی سرنوشتم -اگر که عشق و عاشقی گناهه/ مو نیخوام نازنین اگر چه خووه -با لهجه الیگودرزی

موقعیت جغرافیایی الیگودرز

موقعیت جغرافیایی الیگودرز/در طول شرقی41 دقیقه و 49 درجه/در عرض شمالی22 دقیقه و33 درجه/مساحت 9.6 کیلومتر مربع/کوتاه ترین راه تا مرکز استان 154 کیلومتر/توضیح اینکه مسافت الیگودرز تا مرکز استان از تمام شهرهای استان بیشتر است و بعد از آن ازنا است که 132 کیلومتر با مرکز استان فاصله داردو نزدیکترین شهر الشتر است با52 کیلومتر/


۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

فرهیختگان شهرمان را بهتر بشناسیم

برای شناخت هر چه بیشتر ،اسامی و آثار نویسندگان، شعرا و مترجمان شهرمان را فهرست کنیم.
درخواست دارم  چنانچه به دلیل عدم اطلاع و دسترسی به منابع،نتوانسته ایم کلیه کسانیکه در این راه کوشیده اند را به لیست اضافه کنیم و یا نتوانسته ایم مشخصات این عزیزان را کامل کنیم عنایت فرموده و ما را در این مهم یاری بفرمایید
توضیح اینکه این عزیزان بر اساس آثار مکتوبشان که به صورت کتاب در آمده است،لیست گردیده اند و بدیهی است آثاری که در دست چاپ است و یا نسخ خطی ، مقالاتی که در جراید منتشر شده و یا پایان نامه ها و از این قبیل به این لیست وارد نگردیده است ،خواهشمندیم نویسندگانی به این مجموعه اضافه شوند که آثارشان به صورت کتاب انتشار یافته است
در اینجا جا دارد از جناب آقای ساسان والیزاده مولف کتاب شناخت نامه ی نویسندگان لرستان  تشکر و سپاسگزاری
نموده و اذعان می نماییم که بیشتر مطالب این نوشتار بر گرفته از کتاب ایشان و زحمات این عزیز است و انشاالله با اضافه شدن و تکمیل فهرست، بتوانیم در ویرایش های بعدی به این عزیز یاری رسانیم

بهرامی،نادر- کتاب گلچین نادر" 1371 که در بر گیرنده ی خلاصه و چکیده ای از مطالب متنوع ادبی، فکاهی و روان شناسی است به سعی او انتشار یافته است
بهرامی،نصرت الله-مجموعه ای را به نام گلشن لر"1361 که در بر گیرنده ی رباعیات محلی لری همراه با واژه نامه
فارسی است منتشر کرده است. بهرامی اگر چه فاقدتحصیلات مدرسه ای است اما اشعارش دارای استحکامند
بهروزی،اسدالله-کتاب نثروچکامه" را به چاپ رسانده است.این کتاب حاوی مطالب علمی،ادبی در نثر،غزلیات،رباعیات
مخمسات،ساقی نامه و داستانهایی پند آمیز به سبک قصاید منظوم در 9 قسمت مدون است
توکلی،مهرداد-چشمه های نور 1377"
جاپلقی،قربانعلی-کتاب خودکار شهید 1358 " که دارای نثر داستانی است
جمشیدی،هادی-نماینده توزیع و خبر نگار مطبوعات، نقاش زندگی ؟ و فیلم نامه کویر عشق 1371" از آثار اوست
جاپلقی،سید علی اصغر-وفات 1313ق- از علمای لرستان،او مدارج حوزوی را نزد پدرش سید محمد شفیع بروجردی و میرزا محمود طباطبایی و شیخ مرتضی انصاری گذراند کتاب طرایف المقال فی الرجال از آثار اوست
جاپلقی،سید علی اکبر-وفات 1279ق – از علمای مذهبی، اودر علوم مختلف حوزوی سر آمد بوده است مقدمات را نزد پدرش سید محمد شفیع جاپلقی فرا گرفت و بعد ها مدارج عالیه را گذرانده و به اجتهاد نایل آمد
از آثار او "استصحاب" است که ضمیمه قواعد الشریفه پدرش به چاپ رسید
جاپلقی،محمد شفیع-از اکابر علما و جامع معقول و منقول و سر آمدان علم رجال و حدیث ، او از شاگردان حاج ملا احمد نراقی و شریف العلمای مازندرانی و سید محمد مجاهد و دیگر علمای آن عصر بوده است، آثار"الروضه فی الطرق الشیعه"با چاپ سنگی و "القواعد الشریفه" با چاپ سنگی از ایشان به جای مانده است
حسینی،غفار-(1313-1375) ،استاد دانشگاه،مترجم،پژوهشگر و شاعر گرانقدر و فرهیخته لرستانی،دانشنامه دکترا در رشته جامعه شناسی را در فرانسه کسب کردو در چهار بخش تدریس،پژوهش،آفرینش ادبی و ترجمه،منشا اثراتی گرانبها گردید.پیشتازی و پیگیری اودر طرح دید گاه های نودر عرصه جامعه شناسی هنرو به ویژه جامعه شناسی ادبیات را مهمترین بخش فعالیت فرهنگی او دانسته اند و بسیاری نتیجه تحول در دیدگاه های سنتی در باب رابطه هنر با جامعه را نتیجه فعالیت و آثار او می دانند. آثار او بدین شرح است."خون سفید شمشیر" مجموعه شعر ."شهر کوچک ما" –نمایشنامه
"ماموازل ژولی"-نمایشنامه"هنر و جامعه- "روژه باستید"1374 –"تاریخ ترک های آسیای مرکزی"/ واسیلی ولادمیربار تولد/ "شمشیر شعله ورنرودا"-"رومبو"-"ورلن"-"هورلدلین"- "ساخت سرای سلطانی"-آلن گرو ریشار"-و مجموعه شعر های ریتسوس"
رضوی،سید کمال-متولد 1312-لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی مشهد،دبیر باز نشسته آموزش و پرورش،و مدرس ادبیات عرب و فارسی در دانشگاه پیام نور واحد الیگودرز.کتاب"گویشو فرهنگ الیگودرز"1373را در جهت معاریف و مشایخ زادگاه خویش و دایره لغات و آداب و رسوم آن دیار منتشر ساخته است.
سرلک رضا-طایفه سرلک
سلطانی،سعید-قصه نویس،کارگردان تلویزیونی که چند اثر ایشان از تلویزیون به نمایش در آمده است.داستان های او در ژانر داستان های جنایی محسوب می شود.آثار چاپ شده/ "دشمن پنهان" 1373-"نیلوفر"
شاه منصوری،عزیزالله- متولد 1336-لیسانس رادیولوژی از دانشگاه شهید بهشتی"گل سرخم بدرخش"- 1377-"برای کاستن"1373
عبداللهی،حفیظ اله-متولد 1316-دارای درجه لیسانس در رشته ادبیات فارسی و دبیر باز نشسته آموزش و پرورش،کتاب برگزیده "اشعار قافله سالاری"1367 که در بر گیرنده ی اشعارو مدایح اهل بیت است از آثار اوست

عزت اله فولادوند مترجم بزرگ لرتبار به سال 1314 خورشیدی در اصفهان چشم به جهان گشود.او به خاندان فولادوند الیگودرز لرستان تعلق دارد.پدر ایشان از بزرگان الیگودرز بود و قلعه پدریشان در حومه ازناقرار دارد.او پس از تحصیلات مقدماتی، به آمریکا رفت و مدرک خود در کارشناسی و کارشناسی ارشد فسفله را از دانشگاه کلمبیای نیویورک دریافت کرد. از استادان او باید به آرتور دانتو، رابرت کامینگ و سیدنی مورگن اشاره کرد.وی مدتی با شرکت ملی نفت ایران و وزارت امور اقتصادی و دارایی همکاری داشت اما فعالیت اصلی او ترجمه به فارسی است.فولادوند مترجم متون دشوار و مهم فلسفى و معرف کارل ریموند پوپر به مشتاقان فلسفه و اصلاح‌طلبى و جامعه روشنفکری است.وی در سال 1350 عنوان مترجم ممتاز در رشته علوم اجتماعی را به خاطر ترجمه کتاب گریز از آزادی به دست آورد.
            کتابهای زیر چاپ۳۸ – ایمانوئل کانت، نقد عقل عملی
 – تاریخ و فلسفهٔ تاریخ (مجموعه مقالات)
– منطق تاریخ (مجموعه مقالات) – آی . اف . استون، محاکمه سقراط
 – فلسفهٔ هنر (مجموعه مقالات) – کارل یاسپرس، فلسفه و جهان      - کانت و روشنگری



قاسمی،غلامرضا-کتاب" دیوان جلوه صبا"1377
قریشی،عبدالوهاب-شاعر، مجموعه شعر اوبه نام "حماسه عاشورا" 1377 به اهتمام فرزندش محمد هادی قریشی منتشر شده است.
قریشی،محمد هادی-مجموعه شعر "حماسه عاشورا" 1377 که اشعار عبدالوهاب قریشی را در بر گرفته به اهتمام ایشان منتشر شده است.
گودرزی،منصور-(1333-1381)- مترجم،شاعر ،پژوهنده و جامعه شناس، دارای مدرک فوق لیسانس در رشته جامعه شناسی از دانشگاه تهران،عضو گروه مردم شناسی دانشگاه تهران،عضو ارشد گروه تحقیقات و پژوهش وزارت صنایع و بهزیستی،ومیر عاملی مهندسین مشاور هامون پاد  بود که پروژه های مهمی در عرصه شهر ها و مناطق مختلف کشور را به عهده داشت.
آثار چاپ شده/ مقالاتی در کتاب"تفاوت و تساهل"1380- "جهانی بودن"1382-ترجمه کتاب" جزم اندیشی مسیحی"1378
"موج چهارم"1381 –"حاکمیت و آزادی"1383 و صدها مقاله ، ترجمه ،شعر ،طراحی وخطاطی،کاریکاتور و تالیف هایی که از ایشان چه در روز نامه های کثیر الانتشار و مجلات معتبر چاپ شده و مجموعه ی زیادی که هنوز چاپ نگردیده است.
گودرزی،منوچهر-1315-        -فعالیت ادبی خود را با همکاری با مجلات امید ایران و سپید و سیاه آغاز کرد و سپس به نویسندگی روی آورد و به انتشار آثار خویش اهتمام ورزید .آثار چاپ شده "کوروش کبیر"1348 که به عنوان کتاب برگزیده سال جهت نوجوانان انتخاب شد. "سالنامه فرهنگ الیگودرز"1343 و "تاریخ جغرافیای الیگودرز" از دیگر آثار اوست.
عظیم لک قاسم آبادی- کارشناس جامعه شناسی و دبیر آموزش و پرورش و نایب قهرمان کشتی دانشجویان جهان، مولف کتاب "شناخت و بززسی موسیقی بختیاری. 

لطفی،محمد رضا-شاعر ،مجموعه شعر او با نام "هشت فصل،هشت سال"1364 انتشار یافته است.
محمدی الیگودرزی،مصطفی-کتاب "استاره" از آثار اوست.
مصدرالامور،متین-کتاب"پخش گهر ها بانثرالثالثی"1336 که در بر گیرنده ی شرح 311 جمله از کلمات قصار علی(ع) است به اهتمام او به چاپ رسیده است.
مهدوی،سید ولی-"زندگی نامه آقا سید محمد مکه دین"1376
همشهری عزیز. با توجه به آنکه به احتمال زیاد تعدادی از قلم افتاده اند و در ضمن بدلیل نداشتن مشخصات کامل عزیزانی که نامشان برده شده نتوانسته ام انجام تکلیف کنم .خواهشمند است این نوشتار را به اشتراک بستگان و دوستان و آشنایانتان بگذارید تا با تکمیل فهرست دینی را ادا کرده باشیم
                      


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

برد سیلا

راستیاش من خودم عمری سر کار بودم و هنوزم فکر میکنم هستم داستان از این قرار بود که در ولایت ما محلی وجود داره به نام کندلا که در قسمت شرقی شهر واقع شده، و در آن محل ابتدای قنات جلال آباد هم بود من و بچه های محل برای خلاصی از گرمای تابستان در هفته حداقل 3 تا 4 روز به آنجا میرفتیم تا تن داغ خود را با آب سرد چاه مادر چاه خنک کنیم درست ذر بالای چاه و در ضلع مقابل ،طبیعت طی سالیلن دراز دست بکار شده و سنگی را چنان سوراخ کرده بود که به تونل کوچکی میمانست .و عبور از این تونل کوچک برای جثه ی آن موقع من آسان و برای بچه های چند سال بزرگ تر از من مشکل، اما داستان نوع شکل گیری و تراش هنرمندانه ی سنگ نبود بل داستانی داشت بدین صورت که هر کس از این برد(سنگ) بگذرد و در حین عبور ...(ببخشید) بادی از او بیرون رود سنگ سفت شود و چنان سخت عابر را در بر گیرد که به هیچ عنوان راه به خلاصی نیابد و تلف میشود آنقدر این داستان روی من تاثیر گذاشته بود که هر موقع برای آب تنی به آنجا میرفتم بدون اغراق حداقل ساعتی دور این سنگ میگشتم و تمام جوانب آن را بر رسی می کردم و هوس عبور از این سنگ آدم کش لحظه ای مرا رها نمی کرد .........             کجا بودم ؟ آها هوس عبور از این سنگ آدم کش ضد باد چنان بر سرم افتاده بود که حتی موقع خواب دست از سرم بر نمیداشت اما هر وقت به محل مورد نظر میرفتم از ترس گیر افتادن و فشرده شدن عزم راسخم دود میشد و جای آنرا هزاران سوال جور واجور میگرفت دایی جان این جان ناقابل نمی دونم چرا اینقدر عزیزه که حتی برای بزرگترین عشق و آرمانت هم نمی تونی از اون بگذری چه برسه به هوسی کوتاه و زود گذر و آن هم گذر از برد سیلا!!! اما امان از این شیطان نسنانس که مدام منو تحریک به گذر و عبور قهرمانانه از اون میکرد . سرتون رو درد نیارم کشمکش بین من و سنگ حدود یکماهی ادامه داشت مدتی قصد کردم که دیگه برای آبتنی نرم شاید فکرش از سرم بیرون بره اما مثل خوره تو وجودم لونه کرده بود و مدام نهیبم میزد که بروم .تازه بچه های محل دست بردار نبودند و مثل عجل معلق هر روز دم خونه منتظرم میماندند تا با هم باشیم و بالطبع در آن شهر کوچک فقیر ، بهترین تفریح همان آب تنی بود وساعتی بازی و شوخی در آب ، بلاخره تصمیمم رو گرفتم و در یکی از روزهای گرم شهریور ماه با بچه ها راه افتادیم و من تصمیم خودم رو برای اونا گفتم همه بدون استثنا منو از این کار بر حذر داشتند اما در رای من بی تاثیر بود . اولا که نقل بر این بود که اگر در موقع گذر ،بادی رها شود سنگ سفت می شود و من با این لقمه نانی که ناهارم بود ته دلم هم پر نمیشد چه برسد باد هم تولید کند بر فرض تولید از کجا معلومه آِین باد نا خاسته در همان موقع اظهار وجود کند.
