از توو رسم تو جانا نماندست اثری
گو به من جان و روانم زچه این بی خبری
گو به جز عشق و وفا من چه خطا داشته ام
بهر چیست این همه دوری نه خبر یا اثری
سال ها در پی تو در سر هر برزن وکوی
می نشستم که بپرسم ز هر رهگذری
هیچ نشانی نگرفتم ز اقوام و کسان
هیچ پیامی نرسید بر من شوریده سری
نکند قطر ه ای گشته به دریا شده ای
یا که محو گشته نشانت زچشم و بصری
ذره ای مرحمتی کن تو به آوارگی ام
بی وفا یاد تو هست آن همه وقت عشوه گری
یاد داری صنما هر شبی تا صبح دگر
عشوه میکردی و ناز تا دل و دینم ببری
شب مهتاب و روی بام و هوای سحری
جام می،تنگ شراب و آن همه فتنه گری
همه شب کار من این بود به دلداری تو
قصه ها گفتم و گفتیم زهر انس و پری
نرم و آهسته به مویت بزدم چنگ و همی
غرق آب گشت تن از شرم نگاه دگری
ماه هر بار که آمد به خلوتگه ما
پس کشید پای چو می دید بسان قمری
راز دل با که بگویم ز پریشانی خود
تو برفتی و چه دانی ،کی شد ایام سپری
من که از شوق تمنای وجودت همه وقت
چشم به در دوخته ام تا که بیابم خبری
قاصدک باد صبا گو که تو را آرد زود
بل ز احوال عزیزم که بیارد خبری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر