۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

هاش به اضافه ی اُو


 داستان کوتاه "هاش به اضافه ی اُو"
کلاس دهم دبیرستان، نزدیکی امتحانات خرداد ماه ، مثل همیشه با محمود پسر خاله، توی باغشون، کتاب های درسی را دوره می کردیم تا برای امتحانات خودمون را آماده کنیم.
تو یکی  دو روز مونده به امتحان درس تاریخ ،مشغول خوندن کتاب تاریخ بودیم ،در مجاورت باغ محمود اینا، باغ پسر عموی مادرم بود ، پسر عموی مادر کارمند دون پایه ی بانک بود که برای گرفتن رتبه ای بهتر در بانک، مجبور شده بود تا ادامه ی تحصیل بدهد و خودش را برای اخذ مدرک سیکل آماده می کرد، به پسر عموی مادرم که حدود 20 سال از ما بزرگتر بود به سبب آنکه مادر را آبجی صدا می کرد دایی می گفتیم.
آنروزی که تاریخ را مرور می کردم و در پی حفظ فتوحات و لشکر کشی های تیمور لنگ با خودم کلنجار می رفتم ، دایی خوبم هم برای امتحان شیمی خودش را آماده می کرد. هنوز ساعتی از آمدنمان به باغ و مرور کتاب تاریخ نگذشته بود که دایی نزد م آمد گفت، این مطلب درس را اصلا متوجه نمی شوم ممکنه برام توضیح بدی؟ و سوالش این بود که چه طوری هاش باضافه ی او می شود آب.
آنچه از کتاب و معلم آموخته بودم و راستش خودم هم از نظر عقلی ،نمی دونستم چه جوری این پدیده اتفاق می افته ، را برای دایی توضیح دادم. خوب و با دقت گوش داد و سرش را به علامت اینکه مطلب را گرفته تکان داد و رفت. ربع ساعتی نگذشته بود که مجدد برگشت و باز همان سوال را تکرار کرد که چه جوری هاش به اضافه ی اُو می شود آب، باز نشستم و با حوصله در ارتباط با مولکول ها و پیوند بین مولکولی و اینکه در شرایطی معین این پدیده رخ می دهد توضیح مفصل و مبسوطی دادم ، به چشم های دایی که نگاه می کردم معلوم بود که مطلب را اصلا نگرفته ، اما سرش را به علامت آنکه موضوع رادرک کرده است تکانی داد و رفت.دفعه ی سوم زمان زیادی طول نکشید و من به سبب احترام و بزرگی ایشان ،آنچه را که می دانستم برایش توضیح دادم ، دایی رفت و من کلافه ، کتاب تاریخ را بستم و به تنه ی درخت زرد آلوی قطوری که عمری از آن گذشته بود تکیه زدم.
پسر خاله که چون من در گیر سوال دایی بود پرسید چرا کتابت را بسته ای و درس نمی خوانی ؟ گفتم فایده ندارد تا می آیم به تیمور و فتوحاتش چیره شوم و آنها را حفظ کنم دایی می آید و هرچه را خوانده ام از کله ام می پراند. محمود نگاه شیطنت آمیزی به من کرد و گفت :ایندفعه اگه اومد باید آنچه معلم سر دانش آموز درس نخوان می آورد سرش بیاوریم . گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی باید کتک بخورد تا درس را یاد بگیرد.با ناباوری نگاهش کردم ، گفتم شوخی می کنی، مگه می شه دایی را کتک بزنیم؟گیریم این بی ادبی را مرتکب شدیم از آتیه اش نمی ترسی؟ محمود که به شوخی  یا جدی تصمیمش را گرفته بود گفت: بابا اگه این کار را نکنیم تا پایان امتحانات باید پاسخگوی سوالات بی ربطش باشیم و همه ی درس ها را تجدید می شویم چون وقت مان را می گیرد و نمی گذارد درس بخوانیم. گفتم خوب بریم جای دیگه ، تا از مزاحمت هاش رهایی پیدا کنیم . گفت عجب.. ما باغ خودمان را که در آن راحت و آسوده ایم بزاریم و بریم جای دیگه، نه جانم ، همین که گفتم و جز این راهی نداره، در گیر و دار  بحث و جدل بودیم که سر و کله ی دایی پیدا شد ، تا زبان باز کرد که چطور هاش به اضافه ی..... محمود پرید ودو خم دایی را که قدی کوتاه و تقریبا اندازه ی خودمان داشت را گرفت و او را درخت کن کرد وچون رستم زال در نبرد با سهراب، دایی بخت برگشته را در کرت باغ کوباند .
به من که شوک شده بودم نهیب زد که بروم و بر روی سینه ی دایی بنشینم ، چاره ای نبود کاری که نبایست بشه شده بود، دویدم و روی سینه ی دایی نشستم و زانوهایم را روی دستانش گذاشتم تا تقلایش کمتر شود. محمود با ترکه ای که از درخت آلو سیاه چیده بود به پاهای دایی می کوبید و با هر ضربه بلند می گفت : اینطوری هاش باضافه ی اُو می شود آب، و بعد مکثی می کرد و می گفت فهمیدی؟ احمق نادان. و باز با ضربه به کف پاهای دایی میگفت یاد گرفتی ، دانش آموز کودن؟ چطوری هاش ب......... می شود آب؟ دایی بد جوری گیر افتاده بود سخت غافلگیر شده بود ، صورتش از خشم قرمز شده و هر چه فحش بلد بود نثارمان می کرد. پسر خاله گفت دیگه بسشه مطمین هستم درسشو خوب یاد گرفته ، حالا از روی سینه اش پاشو فرار کنیم. دستم را سفت چسبده بود و هر چه تقلا می کردم رهایش نمی کرد ، محمود به کمکم آمد  و رها شدم و پای به فرار گذاشتم ، همچون سلطان محمد خوارزمشاه از دست دشمنان می گریختم . از آنجا که جوان بودیم و چالاک، دایی نتوانست به ما برسد. در رفتیم.
در نزدیکی شهر ، کنار آسیاب و  کنار نهر آبی که از آب آن باغات سیراب می شدند نشستیم و سر و صورت خود را شستیم ، به شاهکاری که کرده بودیم می خندیدیم، خنده ی مان که فروکش کرد ترس و خجالت بر ما مستولی شد، پسر خاله را به باد سرزنش گرفتم اما کاری بود که شده بود. از ترس شکایت دایی چند روزی خونه نرفتم و بیشتر خونه ی عمو بودم .امتحان تاریخ را که دادم ،پسر خاله پیشم اومد و گفت، کجا گم و گور شدی، نترس که خطر برطرف شده، گفت از اونجا که دایی، آدم مغروریه، اصلا شکایت نکرده و کسی ماجرا را نمی دونه ، دلیلش هم اینه که نمی خواد نقل زبان این و اون بشه که از دو تا الف بچه  کتک خورده،  قرار شد که به باغ بریم برای ادامه مطالعه ی درس هایمان، گفتم بابا ،حداقل بریم یک جای دیگه، اگه تو باغ گیر دایی بیفتیم ، بهمون رحم نمی کنه و یک بلایی سرمون میاره. پسر خاله گفت: نترس، این دایی اونقدر مغروره که فراموش کرده چنین بلایی سرش اومده، گفتم از کجا به این مطمینی حرف می زنی ؟و پسر خاله با خنده گفت : از آنجا که یک ساعت پیش از کنارش گذشتم و سلام هم کردم ، نه تنها عصبانی نبود بلکه جواب سلامم را هم داد.
راستش، دایی اصلا به روی ما نیاورد و به کسی این موضوع را نگفت، در طی سالیانی که از اون ماجرا می گذرد حتی یک بار به رخ ما نزده،چه در جمع و چه در تنهایی، جز مهربانی با ما برخورد دیگری نداشته است ، حال چرا دایی این بی حرمتی را نادیده گرفت ، از روی غرورش بود و یا بزرگواری اش.نمی دونم . اما آنچه با من از آن ماجرا همراه است، شرمی ست که با دیدن دایی ، نا خودآگاه در درونم احساس می کنم.
                  ناصر – اردیبهشت- 9

