کاشکی عقربه ها بر می گشت
ساعتم رو به عقب تر می گشت
کاشکی عمر هدر رفته ی ما
لاجرم باز به ازل بر می گشت
آنچه دادیم ز دست در همه عمر
پیش چشم آمده برتر می گشت
موی مشکی و جوانی و شباب
زندگی شاد ومعطر می گشت
کاشکی در بغل مادر خود
خنده ها بر لب مادر می گشت
کاشکی ساعت مان می خوابید
یا که چرخ ها همه پنچر می گشت
کاشکی آن همه خوبان و کسان
جای خود مانده و خوب تر می گشت
کاشکی قصه های کودکی ام
همچو ماه همدم اختر می گشت
کاشکی دوران قبل از جنگ بود
گر چه تاریخ مکدر می گشت
هیچ کسی کشته ومعلول نبود
آن که رفته ز جهان بر می گشت
کاشکی همچون زمان سابق
چهره ها باز و جوان تر می گشت
هیچ کسی را به دگر کار نبود
عیسی با موسی برادر می گشت
کاشکی این همه نیرنگ و دروغ
دور گردیده و دور تر می گشت
کاشکی آن همه راستی و وفا
باز بربال کبوترمی گشت
کاش دور کرسی خانه ی مان
حسین کرد شبستر می گشت
یا که رستم با سپاه توران
گردسهراب،سوی باختر می گشت
کاشکی دست پدر بر سرمان
خانه مان شاد و منور می گشت
کاشکی آنچه که دادیم از دست
همه بی چون و چرا بر می گشت
کوچه هامان پر موسیقی بود
خوبی وعشق چه نوبر می گشت
جملگی پای نکوبیده به جنگ
دشمنی کوچک واصغرمی گشت
کاشکی های بزرگی دارم
کاشکی ذره ای از آن مقدر می گشت
گفت:کاشکی را کاشته اند سبز نشد
ایندفعه سبز و صنو بر می گشت
ناصر - مهر- 91
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر