۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

جیب خالی



دوشینه به قصد ابتیاع در بازار
دست در جیب ببردم به خیالات دلار
اما افسوس که در جیب بغل در کیفم
بود اسکن ولی کم ارزش و بی مقدار
این ریال های نزار هر روزی
می شوند زرد و نزار و بیمار
آنقدر قدرت آن رو به فناست
که مدام آه و فغانم به هواست
چند عدد گوجه و سیب خاکی و ماست
برده اند نصف حقوقم یکراست
گوشت قرمز که برایم ماههاست
خواسته ای بس به محال در پی ماست
میوه ی فصل براق زیر چراغ هر رقمی
می کشد سوی خودش مشتری را بیش و کمی
اما افسوس که سهم من و ما
رنگ و بو های خوشش است به خدا
گر کنم قصد خرید از تره بار
سر زند قیمت آن چند ده هزار
لاجرم بر شکمم چنگ زنم
معده ام مشت که با سنگ زنم
باز چو روز های پسین می گذرم
مرغ و گوشت مانده ومن رهگذرم
از خرید های دگر هیچ تو مگو
آرزوهای بزرگی ست راز های مگو
بابت کفش که حقوقم برود
همچو چارلی" می خورم چرم و نمد
از بدن لاغر و لاری شده ام
نه که باربی، استخوانی شده ام
آرزو های بزرگی داشتم
اما امروز خرد و خالی شده ام
فکر و ذکرم همه قاطی شده است
آرزویم اقتصادی شده است
دیگه حرفی برای عشق نیست
دور این سفره ی خالی کسی عاشق نیست
ناصر-فروردین-92

هیچ نظری موجود نیست: