۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

همراز




او دگر با دیدنم همراز نیست

این همان عشقی ست که دیگر راز نیست

درد می گیرد دلم از خاطرات رفته مان

پس چرا ذهنم اسیر دست آن همباز نیست

زهر لبخندش نشست بر دیده ام

رنگ شاد دیده اش دیگر چرا دلواز نیست

چهره اش جانا به ذهنم در هم است

پس چرا آن صورت ماهش به ذهنم باز نیست

من به شوق دیدنش بی طاقتم

این کدام عشق است که در پرواز نیست

جز کلام آخرینش در دلم

کمترین شوقی برای خواندن آواز نیست

آنچنان قلبم ز رفتارش شکست

کین دل بشکسته در هیچ گلشنی دلباز نیست

گو چرا اینقدر به من بد کرده او

در رفاقت بهتر از این بازی رو باز نیست

سر نهادی روی سینه ام بار ها

گریه ات دیگر برایم دلکش و شهناز نیست

قلب خود را داده ای سال ها به من

بی مروت این چه آوازی ست که با من ساز نیست

گر چه رفتارت برایم پر ز رمز و راز بود

من به پا ننشینم از اوج،اینکه رسم باز نیست

عشق و ایمانم ، بدان در راه تو

می دهم جانم که جز این شیوه ی شهباز نیست

ناصر- بهمن - 91



۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

قسم




به آن زندانی محکوم که امشب دیده بی خواب است

قلم نا آشنا بر روی کاغذ در تک و تاب است

به شاهنامه که داستان حزینش مرگ سهراب است

به آن رود ارس کز مرگ ماهی سخت بی تاب است

به خسرو های ایرانم که هر یک درَ نایاب است

به هامون با گل سرخش چو روزبه سر به طناب است

به آنانی که در ظلمت گرفتار و جدای از نور آفتاب است

به او در قعر تاریکی مرادش کرم شب تاب است

خجالت می کشم از مرغ زیبایی که عشقش آب تالاب است

به آن ماهی که تنها جلوه اش از نور آفتاب است

به آن دشت نمکزاری که لب ها تشنه از آب است

غریبه" خاطراتش پشت دریا رو به مهتاب است

به او که عشق و آرمانش به ناحق دست اذناب است

به تلخی نگاه او که دیدار از وطن شاید دگر خواب است

به آن بدبخت،که گشته نادم ودر حبس ،تواب است

به آن زندانی جان سخت که عمری توی سرداب است

دلم تنگ نبرد اهرمن با روشنی یزدان داراب است

به آن رقص درخت بید که مجنونست و شاداب است

به آن دردی کش عاشق که مست از آن می ناب است

به آن افراد بی قیدی که عشقش رنگ و سرخاب است

به باد خانمان سوزی که خشمگین تر ز گرداب است

به شلاقی که همواره عزیز دست ارباب است

به آن بیچاره کز شلاق ارباب سخت بی خواب است

قسم بر هر چه خواهی خور،مگر آنکس که ناباب است

به سیماب آتشین خورشید نور افشان که اعجاب است

به چشم مست شهلایش ، خمار عشق به مهتاب است

هلا از دست نا اهلان گلستان شکل مرداب است

به روی آسمان شهر هوایی پر ز سرب وخاک وتیزاب است

به اشک دیده ات گریم که اشکم هم چو سیلاب است

به پر پر گشتن گل ها که حاصل عطر و گلاب است

به آن شعری که احساسی تر از اشعار سهراب است

وطن را دوست می دارم همان کز درد سیراب است

وطن را دوست می دارم بسان سبزه ای که زنده از آب است

وطن را دوست می دارم همان طورکه زمین محتاج آفتاب است



ناصر-بهمن - 91









۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

اتحاد




باور کنیددلم از این جهان گرفت

از این کسان رذل ، از این ددان گرفت

در شهر رنج و درد،چشمان خود مبند

برگ های سبز باغ از غم خزان گرفت

دردی کش زمان در ویرانه جان بداد

بغض در گلو شکست جان در نیام گرفت

آنان که می خورند نان را به نرخ روز

دردی مضاعفند ، داد از فغان گرفت

آنکه چو روبهی طعمه به حیله برد

فریادکن از دغل،نان از دهان گرفت

افسوس که آن دنی بیهوده جان گرفت

با فکر هرزه اش باز هم توان گرفت

دهقان ساده بین با آن شبان چه کرد

در وقت کار زار یاد از شبان گرفت

آنجا که خانه ها ریزد به لرزه ای

بیچاره مردمند، خانه که جان گرفت

یادم نمی رود آن سرو سربدار

چون برگ به خاک فتاد از ریشه جان گرفت

در مرگ سرخ گل در حیرتم چرا

بوی خوش گلاب، را آسمان گرفت

زیبا و دلرباست آنکس نشانه شد

با مشق عشق وجان،نام در جهان گرفت

آنان که صلح و عشق بودست پیامشان

در روزگار قهر، چونان امان گرفت

گر در گریز ز خصم،راهی شود به دست

بهر رها شدن ، مرگ را نشان گرفت

این عمر بی بها چونست برای ما

کین روزگار پست از آن جوان گرفت

تا کی به پشتمان بار چون خران بریم

تا کی به گوشمان،زخم زبان گرفت

تا کی که چشم به راه ، دنبال سرنوشت

شاید که اجنبی ، حق را توان گرفت

بر خیز چو دیگران،با چشم دل نگر

در روز واقعه خصم از میان گرفت

بر خیز دو باره باز شور و شری کنیم

آن حق رفته را ،باز هم به جان گرفت

فریاد و داد خود،سوی جهان بریم

آن زور و کینه از خصم گران گرفت

بی شک به اتحاد هر کس اراده کرد

دستان به هم گره ،تا بیکران گرفت

این خواست برحق است با گوش جان شنو

آری به اتحاد خواهیم جهان گرفت

ناصر-بهمن-91







۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

رفتنی است

ره به مقصد نتوانیم که رهی رفتنی است


این همه درد به که گویم که دلی سوختنی است

شب که نزدیک سحر آمد و باز در پی تو

هر شبانگاه که نگاهم به رهت دوختنی است

وقتی مهتاب نظری سوی نگاهم می کرد

سایه ای از اثرت روی دلم ماندنی است

آن شهابی که فرو رفت وفدای دل شد

در ره عشق ز جانش چو گذشت خواستنی است

آدم خوب اگر تشنه ی قدرت گردد

گر به بیراهه رود آدمی پست و دنی است

آنکه بازی نتواند ز چه اش مهره و آس

نقش فرزین و وزیر در نظرش مردنی است

من مدام منتظرم تا تو بیای با خورشید

ورنه این ظلمت و زشتی به جهان ماندنی است

همتی باید و شاید که همه مدعیان

گر به خود تکیه کنند ظلمت و جهل رفتنی است



ناصر - دیماه - 91

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

خنده کن




این همه شیون و فغان تا کی / این همه درد بی امان تا کی

دست بر دار از این همه خواری/دست بردار ز گریه و زاری

این چه رسمیست که آدمی برده/همه خود خورند و افسرده

گر کسی مرده باشد می گریی/ بعد به یادش دو باره می گریی

روز و هفته به ماه و سال و دگر/هر زمان بی خود و بی بهانه می گریی

در عروسی به یاد پرسه می افتی/هان که با  نوحه یا ترانه می گریی

بی جهت می کنی عزا داری/ دوست داری تو خود بیازاری

می زنی دست تو بر سر و سینه/می کنی باز،تو درد دیرینه

شعر و طنز و فکاهی هر باری/اشک در چشم تو می کند جاری

گوش تو در دهان گوینده ست/آنچه بیگانه با تو است خند ه ست

سالهاست که گریه کرده ایم به جهان/پدر و جد و تبارو هم کیشان

گر که داریم به آخرت ایمان/جمله خوبان به جنت اند ،تو بدان

گر کسی نیک از این جهان برود/نزد آنانی بی گمان برود

نزد آنان که دوستشان داری/ غرق عشق اند نه گریه و زاری

همه آنان به شادی و طربند/جمله خوشحال و خنده ها به لبند

من نگویم که گریه از دین است/ آن جهان آرزوی دیرین است

گریه بس کن که باز دلم خون است/این همه غم ز عهده بیرون است

خنده کن ،که این جهان گذرا ست/غصه دور ریز که دفع درد و بلاست

خنده کن چون دوای هر درد است/بی گمان نیز رضای او خنده ست

-----------------------------

خنده بر هر درد بی درمان دواست

بی گمان راضی تر از بنده، خداست