اما در درون خودم رفته رفته با ترساندنم توسط دوستان داشت یاس و نومیدی بر من مستولی میشد اما آن (من) مقرور ، منو به ادامه کار تشویق میکرد تو دلم مدام موضوع انشا دبیر ادبیات را زمزمه می کردم که کار نیکو کردن از پر کردن است در بین راه چند نفری هم از محله ی سر راه به ما پیوستند و وجود آن همه تماشاچی دیگر شکی برایم باقی نذاشت که راه رفتنی را باید رفت . به بر دسیلا رسیدیم همه چشم ها به من و منتظر ، و من راستیاش تا مدتی جلوی چشمام تار شده بود و خوب نمی تونستم سوراخ سنگ را تشخیص دهم اما از بسکه متلک شنیدم دیگه ایندفعه عزمم را جزم نمودم دستی به کش تنبان برده و3تا صلوات برای رماندن شیطان خناث فرستادم و با چنان سرعتی از سوراخ گذشتم گویی تیری از کمان گذشته باشد بعضی از بچه ها که اصلا ندیدند چون زمان عبور چنان برق آسا بود که حتی خودم احساس اینکه بدنم به سنگ خورده باشه را هم نداشتم فقط موقع بیرون آمدن کمی کف دستها یم زخم شده بود.یکی دو تا از بچه ها جلو آمدند و با نیش خند گفتند نکنه فکر میکنی خیلی دلاوری ،اینجوری که همه می تونن از سنگ عبور کنند سنگ که کارشون نداره ، فقط اگه توی سنگ بادی ازت جدا بشه اونوقت سنگ بسته میشه و بعد خودشون از سنگ و به آرامی گذشتند . دیدن صحنه و تمسخر بچه ها چنان بر من گران آمد که حرفی را که نباید بزنم زدم ، و با صدای بلند گفتم باشه من پس فردا اینجام و از سنگ میگذرم و آنقدر درون آن می مانم تا رها شود آنچه حکایت است .به خانه برگشتم و در حال تمرین ، رهاندن باد، ولی مگه میشه ، آدم وقتی چیزی رو نمی خواد و بدون آنکه بخواد به سراغش میاد چه بسا باعث آبرو ریزی می شه ولی وقتی نیاز داری دریغ از یک باد ناقابل ، حتی بیصدا، بچه ها گفته بودندند باید صدا داشته باشد و گرنه ما چطوری بفهمیم راست میگی یا نه، .
شاید باورتان نشه ولی غلطی کرده و توش مونده بودم هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم که آخه نفهم این چه چیزیه که تو همیشه باید جلو دار باشی. حتما داستان راسته وگرنه مردم مگه بیکارند براش قصه بسازند و تازه براشون حکم یه نوع چطوری بگم تقدس یا چیزی شبیه به اینو پیدا کرده بود در طول روز هزار بار پشیمان شدم ولی از ترس حرف دوستان و جماعتی که جلوشون قو مپوز در کرده بودم خودم را راضی میکردم که کاری ست که شده هرچه با دا باد .و خودم را قانع میکردم بر فرض آنکه آن کار خطا انجام شد و گیر کردم حتما دوستان و فامیل به کمکم میان و سنگ رو می شکنند سرتون رو درد نیارم آنقدر پشیمان شدم و بعدش خودم رو قانع کردم که سرم به دوران افتاده بود تازه مشکل یکجا دو جا نبود گیر کردن در برد سیلا یکطرف و قبح عملی که قرار بود جلوی تعدادی دوست و دشمن انجام بشه از اونم بدتر . تو شهر ما فقط کافی بود کسی خطایی بکنه ویا موردی داشته باشه بلافاصله این جماعت بیکار خوش ذوق اسمی روش میزاشتن که بنده ی خدا بایستی تا آخر عمر اون اسم رو یدک بکشه و اصولا بدون اون لقب کسی نمی شناختش مثلا بنده خدایی که کود و خاکستر توالت های بیرون منزل را برای کاری بار خرش کرده بود تا امروز هم بهش میگن اس... گی دزد یا بنده خدایی مویش را حنا گذاشته تا یادمه بهش میگفتن نص....حنایی و یا حس....سرقشنک ویا سمه رو و.......نوشتن القاب و علت نامگذاری خود مقوله ای دیگر است هدف از یاد آوری اندکی از آنها بدلیل کار خودم بود خوب اگه جلوی اون جماعت آن کار را می کردم و تازه به سلامت بیرون می آمدم به احتمال قوی بایستی لقب ناصر گو...... را عمری یدک بکشم و اگر انجام نمی دادم بایستی لقب ناصر ترسو یا لاف و.... یا هر اسمی که این جماعت میگذاشت به فامیلم اضافه کنم .یاد یکی از داستان های حضرت مولوی می افتم داستان پشه و باد را عرض میکنم انجام دادن و ندادن قولی که داده بودم هردوش به ضرر من بود حداقل ای کاش با این جماعت بیکار ، شرط می بستم تا در مقابل این ریسک بزرگ ، اگر موفق میشدم تلافی این همه ثب و لرز را می کرد از اینکه همیشه کلاه سرم می رفت خودم را سرزنش بسیار کردم ولی جه کنم که هیچ چاره ای جز کاری که گردن گرفته بودم نداشتم .





برد سیلا 1







یک روز تا وفای به عهد مانده و ترس گیر افتادن درون سنگ ، کابوسی رها نشدنی برایم شده است و هزاران سوال بی جواب،اما چه میشود کرد ،حرفی زده شده،یا عمل باید کرد و یا تا آخر عمر خجالت فرار از قولی که داده ای را باید به دوش بکشی،پس از کلنجار بسیار بالاخره تصمیم برای انجام ، گرفته شدوحال باید به فکر تولید باد بود.ناشیانه از مادرم که داشت رختخواب ها رو جمع می کرد پرسیدم، اگه آدم بخواد بگوزه چی باید بخوره ؟ انگار به مادرم شوک وارد شده باشد چنان نا باورانه به من نگاه می کرد مثل آنکه تا کنون چنان آدم عجیب و غریبی را ندیده است و این موجود از سرزمین عجایب جلوش ظاهر شده ،کم مانده بود مادرم پس بیافتد رنگ صورتش کامل پریده بود و چشمهایش از حدقه بیرون زده و چند دقیقه ای سعی میکرد چیزی بگوید اما صدایش در نمی آمد ،ناگهان با آنچه در توان داشت شروع به داد و فریاد کرد و مسلسل وار هرچه فحش در طول زندگی یاد گرفته بود نثارم کرد ..ای بی هوند( با کثر ه یعنی بی هویت ، بی شخصیت ) حو نمی کنی ( حیا نمی کنی) ری تخته بفتی ( بمی ری) آنقدر ری تیه کنده شده ای ( بی چشم و رو) که هر چه از دهنت در میاد می گی و با لنگه دم پایی ، کله ام را نشانه گرفت و چقدر در انداختنش مهارت داشت ( فکر میکنم اگه نیازبه کسی برای انداختن دمپایی،لنگه کفش و....باشه حتما از مادرم استفاده شود که هرگز خطا ندارد) راهی جز فرار نبود هما نطوریکه از درد ضربه به دماغ و گوشه لبم می نالیدم برای پرسش تهیه ..... نقشه می کشیدم سرتون رو درد نیارم از چند تا دوست و همسایه ، غیر مستقیم سوال کردم و دیگه بی گدار به آب نزدم مثلا پرسیدم اینا که بی هوا صدا میدن مگه چی می خورن ؟ تقریبا بیشترشان می گفتند نخود و لوبیا مخصوصا غله کره ( نخود فرنگی ) چند تایی هم گفتند مورچه ، پس از گرفتن اطلاعات لازم ، مانده بودم چطوری می شه مادر را راضی کنم اول از جسارتی که کرده بودم چشم بپوشد و دوم غذای مورد نظر را آماده کند ؟ مثل بچه های خطا کار و تنبل که جلوی معلمشان مانده باشد جلوی مادرم ماندم و عذر خواهی کردم از نگاه مهر بانانه اش فهمیدم که بخشیده است جرات به خود داده و گفتم می شه برای فردا ناهار آش نخود و لوبیا درست کنی ؟نه تنها اعتراضی نکرد بلکه بلند شد و مواد مورد نیاز، برای پختن غذای در خواستی را جلوی دستش گذاشت و شروع به جدا کردن حبوبات از سنگ و چیز های دیگری که داخل داشت شد .شاید به این دلیل رضایت داد که باد گوشه لبم و سیاهی زیر چشمم باعث شد دلش بسوزدو از سر تقصیرم بگذرد... نمی دونم .با خوشحالی از خانه خارج شدم و برای گرفتن چند تا مورچه راهی باغ همسایه شدم گرفتن مورچه ها وقت زیادی نگرفت آنها را در جعبه کبریت کردم و برای دسر بعد از ناهار در جیبم گذاشتم .مادر غذا را روی اجاق گذاشته بود و راستش برای شام هم همین غذا را تدارک دیده بود. بوی خوبی داشت گفتم اسمش چیه مادرم با تعجب گفت مگه بار اولته که این غذا رو می خوری اسمش هولر دونه است . گفتم خورده ام اما تا حالا برام اینقدر مهم نبوده ،(البته با خودم گفتم ) غذا را که مخلوطی از نخود ،نخود فرنگی، لوبیا و رب گوجه و ادویه بود را با ولع زیادی خوردم و خیلی بیشتر از ظرفیتم و مقداری را برای ناهار فردا برداشته و قایم کردم چون ممکن بود تمام شود .آنقدر معده ام پر بود که شب خوابم نمی برد و دل درد امانم را بریده بود چقدر بعضی از شبها طولانی است و انگار خورشید دلش نمی خواهد به ما سر بزند ، حالم بد بود اما آنچه بیشتر عذابم میداد گیر افتادن در سنگ و دندان های تیز گرگ ها بود که تکه تکه ام می کردند.تا چشمها یم گرم می شد کابوس سنگ سیلا ، خواب از چشمم می ربود .آن شب تا طلوع خورشید هزار شب بر من گذشت













برد سیلا 2



به هر جان کندنی شب را به صبح رساندم ،هرلحظه که به ساعت موعود نزدیکتر میشدم طپش قلبم نیز سرعت بیشتری می گرفت.وقت ناهار دو کاسه از آش دیشب مانده را با وجود دل درد،جویده و نجویده به خندق بلا سرازیر کردم،تصمیمی که گرفته بودم کمی خلاف حرف هایم بود وآن اینکه قصدبرآن شد خودم قبل از رسیدن بچه ها به برد سیلا بروم ودرغیاب دوستان کار را به نهایت برسانم و بر فرض آنکه گیر افتادم بچه ها که ساعتی بعدازمن می آیندسعی در نجاتم می کنند و اگر گیر نیفتادم خوب فبه المراد،به مادر گفتم اگه فلانی و فلانی اومدند دنبالم ،بگو رفت کندلا(منطقه ای در غرب شهر و علت نام گذاری کندن قنات در آن منطقه و ابتدای ان چاه مادر چاه نام داشت و برد سیلا چند ده متر در روبروی چاه قرار داشت) راه افتادم ،خوشبختی گاهی در آن بود که به علت تکثر جمعیت خانواده و تعداد زیاد برادر و خواهر ،مادر حوصله ی پی جویی رفتار های همه اهل خانه را نداشت و در کار ما ریز نمی شد ،بدون آنکه ممانعتی بکند و یا پاسخ مثبتی بدهد ، راهی شدم .در طول راه ، گلاب به روی تان به علت سنگینی معده،چند بار شکوفه زدم ( بالا آوردم) و این باعث شد اندکی سر دلم سبک شود وآن دل درد کشنده پس از ساعت ها شکنجه دست از سرم بردارد . با رسیدن به اولین چاه قنات که آب از آن در جوی جاری می شد ،مورچه ها را از جعبه کبریت بیرون آورده و در دهان گذاشتم و با آب سرد قنات آن ها را زنده زنده فرو دادم . هیبت سرد و سخت برد سیلا در آن سکوت داغ شهریور ماه چنان در من اثر گذاشته بود که احساس سرما و لرزش شدید به من دست داده بود ، اما راهی که انتخاب شده را باید رفت هر چه باداباد . با تعلل و دست پاچگی وارد سوراخ شدم چند بار پشیمان شدم و با عجله بیرون آمدم اما کله شقی و غرور کاذبم مدام نهیبم می زد برو و انجامش بده ،هر چه باشه آخر عمر انسان مردنه ،خودم را دلداری می دادم که آدمی یکبار به وجود می آید و یک بار از دنیا می رود دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد .مجدد داخل سوراخ می شدم ، دندان هایم را به هم فشردم و با تمام توان بر معده ام فشار آوردم . یکبار ، دو بار، چندبارو بالاخره ........شد .دست و پایم بی حس شده بود سرم سیاهی می رفت سنگ چنان مرا در خود می فشرد که احساس خفگی به من دست داده بود تا مدتی که زمان آن را نمی دانستم ،قدرت فکر کردن را از من گرفته بود چنان ترسیده بودم که چیزی نمانده غالب تهی کنم ،عرق سردی از شقیقه هایم حرکت می کرد و به دهانم وارد می شد و چقدر شور و بد مزه بود سعی کردم دست و پا هایم را آزاد کنم اما حس حرکت نداشتم قفسه سینه ام از درد داشت خورد می شد و قلبم چنان می نواخت که صدای ضربان آن چون صدای دهل به گوشم می رسید دهانم خشک و زبانم لال شده بود با همه ی این احوال از یک چیز مطمین بودم که هنوز زنده ام و نفس می کشم.پس از گذشت زمانی دراز ،رفته رفته ماهیچه هایم که سفت شده بود رها شدند احساس اینکه سنگ رهایم کرده است حال خوشی به من می داد چشم هایم را باز کردم و به نرمی پر قو ،سبک و آزاد ،از سوراخ سنگ بیرون آمدم ترس و لرزو طپش قلبم همه از درونم گریختند یله و آزاد به پشت خوابیدم ،دستها و پاهایم را به طرفین گشودم و تن سردم را به خورشید داغ سپردم . صدای همهمه ی بچه ها خواب از چشمم ربود




















