۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

کی ان ستاره چیده ست


دستان خاطراتم اینک ستاره چیدست
بوی گل بهاری از خاطرم پریدست
زیبای من کجایی کز خاطرات ذهنم
گویند ستاره بوده از کهکشان بریدست
دستان عاشق من در جمع پر ستاره
لیلای من کجایی کی آن ستاره دیدست
نور می دهد دو دستم با نور دیده مستم
اما ستاره ی من سالهاست که رنگ پریدست
این عشق یا عذاب است دوری ز دلبر اما
گویا خیال عشقش در قلب من تپیدست
جانا نظر به من کن دیریست که ناتوانم
کز دیدن جمالت چشمم به در تکیدست
از خاطرم نرفته چشمان چون غزالت
گویی دو چشم مستت در کالبدم خزیدست
امشب ستاره ها را تک تک شماره کردم
گفتند ستاره ات را دیری کسی ندیدست
من مانده در تباهی عشق است و رو سیاهی
آن خاطرات عمرم دیری که آرمیدست
در آسمان شهرم هر شب ستاره بارد
اما عزیز جانم گویی ز من رمیدست
من عاشق تو هستم واله به چشم مستم
گو برسرم ببارد آنچه که از دو دیده ست
در شهر عشق و مستي من عاشقم به هستي
با این همه ستاره  کی آن ستاره چیده ست

                     ناصر -مهر-91

کاشکی


کاشکی عقربه ها بر می گشت
ساعتم رو به عقب تر می گشت
کاشکی عمر هدر رفته ی ما
لاجرم باز به ازل بر می گشت
آنچه دادیم ز دست در همه عمر
پیش چشم آمده برتر می گشت
موی مشکی و جوانی و شباب
زندگی شاد ومعطر می گشت
کاشکی در بغل مادر خود
خنده ها بر لب مادر می گشت
کاشکی ساعت مان می خوابید
یا که چرخ ها همه پنچر می گشت
کاشکی آن همه خوبان و کسان
جای خود مانده و خوب تر می گشت
کاشکی قصه های کودکی ام
همچو ماه همدم اختر می گشت
کاشکی دوران قبل از جنگ بود
گر چه تاریخ مکدر می گشت
هیچ کسی کشته ومعلول نبود
آن که رفته ز جهان بر می گشت
کاشکی همچون زمان سابق
چهره ها باز و جوان تر می گشت
هیچ کسی را به دگر کار نبود
عیسی با موسی برادر می گشت
کاشکی این همه نیرنگ و دروغ
دور گردیده و دور تر می گشت
کاشکی آن همه راستی و وفا
باز بربال کبوترمی گشت
کاش دور کرسی خانه ی مان
حسین کرد شبستر می گشت
یا که رستم با سپاه توران 
گردسهراب،سوی باختر می گشت
کاشکی دست پدر بر سرمان
خانه مان شاد و منور می گشت
کاشکی آنچه که دادیم از دست 
همه بی چون و چرا بر می گشت
کوچه هامان پر موسیقی بود
خوبی وعشق چه نوبر می گشت
جملگی پای نکوبیده به جنگ
دشمنی کوچک واصغرمی گشت
کاشکی های بزرگی دارم
کاشکی ذره ای از آن مقدر می گشت
گفت:کاشکی را کاشته اند سبز نشد
ایندفعه سبز و صنو بر می گشت

   ناصر - مهر- 91