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

کباب جگر



در یکی از غروب های فصل تابستان، دلم هوای دیدن یکی از خاله هایم را کرده بود. وقتی از درب حیاط داخل شدم . خاله را دیدم که داشت جگر کباب می کرد ،به محض دیدن من مثل همیشه گل رویش شکفت و ضمن خوش آمد گویی ، اولین سیخ کباب را به من تعارف کرد ،گرفتم جایتان خالی، بسیار خوشمزه شده بود ( خاله جگر را به سبک خودش می پخت، دور سیخ جگر ، پرده ای از پیه که شبیه پرده ای نازک است می پیچاند و همین چربی پیه که به خورد جگر می رفت کباب را بسیار خوشمزه می کرد) از دست پخت خاله و عنایتش به خودم تشکر کردم و گفتم کباب جگر به این خوشمزگی تا کنون نخورده ام. از آن تاریخ ، هر موقع خاله جگر کباب داشت یکی از بچه ها را دنبالم می فرستاد، عادتم شده بود که وقتی پسر خاله میومد دنبالم و می گفت مادرم گفته بیا خونمون، می دونستم به  کباب جگر دعوتم.
در یکی از همین روز ها ، پسر خاله اومد و گفت بیا خونمون، به هوای همیشگی راهی شدم ، اما ایندفعه جگر خودم کباب شد. خاله ی مهربانم عمرش را به شما داده بود و مرا در اندوه بیکران نبودنش تنها گذاشت، یادش با همه ی مهربانی هایش هیچوقت از خاطرم نخواهد رفت.
بیش از بیست سال از رفتنش می گذرد ، هرگاه بوی کبابی  به مشامم می رسد یاد او در ذهنم نقش می بندد.
                           ناصر-اردیبهشت-92

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

چشم به راه



تو چرا زنده بداری شب را
هم چو من خواب به چشمت نرود
من به تنهایی شب غوطه ورم
توچرا ساکت ومغموم شبی ؟
آنچنان خیره و مبهوت به آن سوی شبم
                   که کشیده ست سیاهی بر تن
ومن هر شب بدان منتظرم
   که در آرد پیرهن...
تو چرا چشم به راه می مانی
توکدام سوی به چشم می خوانی
تو چرا منتظری ؟ تو چرا حیرانی
تو چو من ،منتظرش می مانی ؟
  ناصر-اردیبهشت- 92

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

آه


آه
روزگار در پی تو شاد و رها آمد ورفت
عمر بگذشت و جوانی و وفا آمد و رفت
یاد آنروز سر چشمه نشستیم من و تو
پای در آب،نشاط در پی ما آمد و رفت
بدن ناز تو را طاقت سرما که نبود
تن تو در بغلم،نرم چو کاه آمد و رفت
دور آن چشمه وباغ ،بلبل و مرغان به نوا
نغمه خواندند و طرب در دل ما آمد و رفت
چشم زیبا و رخ ماه و لب چون شکرت
دلربایی که به شب با رخ ماه آمد و رفت
ما جوان بودیم و آن عشق میان من و تو
چون شهابی که به ناگه به سما آمد و رفت
توهمان عشق منی کز هوس دیدن تو
همچو آهو به چمن بهر صفا آمد و رفت
سال ها یاد تو ماندست به افکار و خیال
عشق تو در دل من ماند و چو آه آمد و رفت
ناصر – اردیبهشت - 92


۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

نسل جوان



ماورای دیدگانم دور نیست
برج و بارو های شهر ها ماندنی ست
آسمانِ آبی در سال های وهم
دوده ای ،خاکستری، از عشق تهی ست
روز سیاه و شب سیاه بر بام شهر
جز سیاهی رنگی دیگر نیست نیست
زندگی بازیچه ای غمگین و سرد
هر جوان آشفته از این زندگی ست
مات و مبهوتند این نسل جوان
در کران دیدشان غیر از تباهی هیچ نیست
شهر شلوغ از ازدحام و دغدغه
در میان جمع اما آشنایی نیست نیست
در فراسوی نگاهها ،در افق های امید
روزنه ها بسته اند،آینده ای در پیش نیست
گشته اند سر گشته ونومید از این زندگی
همتی بهر دگرگونی در آنها نیست نیست
جز فرار از زندگی فکری ندارد در سرش
در رهایی از شکست راهی به جز تغییر نیست
جان من آسودگی آسان نمی آید به دست
چاره ای جز با مدارا کردن و تدبیر نیست
بی سبب این عمر کوتا ه را به کامت تلخ نکن
راه سخت است و ولی دنیای زیبا دیر نیست
جان من جانان من از نسل دیروزی ننال
جز وفاداری به قبل آینده ات تضمین نیست
گر بیاموزی از آنان افت و خیز زندگی
عزم خود بهتر کنی، آن آرزوها دیر نیست
آسمان زیبا تر و مهتاب نور افشان شود
دیگر اندوه و ظَلام بر بام شهر ها نیست نیست
 ناصر- فروردین -92



۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

جیب خالی



دوشینه به قصد ابتیاع در بازار
دست در جیب ببردم به خیالات دلار
اما افسوس که در جیب بغل در کیفم
بود اسکن ولی کم ارزش و بی مقدار
این ریال های نزار هر روزی
می شوند زرد و نزار و بیمار
آنقدر قدرت آن رو به فناست
که مدام آه و فغانم به هواست
چند عدد گوجه و سیب خاکی و ماست
برده اند نصف حقوقم یکراست
گوشت قرمز که برایم ماههاست
خواسته ای بس به محال در پی ماست
میوه ی فصل براق زیر چراغ هر رقمی
می کشد سوی خودش مشتری را بیش و کمی
اما افسوس که سهم من و ما
رنگ و بو های خوشش است به خدا
گر کنم قصد خرید از تره بار
سر زند قیمت آن چند ده هزار
لاجرم بر شکمم چنگ زنم
معده ام مشت که با سنگ زنم
باز چو روز های پسین می گذرم
مرغ و گوشت مانده ومن رهگذرم
از خرید های دگر هیچ تو مگو
آرزوهای بزرگی ست راز های مگو
بابت کفش که حقوقم برود
همچو چارلی" می خورم چرم و نمد
از بدن لاغر و لاری شده ام
نه که باربی، استخوانی شده ام
آرزو های بزرگی داشتم
اما امروز خرد و خالی شده ام
فکر و ذکرم همه قاطی شده است
آرزویم اقتصادی شده است
دیگه حرفی برای عشق نیست
دور این سفره ی خالی کسی عاشق نیست
ناصر-فروردین-92

۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

يشرفت ما ايروني ها

راز موفقيت ما ايروني ها تو اين سه واژه است
1-به تخمم 2- كون لقش 3- به يه ورش
به همين راحتي .................................................................
1- مثلا هر چه تقلا كردي به جايي نرسيده اي يا به چيزي دست نيافته اي، تو امتحان مردود شده اي،تو قرعه كشي برنده نشده اي، بر اثر سهل انگاري و بي برنامگي ضربه ي سختي خورده اي، موجر داره اسباب اثاثه تو مي ريزه تو خيابون، تو مورد عشقي شكست خورده اي ، طرف رفته با كسي ديگه ،اونيكه دوست داشتي انتخاب نشده و................................. بقيه مثال ها رو تو بگو .............................بله با يك كلمه مشكل را حل مي كنيم ......به تخمم
2- باهاش قرار گذاشتي سر قرار نيومده، بهت مي گن ديدنش با كسي ديگه ميرفته مثلا سينما، معرفي شدي با فلان رييس ديدار داشته باشي بهت محل نزاشته، طرف ولت كرده، غارتت كرده، دروغگو و حقه باز از كار در اومده، گداست ميگه شاهم ، بدهكاره طلبكار شده، با كللك حق مسلم تو رو مالك شده،دوست چندين و چند ساله ات دك و پوزي به هم زده ، تو رو مي بينه . انگار نمي بينه،بي معرفته،نامرده، زور گوست و ...........................................................بقيه شو تو بگو ....................................با يك كلمه درستش مي كنيم ...............................كون لقش
3- برگ جريمه برات نوشته آ ...............،زنت مي خواد ازت طلاق بگيره، تا دلت بخواد گروني پدرتو داره در مياره،ميگه طرف سرت تا بيخ كلاه گذاشته، دارن آب و برق و.......... كه قبض ها رو نپرداختي،قطع مي كنند، ماشينت رو داره مي بره بخوابونه، تهديد شدي ،كارت به پاسگاه كشيده، داري مي بازي، زندگيت داره زير و رو مي شه و ........................................................تو ادامه بده من فكم درد گرفت ........................آره با اين كلمه معجزه گر راحت مي شي ..............................................به يه ورش ؟؟؟؟؟؟؟؟نه نياز به برنامه داري،نه فكر مي كني ونه آينده نگري مي خواد و نه ....................به همين راحتي. ........
نقل به مضمون. ناصر- فروردين 92

نه همه


تو كه از درد دلم با خبري
رنج واندوه مرا كس نتواند كه شمرد
ديگري بر غم من غصه خورَد
ديگران دست به دست
نيست بيچاره تري بدتر من
و امان از دل آشفته ي من
و همين بس باشد
كه خبر از رنجم ،
نه همه كس باشد
ناصر-13/1/92