برد سیلا 3

بالای سرم 14 تا 15 نفر از بچه های قدونیم قداز دوستان وهم محله ای ها جمع شده و با تغیر اعتراض میکردند که چرا خانه نمانده ام و تصورشان این بود که قایم شده و زیر قولم زده ام . گفتم قرار ما برد سیلا بوده و من هم اینجام ، حالا چرا شلوغش میکنید یکی از بچه ها که از نظر سنی از ما بزرگتر و عاقلتر بود وسط معرکه پرید و گفت ،راست می گه ،فرقی نداره که قرار کجا بوده ، مهم اینه اینجاست و بایستی به قولش عمل کنه .از جایم بلند شدم دست هایم را مثل قهرما نان زیبایی اندام از بدن تکیده ام باز کرده،سینه ی استخوانی ام را جلو داده و با غرور، هم چون قهرمانی که بر سکوی افتخار ایستاده باشد بالای بلندی رفتم و اعلام کردم من از بردسیلا عبور کردم و کاری که قرار بود را انجام دادم ، جز کمی زحمت و فشار سنگ که زیاد طولانی نبود به آسانی بیرون آمدم .همگی نگا هی تمسخر آمیز به من کردند و فریاد می زدند ،کی ،کجا؟ چه کسی شاهدت بوده ؟ اصلا قرار ما این نبوده ، تو که جرات نداری چرا دروغ بهم می بافی . هر چه خدا را شاهد گرفتم و به همه ی مقدسات قسم خوردم هیچکی گوشش بدهکار نبود و هر کدام لیچاری بارم می کردند ، آخر اینکه گفتند ما تا به چشم خود نبینیم باور نمی کنیم و بی خود قسم دروغ نخور،باز گفتم خدا شاهد ا.... نگذاشتند حرفم تمام شود ،و جملگی خواهان گذشتن از سوراخ و در جلوی چشمشان شدند.چاره ای نبود قبول کردم وگفتم باشه ولی وقتی داخل شدم دبه در نیارید که بادی در نشده، اصلا چطوری می خواهید صحت و سقم موضوع را تایید کنید . بعضی اعتقاد داشتند که باید با صدا باشه و در پی اعتراض من که مدعی بودم تولید صدادار بودن و یا بدون صدا که دست من نیست ، این چه درخواستی است که میکنید یکی از بچه ها وسط پرید و گفت مانعی ندارد من متخصص تشخیص بادم ، هر دانش آموزی که تو کلاس بادی رها کنه این منم که تو سه سوت پیداش میکنم و چند نفر از بچه ها را برای درستی ادعایش به شهادت گرفت و آنها هم تایید کردند .بیشتر آنها رضایت دادند ولی گفتند اگه صدا دار بشه خیلی بهتره من گفتم سعی خودم را میکنم تا ببینم چی پیش میاد. علاوه بر کارشناس تشخیص باد دو نفر دیگه هم ماموریت یافتند که به کارشناس کمک کنند،داخل سوراخ خزیدم با آنکه ساعتی پیش از آن به سلامت گذشته بودم ولی باز هم دلهره داشتم و بدنم نا خاسته به لرزه افتاده بود،دو نفر از داورها در یک طرف سوراخ و یکی دوتا هم در در دیگر سرا پا گوش ایستاده بودند از بقیه بچه ها صدایی شنیده نمی شد و سکوتی کامل بر محیط حاکم بود مدتی بر شکم و معده ام فشار می دادم مثل اینکه غذا و مورچه ها اثری نداشتند صورتم داغ شده و شکمم درد گرفته بود . اما چاره ای نبود مجدد ادامه دادم شد .. بی صدا ، بی صدا و با صدا ... سنگ هیچ واکنشی نشان نداد حتی از دفعه اول که شخصا خودم بودم و خودم ،آسانتر بود هیچ فشاری به من نیامد . داد زدم شنیدید؟
دیدید طوری نشد و از سوراخ بیرون خزیدم داوران وکارشناس به یکدیگر نگاه می کردند و پس از تعامل و سکوتی که حاکم شده بود ،...






















.

برد سیلا 4

 اظهار داشتند که صدایی نشنیده اند و من اصرار که کار انجام شده و اگه شما گوش هاتان مشکل داره و یا حس بویایی تان ضعیفه به من ارتباطی نداره، جر و بحث ادامه داشت  از من اصرار و از آنها انکار ، گفتند تو مدعی هستی که صدا هم داشته ، پس چرا کسی نشنیده است و من با عصبانیت فریاد می زدم نکنه شماانتظارشنیدن صدای بمب و یا خمپاره داشته اید همینه که هست می خواهید قبول کنید میخواهید نکنید .به کارشناس باد گفتم تو که مدعی هستی هیچکس تو کلاس نمی تونه از شامه ی قویت فرار کنه چیزی بگو ، گفتم نکنه سر کلاس فیلم بازی می کنی و بچه های بی گناه را رسوا میکنی؟ در حین جدل نمی دونم چه اتفاقی افتاد که متخصص تشخیص که ابتدا منکر شده بود تغییر عقیده داد و گفت بچه ها من مطمین هستم که کار انجام شده و حق با فلانیه . صدای نارضایتی بچه ها از اعلام نظر کارشناس به هوا رفت و صدای خشن و درشت یکنفر چنان قوی و از سر نفرت بود که پشتم را لرزاند .  ا-------- قین سرخ چوپان محله ( علت نام گذاری به او بدین علت بود که هر موقع گوسفندانش را برای استراحت و نوشیدن آب به استهل( استخر) آبی که در گودال جوی آب درست شده بود و محل آب تنی ما بود ، می آورد بدون رعایت اطرافیانش ، بدون هیچ پوششی در گودال آب تنی میکرد و وقتی توی آب پشتک می زد لمبر های پشتش چنان قرمز می شد انگار خون از آنها راه افتاده باشد از این رو ما به او ا----- قین سرخ می گفتیم شوخی های خارج از نزاکتش در آب با چوپان کمکی اش باعث آزار و رنجش روحی همه ی بچه ها می شد و بار ها تصمیم گرفته بودیم یک جو رایی بلا سرش بیاریم ولی از اون هیکل بد قواره و سبیل های شمری و چشم های پر خونش می ترسیدیم . تا موقعی که در آب بودند مجبور بودیم چند ده متر پایینتر و پشت تپه مانندی منتظر می ماندیم تا خسته شوند و از آّب بیرون بیایند گاهی آنقدر توی آب می ماندند که ناچار از آب تنی منصرف می شدیم و به خانه بر می گشتیم) حالا آمده بود و به جر و بحث ما بچه ها گوش می داد چشمانش رنگ خون گرفته بود سبیل های ناتورش را می جوید و با صدایی پر کینه رو به من کرد و گفت تو الف بچه کارت به جایی رسیده که به برد سیلا اهانت بکنی ؟توی کره خر مگه نمی دونی برد سیلا نظر کرده است؟فلان فلان شده اگه برادر فلانی ها نبودی چنان می زدمت که مثل سگ واق واق کنی . می خوای گوش هاتو با دندان هام بکنم و چوب دستی اش را نشان داد و گفت اینو به فلان جایت بکنم . با وجود آنکه سخت ترسیده بودم اما می دانستم جرات آزارم را ندارد اگر آسیبی به من می رساند باید منتظر تلافی سختی از طرف برادر ها و فامیلم می شد . زیر چشمی مواظبش بودم و اهسته به طرف شهر راه افتادم بعضی از بچه ها با من همراه شدند و چند نفری که غریبه تر بودند نزد چوپان ماندند تا داستان های عجیب و غریب برد سیلا را که تعریف می کرد بشنوند در طول راه جر و بحث ادامه داشت از فحوای صحبت بچه ها نتیجه این بود که هیچ کدام کاری که کرده بودم را باور نداشتند و از داستان هایی که شنیده بودند و کسانی که در آن گیر افتاده و طعمه گرگ ها شده بودند تعریف می کردند .هر چند که دوستانم باور نداشتند و باور نکردند ام من باور داشتم و مطمین بودم که برد سیلا آزاری به
کسی نرسانده است .  امسال که برای تعطیلات نوروز به شهرستان رفته بودم هوس دیدن برد سیلا به سرم زده بود صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم کفش های اسپرت را پوشیدم و به راه افتادم از اینکه سال های خیلی زیادی از آن واقعه گذشته بود و سال ها بود که به آن منطقه نرفته بودم هم شوق داشتم و هم دلشوره ، شهر تقریبا بزگ شده و ساختمان ها و بنا ها تا نزدیکی کندلا گسترش یافته است اگر تپه ی یال که در قسمت جنوبی شهر قرار دارد نبود شاید نمی توانستم نشانی از آن محل بیابم گسترش شهر جغرافیای منطقه را تغییر داده است به انتهای تپه ی یال رسیدم تکنولوژی و خدمات شهری پشت یال را بریده و برای ساختن شهر بازی مسطح نموده اند جاده ای با ادوات ماشین های راه سازی ساخته شده و سنک و خاک مازاد به ته دره ریخته شده و تقریبا پر شده است هر چه گشتم اثری از برد سیلا نیافتم . از جهات مختلف خود را به محلی که احتمال می دادم برد سیلا در آن جا باشد می رساندم نقشه ی منطقه را در خاطراتم مرور می کردم اما جز تلی خاک که از ریزش جاده درست شده و حتی چاه مادر چاه را پوشانده ، اثری از برد سیلا نیست که نیست از جوی آب و استخری (گودال) که در آن آب تنی میکردیم چیزی باقی نماندهاست احتمالا برد سیلا زیر هزارها تن خاک و سنگ مدفون شده و یا تیغه دندان بلدوزری آن را از بن کندهو زیرو رو کرده است قسمتی از خاطرات کودکی ام با پیشرفت شهر نشینی محو شده است و داستان برد سیلا در گورستان مشرف به یال مدفون شده است . بغض گلویم را می فشارد . رو بروی تپه ی یال می ایستم و در این صبحدم بهاری ، با صدای بلند و از ته دل فریاد می کشم  ده ها بار فریاد میکشم اندکی از بغضم فرو خفته است به طرف شهر راه می افتم نمی دونم چرا این بیت از ترانه ی زنده یاد دلکش مدام زیر لبم تکرار می شود . خاطرات کودکی بر نگردد عزیزم ..... نم نم باران بهاری با اشک چشمم یکی میشود . تا خانه پدری راهی نماند ه است   . ناصر بهار 90