۱۳۹۴ اسفند ۷, جمعه

کومهربانی ات

کو مهربانی ات
بسیار به زندگی بالَم بریده ای
آرام گذشتی وُعشقم ندیده ای
آوخ درآن زمان ،رفتی وبی گمان
بدبین به دیده ای،کزمن رمیده ای
راحت نبوده است درهم شکستنم
کین قامت مرا آسان خمیده ای
بربام آرزو سازِمرا زدی
آهی چه سوزناک درنی دمیده ای
این ناله وُفغان در شهر وُ کوچه ها
دردی ست زِ نایِ من،کانرا گزیده ای
چشمانِ زار من بر بالِ خاطره
دنبالِ یادِ توست هرچندپریده ای
کومهربانی ات در ابتدایِ راه
از پُل گذشته ای، بی ما رسیده ای
کوابرنوبهار،گرید به وایِ من
این قلب جان پریش،آسان دریده ای
هرقطره اشک شب،درشبنمی به صبح
های هایی درسکوت، براشک دیده ای
گویم تورا چه بود،در طردِعشقمان
مَرعشقِ دیگری، ارزان خریده ای

   ناصر- اسفندماه/94

۱۳۹۴ بهمن ۲۸, چهارشنبه

دردا

دردا
دردا که دوای دل من چاره ی دردی دگرست
آن یاد قدیمی زِچه رو،بر دلِ من خون جگرست
درسایه ی شبگیر سحر، سایه ی رویای توبود
آن رویِ چو ماه درنگه ام طالعِ قرص قمرست
چشمم به وِصالِ رخ تو خیره به عمقِ سحرست
چون سرزدی از دامن شب،ماه گریز ازسفرست
گویند که درآیی به سما،ای گلِگلخانه ی عشق
آن کس که زِعشق هیچ نداند،توبدان بی ثمرست
آن سبزه که از خاک برآمد،چه هوایی به سرست
جان است وُپیام وُغزلی،از سرِ عشقِ بشرست
دردا تو بگو بادلِ بیچاره ی من کیست غریب
آن کس پیِ عشقِ دگروُ از دلِ من بی خبرست
شب را تو بگو، راز هم آغوشی ماه یا قمرست
درخلوت شب،باتنِ بیمارِمن اما ،دوایِ دگرست
درحسرت هجرانِ تو انباشته از درد وُ غمم
با من به ازین باش،که عمرم به عجل درگذرست

  ناصر-بهمن ماه/94

۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

دست هایم

دست هایم
دست هایم را بِکِش با آنکه زود
تکه های قلب من را می ربود
آن چه درفکرم کِشیدم باد بُرد
غُصه ها را برگلویم می فشرد
دست آویختم برابری که ِدود
سایه یِ زیبایِ او را می زُدود
سر کِشید بابانگ زیبایِ سرود
اوکه چشمش حس وحالم را ربود
باز هم دستان خودبالا بَرَم
از فروددرخود چه مانده دربَرَم
دست هایم را بگیر در بال خود
می بری آنجا که خود آیی فرود
نیست آهنگی به جز ماتم چرا
این سرودِ درد را بامن چرا
دست درگوشم کنم تا این سرود
پشت سنگ ها یا بمانَد پشتِ رود
حس وحالم رفته رفته کم شده
از خمودی درنگاهم غم شده
طاقت ماندن ندارم وایِ من
این سرایِ خانه ام جهنم شده
دست هایم را بگیر برمن ببار
سبزگردم سبز،تاگردم به بار
ریشه ام خشکیده دراین شوره زار
برتنم جانی ببخش با نایِ تار
تا به کی اندوه به دامانم کنم
تا به کی سردرگریبانم کنم
بیش از اینم نیست شرمِ بندگی
قاصدی باش ،هدیه را جانم کنم
دست هایم را بگیر،پرواز کن
این سکوت را از زبانم بازکن
هر کجا رفتی مرا بالا بِبَر
هرچه بالاتر وبی پروا ببر
دست هایم را بِکِش با دستِ خود
بهترین نقشی، بکش درآب رود
خاک را با سبزه ها وباسرود
زندگی آباد گر سازی،درود

   ناصر-بهمن ماه/94