او دگر با دیدنم همراز نیست
این همان عشقی ست که دیگر راز نیست
درد می گیرد دلم از خاطرات رفته مان
پس چرا ذهنم اسیر دست آن همباز نیست
زهر لبخندش نشست بر دیده ام
رنگ شاد دیده اش دیگر چرا دلواز نیست
چهره اش جانا به ذهنم در هم است
پس چرا آن صورت ماهش به ذهنم باز نیست
من به شوق دیدنش بی طاقتم
این کدام عشق است که در پرواز نیست
جز کلام آخرینش در دلم
کمترین شوقی برای خواندن آواز نیست
آنچنان قلبم ز رفتارش شکست
کین دل بشکسته در هیچ گلشنی دلباز نیست
گو چرا اینقدر به من بد کرده او
در رفاقت بهتر از این بازی رو باز نیست
سر نهادی روی سینه ام بار ها
گریه ات دیگر برایم دلکش و شهناز نیست
قلب خود را داده ای سال ها به من
بی مروت این چه آوازی ست که با من ساز نیست
گر چه رفتارت برایم پر ز رمز و راز بود
من به پا ننشینم از اوج،اینکه رسم باز نیست
عشق و ایمانم ، بدان در راه تو
می دهم جانم که جز این شیوه ی شهباز نیست
ناصر- بهمن - 91