در یکی از غروب های فصل تابستان، دلم هوای دیدن یکی از خاله
هایم را کرده بود. وقتی از درب حیاط داخل شدم . خاله را دیدم که داشت جگر کباب می
کرد ،به محض دیدن من مثل همیشه گل رویش شکفت و ضمن خوش آمد گویی ، اولین سیخ کباب
را به من تعارف کرد ،گرفتم جایتان خالی، بسیار خوشمزه شده بود ( خاله جگر را به
سبک خودش می پخت، دور سیخ جگر ، پرده ای از پیه که شبیه پرده ای نازک است می
پیچاند و همین چربی پیه که به خورد جگر می رفت کباب را بسیار خوشمزه می کرد) از
دست پخت خاله و عنایتش به خودم تشکر کردم و گفتم کباب جگر به این خوشمزگی تا کنون
نخورده ام. از آن تاریخ ، هر موقع خاله جگر کباب داشت یکی از بچه ها را دنبالم می
فرستاد، عادتم شده بود که وقتی پسر خاله میومد دنبالم و می گفت مادرم گفته بیا
خونمون، می دونستم به کباب جگر دعوتم.
در یکی از همین روز ها ، پسر خاله اومد و گفت بیا خونمون،
به هوای همیشگی راهی شدم ، اما ایندفعه جگر خودم کباب شد. خاله ی مهربانم عمرش را
به شما داده بود و مرا در اندوه بیکران نبودنش تنها گذاشت، یادش با همه ی مهربانی
هایش هیچوقت از خاطرم نخواهد رفت.
بیش از بیست سال از رفتنش می گذرد ، هرگاه بوی کبابی به مشامم می رسد یاد او در ذهنم نقش می بندد.
ناصر-اردیبهشت-92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر