تو چرا زنده بداری شب را
هم چو من خواب به چشمت نرود
من به تنهایی شب غوطه ورم
توچرا ساکت ومغموم شبی ؟
آنچنان خیره و مبهوت به آن سوی شبم
که کشیده ست سیاهی بر تن
ومن هر شب بدان منتظرم
که در آرد
پیرهن...
تو چرا چشم به راه می مانی
توکدام سوی به چشم می خوانی
تو چرا منتظری ؟ تو چرا حیرانی
تو چو من ،منتظرش می مانی ؟
ناصر-اردیبهشت- 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر