۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

امشب به ره کوه جنون خواهم خفت
چشمم به رهت، بی توکنون خواهم خفت
آن وقت که تماشای چو من می آیی
بینی که مرا ، غرقه به خون خواهم خفت

امید

امید


تو مرا رانده زِ خود، من پیِ تو تاخته ام

آنچه را من به تو دادم به قمار باخته ام

عمرِ کوتاه چنان رفت که چون پلک زدنی

زندگی رفت و دریغ از گلِ نشناخته ام

قصه ی عشق مرا، گوش تو هرگز نشنید

نشنیدی و ندیدی که چه با عشق تو من ساخته ام

آن چنان سنگدلی، کین دلِ پر زخمِ مرا

نمک هر آن به زدی بر دلِ بشکافته ام

آنچه آتش به دلم زد، نه از قهرِ تو بود

طعنه ها سوخت دلم ، با جگرِ تا فته ام

قسم بر عشق که من، آنچه به دل کاشته ام

تو خراب کردی و من زندگی را باخته ام

من به هیچ رو نکشم دست از این عشقِ گران

گر که هرگز نرسد، دست بر آن فاخته ام

عمری بر باد برفت گر که خیال بافته ام

آنچه زیباست بدان، عاشق و دلباخته ام

ناصر – شهریور 92













۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

دختر ایل



خُمار چَشمِ تو واته ( چشما نت همیشه خمارند)

کمان ابرو وِ گیساتهَ ( کمان ابروانت به زیر گیسوانته)

به لبخندی وِ لو داری ( به لبخندی که به لبته)

مونه کُشته، هو تیاته ( و چشمات منو کشته)

نه تو آرایشی داری

نه رنگی مین می یاته ( نه موهات رنگ داره)

همی اوفتاده ای ، کُشتم ( همین افتادگی ات منو کشته)

به اُو شرمی که اِز داته ( به آن شرمی که از مادرت بردی)

نه بوی عطر بازاری

نه سرخاوی به ری داری ( نه سرخاب به صورتت مالیدی)

هلاکم کِرده بد جوری

که بینم هم سر و پا ته

دودَر لَچَک وِ سر داری ( دختر که روسری سرته)

نه زِی دی شونَه می یاته ( نزدی شانه به موهایت)

ولی با ای همه احوال

قشنگی ذاتِ ایلاته

به اُو تی یای بس هی لِت (به آن چشم های روشنت)

به اُو سیمای سنگینت

دِلِم هر دم به هواتَه

خاطر خواتِم ، بگو داتَه

به ایلاتی که در کوچَ

به بَ لیط ، نون و کولوچَه

به دشتِ زیرِ پاهاتون

به زاگرس تا سرِ جاتون

دِلِم کِرده هوای تو

عزیزوم ، تی م زیرِ پاته( عزیزم چشمام زیر پاته)

تی یَه کالی و پستون کال ( چشم هات سبز و پستونات نارس)

به دنبالِ تو هی هاته

اَیَه باور کنی مونِه

دوچشمونِم کفِ پاتَه

به خور زِمال و یا تاتَه ( به خواهر زاده و یا عمو)

بَگو خاطر خواهی واتَه ( بگو خاطر خواهی همراهته)

کُنَه خینِش ، فدایِ تو (که خونش را به پای تو می ریزد)

به هر چی مینِ سیناتَ ( به هر چه به سینه ات آویز کرده ای)

قسم به هر که خواهم خورد

به اونی وِردِ لو واته ( به اون چیزی که ورد لب هاته)

تموم عمر مو باهاتِم

کجا بهتر زِ ایلاتَه

ناصر – شهریور -92











۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

بر ظلمت و سیاهی شب .


رخت سیاه پوشانده ای ...

تا شاید ، خورشید

از شرم عزایت......

روزگار آنانی را سیاه کند

که روزگارمان را سیاه کرده اند ،.

ناصر-شهریور 92





۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

مضحکه ی عشق

مضحکه یِ عشق


دوست خوبم تو بدان،یکه و تنها شده ام

از غم و ضجه ی تو ،جغدی به شب ها شده ام

مدتی ست خواب نه به دیده و نه آمد به سرم

لحظه ها چشم به کابوس و تقلا شده ام

هر چه گفتند و شندیدم،غم و رسوایی توست

این چه وضعی ست که در هجر تو معنا شده ام

قصه ی درد تو را هیچ کتابی ننوشت

جز دِرامی که از کشتن سهراب به دل ها شده ام

این همه ناله و زاریِ تو ، قلبم بشکست

این چه عشقی ست که در دردِ تو ابقا شده ام

گر ندارد سر سازش ، بدان دوستِ عزیز

جز بهانه نظرش نیست، پذیرا شده ام

دست بردار از این خونِ جگر خوردنِ خود

لابه کم کن، کزین عشق به صحرا شده ام

سخنِ عشقِ تو هر گوشه ای آشکار و نهان

مضحکه گشته و من واله و شیدا شده ام

عاقبت هیچ ندارد ، عشقِ بی پایه وسست

گر چه در کشتنِ احساس ، مهیا شده ام

گر که خواهی بشوی بیش از این سُخره یِ عام

بعد از این من تو را ، منکر و منها شده ام

ناصر – شهریور 92







۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

گَوَن


گَوَن با نسیم بگفتا

به کجا چنین شتابان ،

قَسَمَت به هر که خواهی

مگذر از این بیا بان،

تو مگر خبر نداری

گَوَنَم که زاده گشتم

به امیدِ این بیا بان

تو مَیا و خاک من را

مَبَری به دور دست ها

که منم به چنگ و دندان

کرده خاک ها را نگاهبان،

تو که خانه ای نداری

تو به هر جا رهگذاری

گذرت به هرچه باشد

تو بدان که من بمانم

ریشه در خاکِ بیابان

تو که هیچ قرار نداری

تو مدام پا به فراری

این منم که ماندِ گارم

و تو در فرار و حِرمان

تو به هر جا که رسیدی

و به هر کسی که دیدی

برسان پیام ما را

که گَوَن اگر نباشد

یا کسی چو من نباشد

ببرند هر آنچه خاک است

از سواحل تا بیا بان

ناصر- شهریور 92

با اقتباس و استفاده ازمطلع شعر بسیار زیبای شاعر گرانقدر دکتر شفیعی کد کنی







۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

با هم

با هم


من و تو چشمه ی جوشان با هم

هر دوچون رودِ خروشان با هم

ابرِ تاریک و باریدنِ باران با هم

زیر بارش به تماشای خیابان با هم

سر بر شانه و چشم دوخته به کیهان با هم

رویِ بامی خلوت و فصل تابستان با هم

بوسه یِ داغ لب و سوزش دندان با هم

گرمیِ داغِ تنفس ، چشمِ گریان با هم

قطره های عرقِ صورت و پستان با هم

خیسی موی به لرزِ لب و دندان با هم

چشم های بسته با قلب پریشان با هم

شعف و شوق به سر چشمه یِ انسان با هم

خسته از کوششِ بی وقفه یِ شیطان با هم

هر دو از کرده یِ خویش گشته پشیمان با هم

ناصر –شهریور 92